این روزها…
ژوئن 11th, 2009
این روزها که می گذرد روزهای خوبی نیست، نه حال فکر کردن هست و نه حوصله ی نوشتن.
هر روز صبح تیتر روزنامه ها را مرور می کنم بی آنکه تیتری برایم جلب نظر کند. عصرها، وبلاگها را می خوانم بی آنکه در انتظار مطلب جالبی باشم. و شب ها، برنامه های انتخاباتی را می بینم در حالی که می خواهم سر به تن هیچ کدامشان نباشد
این روزها که می گذرد روزهای خوبی نیست تلویزیون مدام عکس امام را نشان می دهد و تصاویر انقلاب را… و من به این می اندیشم که آیا اینجا همان ایران است؟ … آیا هنوز می شود برای چنین انقلابی جان داد؟
و چه روزهایی باید باشد؟ وقتی که برای دفع فتنه ی این یکی باید به آن دیگری رای داد و برای رفع فتنه آن دیگری به این یکی!
چندسال پیش وقتی اعتراض مجید عزیزی رابه طرح امنیت اجتماعی خواندم به نظرم مطلبی احساساتی و بی جا آمد، من گرم بودم آن روز. امروز بعضی از شدت گرما دارند خودسوزی می کنند.
روزهای عجیبی است و من مشغول آموختنم. مشغول پیدا کردن جواب سوالاتی که مدتها دغدغه ام بوده اند، سوالاتی که ای کاش بی جواب می ماندند
بعدنوشت1: سعی می کنم از نتیجه خوشحال باشم. منظورم از فتنه ها هم همین اتفاقاتی است که دارد می افتد. در این انتخابات اصولی زیر پا گذاشته شد که حالا حالاها هم مردم و هم دو طرف باید تاوانشان را بپردازند.
بعدنوشت2 : این مطلب بسیار مفید و روشن کننده ی آقای اسفندیاری را هم بخوانید: استدلال های آقای موسوی در مورد تقلب در انتخابات:
بعدنوشت3: موسوی پیش از اینها شانی داشت برای من. اما با این اتفاقات نشان داد که پشت آن چهره ی آرام که عده ای به سبک خاتمی در مدح پوست و استخوانش دل ضعفه می روند نفسی پر از منیت، تکبر و نفاق نشسته است. همان منیت و تکبری که باعث شد در اوج بحرانهای گذشته، ناگهان استعفا دهد وهزینه های فراوانی را به کشور تحمیل کند. همان منیتی که امروز اخلاق، فرهنگ، متانت، و قانونگرایی را به روشنی تاویل کرد…
داستان چلچراغ
می 14th, 2009
با چلچراغ اولین بار در مجله شبکه آشنا شدم، سایتشان را در صفحه برگی از وب معرفی کرده بودند. به نظرم جالب آمد و خواستم سری به سایت بزنم اما بازنشد(2)… مدتی گذشت توی یک عصر تابستان وقتی که از کنار یکی از دکه های مطبوعاتی شهر (که در واقع مغازه بزرگی بود ولی هفت هشت عنوان مجله بیشتر نداشت) رد می شدم برای اولین بار چشمم خورد به چلچراغ، شماره سوم، تیترش این بود: “نام آن پرنده ایمان است” …خوشم آمد و خریدمش.
خانه کسی نبود، بطری آب یخ را سر کشیدم و به عادت همیشگی نشستم توی ایوان و مشغول خواندن مجله ی تازه ام شدم .
پرونده این شماره درباره مذهب بود. مجله با مطلبی از عرفان نظرآهاری و نیز مدیحه ای برای خاتمی و ریش های سفید و دوست داشتنی اش شروع می شد. در صفحه گفتگو چند دختر و پسر جوان را نشانده بودند توی کافی شاپ و از آنها خواسته بودند تا درباره ی خدا حرف بزنند. آنها هم در مورد تفاوت عرفان سرخ پوستی و عرفان چینی حرف زده بودند.
