پاییز*
اکتبر 9th, 2009
پاییز را دوست نداشته ام، به خاطر هوای سرد و سنگینش، به خاطر درخت های عریان و آسمانِ گرفته اش. پاییز را دوست نداشته ام به خاطر روزهایی که زود شب می شوند و نماز هایی که زود قضا می روند…
پاییز را دوست نداشته ام، اما این به این معنا نیست که در برابر زیبایی هایش خشوع نمی کنم. پاییز فصل مرگ است اما چه کسی گفته است که مرگ زیبا نیست؟ چه کسی گفته است که رقص برگ های مرده، صدای دهشتناک رعد یا سوزهای سردی که شقیقه هایت را به جنون می کشانند زیبا نیستند؟
می گویند آدم ها به تعداد بهارهای عمرشان زنده بوده اند اما چرا بهار؟! من می گویم که آدم ها به تعداد پاییز های زندگی شان، زندگی کرده اند.
پاییز را نزول و هبوط ** خوانده اند، اما برای آنان که هرگز دل به بهارها نبسته اند کدام هبوط؟ اصلا ما را چه به بهار؟! ما را چه به علف های بی ریشه ای که در نیمه های فروردین هر جا و بی جا می رویند و لابد، به کثرت و سبزیشان هم می نازند اما اولین بادهای پاییزی چنانشان می کنند که گویا هرگز نبوده اند و هرگز فخر نفروخته اند؟ ما را چه به جوجه های شهریِ رنگارنگ، که عمرشان حتی کفاف دیدن پاییز را هم نمی دهد… ما را چه به کلاغ های سیاه و فربه و شوم، که طبیعتشان خوردن و غار غار کردن است… به برگ های سبز دیروز و زرد امروز که از بلندترین درختان جدا می شوند و آرام و سرافکنده به زیر پای رهگذران می افتند …
بگذار پاییزها بیایند، بگذار همه ی فصلها پاییز باشد، ما را چه باک از پاییز؟ ما را چه باک از سوزهای سرد و بادهای سرگردان، وقتی که ریشه در خاک داریم و دل به خورشید سپرده ایم؛
* به آن بلندترین و سبزترین سروی که بشکسته تر از خویش ندیده است به همه عمر.
** سقوط، نزول، هبوط= Fall
سردرد
ژانویه 2nd, 2009
سردرد چند سالی است که رفیق من شده است. هر از چندگاهی به صورت دوره ای عود می کند و تقریبا هر صبح باید در انتظارش باشم.
سردرد، درد خاصی است. کسی نمی داند توی سرت چه می گذارد و تو تنها کسی هستی که باید با آن کنار بیایی. جالب اینکه حتی بعد از چند سال هم باز نمی توانی مطمئن باشی که این درد واقعیت است یا تلقین. زمانی فکر می کردم به خاطر شدت روشنایی صبح های تابستان است اما سردرد ها زمستان هم آمدند زمانی فکر می کردنم به خاطر نمره عینکی است که مدام بالا می رود اما عینک را عوض کردم و نتیجه تغییری نکرد. زمانی فکر می کردم با گرما نسکین پیدا می کند اما اشتباه می کردم. تنها چیزی که حالا در مورد آن مطمئنم تاثیر منفی شدید کامپوتر اینترنت تلویزیون و موبایل است و متاسفانه تمام زندگی من روی به این وسایل وابسته شده است
می روم زیر رخت خواب کمی به خود می پیچم و منتظر پایانش می مانم این تنها کاریست که از عهده ام بر می آید.
سردرد، درد عجیبی است اصلا با همه ی دردها فرق می کند حس درد داشتن، دردی که هیچ کس جز تو نمی تواند درکش کند یا حتی تشخیصش دهد. دردی که گاهی اشک را به چشمانت می آورد اما باز هم نمی توانی در موردش توضیح دهی اگر در حین کار باشی یا صحبت کردن با دیگران باز هم ترجیج می دهی تحملش کنی و کاملا طبیعی به نظر برسی مبادا کسی از راز دردآلود توی سرت باخبر شود.