هنوز گمان می کردم چلچراغ نشریه ای برای نسل ماست و از این به بعد خریدار دائمی اش خواهم بود، فکر می کردم به مطالب اصلی نرسیده ام… تا اینکه بالاخره به Special Report رسیدم مطلبی به قلم بزرگمهر حسین پور با این عنوان “قبل از خواندن این مطلب یک نفس عمیق بکشید”
یک نفس عمیق کشیدم و به این امید که گمشده ام را پیدا کرده ام شروع کردم به خواندن. نویسنده در همان ابتدا مثل آنکه از نوشتن در مورد چنین موضوعی اکراه داشته است چندین بار متذکر می شود که قصد نداشته در مورد مذهب بنویسد و اصولا مذهب چیزی نیست که بشود در موردش حرف زد.
سپس او در مورد همه چیز و همه کس ازاعتقادات بودایی ها و چینی ها تا شلوغ تر شدن کلیساها بعد از یازده سپتامبر تا خوانندگان راکی که توبه کرده اند و حالا فقط ترانه های مسیحی میخوانند تا… حرف می زند بی آنکه کوچکترین اشاره ای به اسلام، به دین خودش، به دین مخاطبش یا به دین یک میلیارد انسان دیگر کند… , و این هجم از خودبیگانگی برایم سخت سنگین بود. تیتری هم که باعث شده بود مجله را بخرم (در واقع بزرگترین تیتر جلد) صرفا مطلبی چهار خطی و شاعرانه از آب درآمد…
هوا تقریبا تاریک شده بود عصبانی بودم احساس می کردم فریب خورده ام احساس می کردم همه ی آن جذابیت ها ومطالب زیبا و احساساتی فریب بوده اند. دلم می خواست مچاله اش کنم می خواستم پرتش کنم توی حیاط …که صدای اذان بلند شد.
بعد از آن عصر تابستان دیگر هیچ وقت چلچراغ نخریدم. البته بعدها با ظهور همشهری جوان، چلچراغ کاملا به انزوا رفت و امروز سالی یکبار آن هم به خاطر جشن های سالانه اش خبری از آن منتشر می شود مثل پرشین بلاگ.
***
هرچند چلچراغ در سالهایی که جوانی بی رنگ و پرکلیشه بود اتفاقی نو به حساب می آمد اما خیلی زود نشان داد که نوآوری هایی که مدعی آنهاست در حقیقت تهی از معنا و فاقد اصالت اند. نوعی هنر پست مدرن که که هر چیز تصادفی را زیبا می بیند. چلچراغ اگرچه برای دست اندرکارانش خوش یمن بود اما هرگز نتوانست در تربیت نسل بعدی اصلاح طلبان یا تقویت پایگاه مردمی آنان موفق باشد. تنها توفیق چلچراغ جمع کردن نسلی از خرده بورژواهای ایرانی بود که همه ی آرمانها و دغدغهای “نداشته یشان” را در ذیل فرهنگ بیگانه تعریف می کردند. جوانانی نسبی گرا، بی هویت و فاقد قدرت اندیشه و تفکر که در درک ساده ترین مسائل اجتماعی-سیاسی ایران ناتوانند.
پانوشت: 1.چلچراغ البته کمکی مهمی هم به جمهوری اسلامی کرد. بدون چلچراغ مدتها طول می کشید تا حکومت به زبان قابل قبولی برای ارتباط با نسل (عامه) جوانش دست یابد. اگر چلچراغ نبود همشهری جوانی هم نبود. و این مزیت آزادی است.
2. طراحی و دامین سایت چندین بار عوض شد. حالا هم که برای مرور مطالب و احیانا لینک دادن به آنها رفتم چیزی جز فهرست شماره ها آن هم ناقص پیدا نکردم.
شعر: قصه ی قطره ها
آوریل 4th, 2009

محمدمهدی سیار
پس در آغاز -روز خلقتمان- اهل دريا شديم، آب شديم
دل سپرده به رقص ماهي ها، غرق بازي و پيچ و تاب شديم
موج هايي حقير و سرگردان، ساده و سر به زير و بي طوفان
گاه آسوده گرم خوابي خوش، گاه بيهوده در شتاب شديم
كم كمك چشم و گوشمان وا شد، از زمين رو به آسمان كرديم
چشممان تا به آفتاب افتاد، موج در موج التهاب شديم
بر و رويش قشنگ بود، قشنگ، زلف آشفته اش طلايي رنگ
ديدنش مست مستمان مي كرد، آب بوديم… پس شراب شديم
جوششي در ميانمان افتاد، هيجاني به جانمان افتاد
سرمان از هواي او پر شد، بر سر موج ها حباب شديم
موج ها! ماهيان! خداحافظ، آبي بي كران خداحافظ
دل به دريا زديم و رقص كنان راهي شهر آفتاب شديم
… راهمان سخت شد ولي ناگاه، پايمان سست شد ميانه راه
آسمان سرد بود لرزيديم، گرم ترديد و اضطراب شديم
سرد شد، يخ زديم… ابر شديم، تيره و ساكن و ستبر شديم
پي خورشيد آمديم اما، روي خورشيد را حجاب شديم
ابرها ابر نيستند فقط، صد هزار آرزوي يخ زده اند
اين كه باريده نيز باران نيست، عاقبت از خجالت… آب شدیم
پانوشت: من باب تکمیل مطلب:
سودای ما «سير من الحق الي الخلق» است / برگشتنِ فوارهها را ننگ نشماريد…
بی وتن تحقیر یک تمدن است
آوریل 2nd, 2009
من شاید بتوانم در مورد فیلم ها مطلب سر هم کنم اما مطمئنا در مورد کتاب ها نخواهم توانست! تنها جمله ای که می توانم در مورد این کتاب بگویم اینست که: “بی وتن تحقیر یک تمدن است”.
برای این تحقیر لازم نیست امیرخانی دیالوگی در دهان ارمیا بگذارد یا او را با خشی وارد مباحثه کند. نفس کنار هم گذاشتن این دو فرهنگ خود به نتیجه ای تحقیر آمیز می انجامد. همین که مدونا را کنار مولانا بگذاریم (نمادهای شاخص فرهنگی این دو جامعه)، عشق را کنار آرمیتا و علم و اندیشه و تحقیق را کنار خشی مثل آنست که مقایسه ای خنده دار انجام داده ایم.
تمدنی که امیرخانی توصیف می کند ناقص است و منگل، منگل از فهم هر آنچه که رنگ آسمانی و الهی دارد. زیباترین نمایش این منگلیسم صحنه ی شکوهمند ارمیا و پارکومترهاست و رانندگانی که هر چه بیشتر در فهم رفتار ارمیا تلاش می کنند گیج تر و منگ تر می شوند. درپایان قصه وقتی سیستم از درک این موجود عجیب و ناشناخته (لحظه ورود او به گیت فرودگاه را به یاد بیاورید) عاجز می ماند برای پوشاندن تناقض های ذاتی خود به حذف آن همت می گمارد…
پانوشت: اگر کتاب را خوانده اید احتمالا احساس کرده اید که چیزی کم دارد. احساس شما درست بوده است. اگر مصاحبه های امیرخانی را دنبال کرده باشید متوجه نیم گم شده ی کتاب خواهید شد. نیمه ای که امیرخانی آن را به دلیل مصلحت اندیشی های سیاسی حذف کرده است. نیمه ای که اسم کتاب را با زیبایی بیشتری معنی خواهد کرد: بی وطن…
پلاگین فوتوبلاگ برای وردپرس
مارس 18th, 2009
مشکلی که معمولا در مورد پلاگین ها (چه برای وردپرس چه فایرفاکس و چه…) وجود دارد امکانات غیر ضروری آنهاست. در واقع سازنده یک پلاگین برای اینکه حرف تازه ای در نسخه های جدید داشته باشد مدام سعی می کند که امکانات تازه ای به آن بیافزاید. امکاناتی که شاید عملا مورد استفاده کسی قرار نگیرد و تنها پیچیدگی افزونه و مصرف منابع سیستم را افزایش دهد.
من اکثر پلاگین های فوتوبلاگ وردپرس را تست کرده ام. با بعضی اصلا نتوانتستم کار کنم! بعضی نیاز به اسکریپ های مستقل داشته اند و بعضی ها هم آنقدر حجیم بوده اند که برای خودشان یک اسکریپت مستقل اند!
برای همین سعی کردم این پلاگین را با نگاه بخودم نویسیم. قرار بر این بوده که تا حد امکان ساده باشد و در عین حال امکاناتی که ممکن است برای یک عکس بلاگ کوچک در کنار وبلاگ اصلی لازم است را داشته باشد.
پلاگین به طور اتوماتیک یک صفحه با عنوان ‘Browse Photos’ و یک دسته با نام ‘Sidebar Photoblog’ می سازد. شما می توانید این صفحه ها و عناوینشان را با وردپرس ویرایش کنید.
برای ارسال عکس کافیست عکستان را به “وسیله وردپرس” آپلود کنید (و نه از آدرس دیگر) و در اندازه بزرگ داخل مطلب قرار دهید. سپس دسته ی ‘Sidebar Photoblog’ را انتخاب و در نهایت مطلب را منتشر کنید!
با وجود سادگی پلاگین کاملا انعطاف پذیر است می توانید زیر عکس مطلب بنویسید یا حتی چند عکس را زیر یک عنوان قرار دهید. برچسب گذاری کنید و یا پینگ و کامنت بگیرید. اندازه ی همه ی عکس ها هم توسط خود وردپرس (Settings->Media) قابل تغییر است شکل و ظاهر عکس ها را هم می توان با CSS تغییر داد
پلاگین خیلی سریع نوشته شده بنابراین ممکن است مشکلاتی داشته باشد اگه باگی پیدا کردید لطفا اطلاع دهید در ضمن ممنون می شم اگه در سایت وردپرس به آن رای دهید.
بالاترین و دنیای ما
مارس 4th, 2009
یادم هست وقتی بالاترین راه افتاد همه با شوق و شور در موردش می نوشتند و از تولد اولین سایت وب 2 ایرانی می گفتند. همه فکر می کردند که بالاترین دروازه ایست برای ورود ایرانیان به نسل بعدی وب، فکر می کردیم که بالاترین هم (مثل بسیاری از شبکه های اجتماعی) بستری می شود برای آشنایی مشارکت و دوستی.
بالاترین روز به روز رشد کرد اما آینده همیشه آنطور که شما انتظار آن را دارید اتفاق نمی افتاد.
بعد از گذشت چندین سال بالاترین کماکان اولین و آخرین سایت (جدی) وب دو فارسی است. از طرف دیگر بالاترین نه تنها بستری برای همفکری و دوستی نشد که امروز بیشتر شبیه دیسکوها و بارهای پایین شهر است جایی که هرکس برای خودش مرید و مرشدی دارد و هر لحظه ممکن است کسی از شدت مستی بالا بیاورد یا خودش را لخت کند…
بالاترین داستان غریبی دارد وقتی از دموکراسی دیکتاتوری را بیرون می آید. حالا دیگر همه وجود این دیکتاتوری را پذیرفته اند. بعضی به آن دیکتاتوری اکثریت می گویند اما بالاترین دیکتاتوری اکثریت هم نیست چرا که گروهی که امروز آن را می چرخانند در برابر کاربران وب فارسی یا حتی اعضای خود سایت کاملا در اقلیت اند.
برخی دیگر بالاترین را صرفا یک “وسیله” می دانند که مثل بسیاری از وسایل یا نرم افزارها ماهیتی خنثی دارد. مدیران بالاترین هم که معمولا در چالش ها سکوت پیشه می کنند همواره کاربران را مسئول محتوی، رشد یا ضعف سایت دانسته اند. این نوع نگاه البته تا حدی درست است اما تمام ماجرا نیست. مسئله اینجاست که بالاترین مثل دلیشز یا استامبل آپن “صرفا” یک نرم افزار یا آپلیکیشن تحت وب نیست سایت هایی مثل بالاترین دیگ یا ردیت علاوه بر بعد فنی شان یک بعد انسانی و مدیریتی هم دارند که در نگاه های سطحی نادیده گرفته می شود.
بالاترین از جهات بسیاری شبیه دنیای امروز ماست. دنیای مدرن دنیای آزادی است اما این آزادی توسط «سیستم» و ساختارهای نظام مندش کنترل و محدود می شود.
یکی از این ساختارهای نظامند قانون است. ضرورت وجود قانون بر هیچ کس پوشیده نیست اما سوال اینجاست که پشت یک قانون چه تفکری وجود دارد و نتیجه اعمال آن چه خواهد بود. امروز دیگر قانون به سبک فیلم های وسترن ارزشی متعالی و آسمانی نیست . ارزش قانون وابسته به طریقه ی اعمال و نتیجه عملی آن است.
مدیریت هم بخش ضروری چنین سایت هایی است اما مهمتر از ضرورت مدیریت، “جهت گیری ها و استراتژی های مدیران” است. من جزو اولین اعضای بالاترین بوده ام. من عزیز را از زمانی که در مووبل تایپ فارسی حضور داشت دورا دور می شناسم من یادداشت ها و یادداشت های مهدی یحیی نژاد را در ژرف دنبال می کرده ام و حالا حداقل چیزی که می توانم در کمال احترام در مورد آنها بگویم این است که آنها هر چه باشند بی طرف نیستند، بی طرف نبوده اند و بی طرف نخواهند بود.
بیایید مصداقی تر صحبت کنیم بالاترین از اسکریپت آماده ای به نام پلیگ به عنوان بیس استفاده می کند پلیگ و بسیاری از سایت ها لینکدونی های اجتماعی( سوشیال بوک مارکینگ) چیزی به عنوان رای منفی آن هم به این صورت که چند برابر رای مثبت ارزش داشته باشد (و باعث حذف لینک شود) ندارند. در عوض از لینکی به عنوان گزارش تخلف در صفحات ثابت لینک ها استفاده می کنند. آیا اضافه کردن رای منفی در بالاترین برای این نبوده است که تیغی زیر گلوی اقلیت باشد؟ در این مورد فرض می کنیم مدیران تنها برای تکمیل امکانات سایت رای منفی را اضافه کرده اند.
مثال دیگر… تصور کنید شما مالک یک جامعه ی مجازی هستید این جامعه در ابتدا محدود به دوستان شماست اما با رشد سایت دیگرانی هم که به هر دلیل مطلوب شما نیستند وارد سایت می شوند و به فعالیت می پردازند اگر شما به عنوان ادمین بخواهید این افراد را از عضویت در سایت منع کنید چه خواهید کرد؟
بهترین راه حل بستن صفحه ثبت نام و منوط کردن آن به داشتن دعوت نامه است. بدین ترتیب نه تنها جلوی ورود “دیگران” به سایت گرفته می شود بلکه اعضای کنونی هم می توانند دوستان خود را وارد مجموعه کنند (و یا حتی بیش تر از یک اکانت داشته باشند).
بالاترین همواره تعداد رای های لازم برای انتقال لینک به صفحه ی اول را بالا برده است مدیران همواره این بالا بردن را متناسب با افزایش کیفیت لینک ها دانسته اند اما در شرایطی که حتی لینک های جدید (آپ کامنیگ) با رای تک رقمی هم جذابیت دارند بالابردن دائمی تعداد رای های لازم برای انتقال لینک به صفحه اول تنها و تنها یک نتیجه می تواند داشته باشد و آن بالا ماندن همیشگی لینک های “اعضای درجه یک” سایت است.
به هر حال شما می توانید شب تا صبح در بالاترین وقت صرف کنید و تلاش کنید تا فضای عمومی سایت را تغییر دهید اما تا زمانی که جهت گیری های مدیریت همان است، تا زمانی که سیستم چیز دیگری می خواهد نباید انتظار داشته باشید که کاری از پیش ببرید!

World's Highest Standard of Living
بالاترین تجربه ای از دنیای آزاد است. دنیایی که آدمها را در اتاق های شیشه ای محدود می کند تا از آزادی های حقیر و کوچک شان لذت ببرند اما زمانی که هوس کنند پایشان را از گلیمشان درازتر کنند چنان سرشان به شیشه خواهد خورد! که خواب آزادی از سرشان به پرد.
بانک ها، شرکت های بیمه ای که شما را میلیون ها دلار بیمه می کنند شرکت های هاستینگی که به شما فضا و پهنای باند نامحدود می دهند فروشندگانی که همیشه لبخند بر لب دارند و رسانه هایی که برایتان از آزادی، عشق و لذت، دنیای بهتر و فرصت های طلایی برای ثروتمند شدن می گویند به وقتش چنان پا در هوایتان خواهند گذاشت که تصورش را هم نمی توانید بکنید.
پانوشت:اصلا شاید بالاترینی ها دوست نداشته باشند هر کسی را به جمع خود راه دهند. این حق آنان است (مشروط به آنکه دیگر ادعا نداشته باشند). اگر شما به هر دلیل بالاترین امروز را نمی پسندید چرا نمی روید برای خودتان یک بالاترین بسازید؟ پلیگ سیستم بسیار خوش دستی است من چند سال پیش با آن کار کرده ام فروم مفید و کاملی دارد و کد نویسی اش ساده تر از آن چیزی است که فکرش را می کنید.
تفکر سیتماتیک لزوما بد نیست. تفکر سیستمی(تفکر نظامند، نظام گرا، ساختارگرا یا…) یک ابزار و وسیله است که از آن می توان برای فریب افراد استفاده کرد یا برای رشد و تعالی انسانها بهره برد. تفکر سیستمی همان چیزی است که نبودش در ایران این همه بی نظمی و هرج و مرج آفریده است بی نظمی هایی که گاهی شما را تا مرز جنون و تنفر از نظام پیش خواهند برد…
شعر: خسته ام از این کویر
مارس 3rd, 2009
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر
ای نظاره ی شگفت، ای نگاه ناگهان!
ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر!
آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر!
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر!
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا، مثل کودکی بگیر
با خودت ببر، خسته ام از این کویر!
قیصر امین پور آینه های ناگهان
زن و پیامبری
فوریه 22nd, 2009
شاید زنان هیچ وقت پیامبر نبوده اند! این را هزار بار شنیده ایم اما آیا دقت کرده اید که در پشت صحنه ی هر پیامبری بانویی ایستاده است. موسی را آسیه بزرگ کرد. عیسی مادری به نام مریم مقدس داشت محمد(ص) لقب مادری را به دخترش فاطمه داد (=ام ابیها) . فاطمه است که علی را معنی می کند و حسین را به کربلا می فرستد.
زنان اگرچه پیامبر نبوده اند اما هیچ مردی بدون نوشیدن از سرچشمه روح و احساس یک زن به مقام پیامبری نخواهد رسید. پیامبران معلم بشریتند و زنانی مثل آسیه، مریم و فاطمه معلم پیامبران.
پانوشت: به بهانه ی این لینک
یادداشتی بر فیلم دل شکسته
فوریه 20th, 2009
فیلم با تصاویری از آتش، رود و دریا آغاز می شود که قرار است استعاره ای از فیلم باشد. فیلم داستان امیرعلی پسر مذهبی و حزب اللهی است که در تقابل با دختر هم کلاسی اش “نفس” ، (دختری مرفه و مخالف نظام) قرار می گیرد.
صحنه های ابتدایی فیلم و بازی بسیار خوب شهاب حسینی ممکن است شما را به یاد مدار صفر درجه حسن فتحی بیاندازد اما بر خلاف مدار صفر درجه دل شکسته یک فیلم فلسفی یا سیاسی نیست دل شکسته بیش از هر چیز دیگر یه کار دلی است و عدم توجه به این نکته ما را در نقد و فهم فیلم به مسیری اشتباه خواهد برد.
سوژه جذاب، بازی های خوب، طنز مناسب و داستان سر راست باعث می شوند مخاطب با فیلم همراه شود و از این همراهی لذت ببرد و احیانا تاثیر پذیرد.
دل شکسته البته نکته هایی هم دارد که توی چشم می زنند. نکته هایی که تنها با دلی خواندن کار است که می شود آنها را زیرچشمی رد کرد! مثلا استادِ امیرعلی هم مجتهد است هم جامع شناس و هم همرزم پدر شهیدش! یا مثلا آن سردار بزرگ جنگ که در پارک باغبانی می کند و تازه دکترا هم دارد! در واقع فیلم ساز برای دوری از کلیشه های رایج خود به خلق کلیشه های جدید (بخوانید من درآوردی!) روی آورده است که اگرچه به تاثیرگزاری انجامیده اما معلوم نیست رواج نوآوری هایی! از این دست چه شلم شورباهایی در آینده
درست کنند!
علی رویین تن جایی گقته که عاشق اهل بیت است. راست گفته است! اسم حسین(علیه السلام) که می آید همه چیز به هم می ریزد فضای فیلم عوض می شود و قصه سرانجام می گیرد. اگر اشتباه نکنم تصاویر کلیپ گونه ی قسمت دوم که با هنرمندی ساخته شده اند برای اولین بار است که در سینمای ما دیده می شوند.
دلشکسته اگر چه از نظر سینمایی بی عیب نیست اما به عنوان اولین کار جدی کارگردانش قابل قبول و امیدوارکننده است. مشخص است که او زحمت زیادی برای فیلم کشیده است و طبیعی است که انتظارهای بیشتری از موفقیت آن داشته باشد. امیدوارم برآورده نشدن این انتظارات او را از کارهای بعدی اش سرخورده نکند.
فیلم به مهمترین چالش های اجتماعی- فرهنگی سی سال اخیر ایران می پردازد حرف هایِ درستی می زند و در نهایت تلاش می کند تا آدمهایی که فرسنگ ها از هم دور شده اند را به هم نزدیک کند… آدمهایی که مدت ها پشت سرهم حرف زده اند و از یکدیگر تصاویری خیالی دارند.
در واقع فیلم از این جهت کمک شایانی به جمهوری اسلامی می کند تا شکاف های عمیق فرهنگی جامعه ی خود را پر کند و به جای تکیه بر مسائل کم مایه و مشکل زایی مثل “وطن دوستی” و “ایران کهن” و… به مواجه با اصل مسئله بپردازد.
یکی از دیالوگهای مهم فیلم جایی است که استاد به دختر و پسر قصه می گوید: “اگر من، من باشم و تو، تو پس جامعه هیچ وقت شکل نخواهد گرفت”.
این که نجف زاده می گوید: “چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد” قرار نیست فقط مخصوص روزهای راهپیمایی و انتخابات باشد این جمله می تواند و باید جزو اولویت های فرهنگی نظام قرار گیرد… ولی اینجا ایران است جایی که تهیه کننده توی سر فیلم می زند، تلویزیون از پخش تیزر های تبلیغاتی آن خودداری می کند ، کارگردان فیلم را کتک می زنند!! و رسانه ها و مجلات اصلاح طلب آن را بایکوت خبری می کنند .
می گویند خدا در ازای هر گام بندگانش ده قدم به سوی آنها می رود اینجا جمهوری اسلامی است جایی که همه منتظرند تا بقیه را متحول کنند اما خودشان یه ذره هم از جایشان تکان نخورند! …
پانوشت: فیلم خوراک دانشجوهاست! خصوصا آنهایی که تا دیروز دست راست و چپشان را تشخیص نمی دادند و حالا ترم دوم تمام نشده خود را فعال سیاسی و اپوزسیون نظام می دانند.
ظاهرا بعد از اکران محدود و سرد فیلم، یکی از موسسه های تصویری امتیاز آن را خریداری کرده و با تبلیغات گسترده در صدد پخش آن است.
بعدنوشت: حالا و بعد از این آشوب های خیابانی این نوشته کمی شعاری و دور از واقعیت به نظر می رسد. به هر حال همیشه عده ای هستند که در بطن جانشان نفرتی از خدا و خداباوران هست که تنها با نفرت می توان به آنان پاسخ داد. این جمله آخر را هم به عنوان حاشیه داشته باشید.
نظر تعدادی از دوستان:
فیلم واقعا افتضاحه، من نمی دونم شما ها اصلا فیلم نگاه می کنید که به این می گید فیلم اصلا بیتا بادران کجا با اون سر و وضعش به یه بچه مایه دار می آد؟ چه جوره که یه شبه بابی نفس دست از همه چی می کشه می شه عاشق امام حسین؟ …
آقا دست بردارید برید یه کم فیلم بیشتر ببینید این فیلم اصلا فضای دانشگاه ایرانو به مسخره گرفته نمی دونم این لباسای نفس رو به عنوان بچه مایه دار کی انتخاب کرده گدای سر کوچه ما هم هم چین چیزی نمی پوشه چشمتون رو باز کنید ببینید مایه دار ها اصلا به بسیجی ها نگاه هم نمی کنن که بخوان باهاشون را بطه برقرار کنن
نظر بعدی:
… فقط خنده ام می گیره اول از نظرای شما و بعد این فیلم مزخرف واقعا نظرای شما درمورد این فیلم دور از واقعیته
به نظر من شما باید برید در مورد آشپزی نظر بدید البته اگر حزب اللهی باشی خوب حق داری ولی… به نظر من هیج نکته قابل توجهی بجز صحبت های شکیبایی در جلسه خواستگاری جالب نبود و واقعا پشیمون شدم از دیدن این فیلم.
به قول یکی دوستان برید یکم فیلم نگاه کنید!
