داستان های پیامبران
جولای 1st, 2009

بشارت منجی - نادر طالب زاده
از همان زمان که آقای “رضوی” (معلم پرورشی کلاس اول) برایمان قصه آدم و حوا را می گفت قصه های پیامبران برایم شگفت انگیز بوده اند و الهام بخش. حالا وقتی تبدیل به فیلم می شوند بازهم همان حس و حال را منتقل می کنند و این بار دیگر مهم نیست که کارگردانش که باشد یا چه قدر هزینه صرفش شده باشد یا…
بشارت منجی با وجود سادگی و بی ادعایی اش، متفاوت تر از همه ی آثار تاریخی- مذهبی تلویزیون از کار در آمده است. متفاوت از این نظر که نه قصه دارد و نه به روش های ناشیانه دراماتیزه شده است. بشارت منجی روایت خالص است و البته مخاطب خاص هم دارد.
چه قدر دیدن اولین قسمت بشارت منجی در این روز و احوال لذت بخش بود. چه قدر دوست دارم این بازی خورشید و دوربین را… چه قدر دوست دارم این جوانانی را که در جستجوی حقیقت، فرسنگ ها سفر می کنند تا حرف های پیامبری نوظهور را بشنوند. چه قدر دوست دارم برناواها و سلمان ها را… و طالب زاده خود یکی از همین ها بوده است که در نوجوانی به امریکا می رود و در فقدان معنویت آن سالها به فکر دینی برای زندگی می افتد. مدتی مسیحیت مشغولش می کند و بعد بودیسم. در همین جستجوهاست که ناگهان اتفاق تازه ای می افتد، اتفاقی که چشم ها را به ایران خیره می کند و سرنوشت او را تغییر می دهد. پیامبری تازه ظهور کرده بود…
پانوشت:
1) همچنین بخوانید: از یانگوم تا یوزارسیف…
2) از درباره ی الی خوشم نیامد. گلشیفته فرهانی هم با آن بازی اغراق آمیز همش رو اعصاب بود. نمی دانم چرا هیچ وقت نتوانستم ارزش های این طبقه ی متوسط را درک کنم.
یادداشتی بر فیلم دل شکسته
فوریه 20th, 2009
فیلم با تصاویری از آتش، رود و دریا آغاز می شود که قرار است استعاره ای از فیلم باشد. فیلم داستان امیرعلی پسر مذهبی و حزب اللهی است که در تقابل با دختر هم کلاسی اش “نفس” ، (دختری مرفه و مخالف نظام) قرار می گیرد.
صحنه های ابتدایی فیلم و بازی بسیار خوب شهاب حسینی ممکن است شما را به یاد مدار صفر درجه حسن فتحی بیاندازد اما بر خلاف مدار صفر درجه دل شکسته یک فیلم فلسفی یا سیاسی نیست دل شکسته بیش از هر چیز دیگر یه کار دلی است و عدم توجه به این نکته ما را در نقد و فهم فیلم به مسیری اشتباه خواهد برد.
سوژه جذاب، بازی های خوب، طنز مناسب و داستان سر راست باعث می شوند مخاطب با فیلم همراه شود و از این همراهی لذت ببرد و احیانا تاثیر پذیرد.
دل شکسته البته نکته هایی هم دارد که توی چشم می زنند. نکته هایی که تنها با دلی خواندن کار است که می شود آنها را زیرچشمی رد کرد! مثلا استادِ امیرعلی هم مجتهد است هم جامع شناس و هم همرزم پدر شهیدش! یا مثلا آن سردار بزرگ جنگ که در پارک باغبانی می کند و تازه دکترا هم دارد! در واقع فیلم ساز برای دوری از کلیشه های رایج خود به خلق کلیشه های جدید (بخوانید من درآوردی!) روی آورده است که اگرچه به تاثیرگزاری انجامیده اما معلوم نیست رواج نوآوری هایی! از این دست چه شلم شورباهایی در آینده
درست کنند!
علی رویین تن جایی گقته که عاشق اهل بیت است. راست گفته است! اسم حسین(علیه السلام) که می آید همه چیز به هم می ریزد فضای فیلم عوض می شود و قصه سرانجام می گیرد. اگر اشتباه نکنم تصاویر کلیپ گونه ی قسمت دوم که با هنرمندی ساخته شده اند برای اولین بار است که در سینمای ما دیده می شوند.
دلشکسته اگر چه از نظر سینمایی بی عیب نیست اما به عنوان اولین کار جدی کارگردانش قابل قبول و امیدوارکننده است. مشخص است که او زحمت زیادی برای فیلم کشیده است و طبیعی است که انتظارهای بیشتری از موفقیت آن داشته باشد. امیدوارم برآورده نشدن این انتظارات او را از کارهای بعدی اش سرخورده نکند.
فیلم به مهمترین چالش های اجتماعی- فرهنگی سی سال اخیر ایران می پردازد حرف هایِ درستی می زند و در نهایت تلاش می کند تا آدمهایی که فرسنگ ها از هم دور شده اند را به هم نزدیک کند… آدمهایی که مدت ها پشت سرهم حرف زده اند و از یکدیگر تصاویری خیالی دارند.
در واقع فیلم از این جهت کمک شایانی به جمهوری اسلامی می کند تا شکاف های عمیق فرهنگی جامعه ی خود را پر کند و به جای تکیه بر مسائل کم مایه و مشکل زایی مثل “وطن دوستی” و “ایران کهن” و… به مواجه با اصل مسئله بپردازد.
یکی از دیالوگهای مهم فیلم جایی است که استاد به دختر و پسر قصه می گوید: “اگر من، من باشم و تو، تو پس جامعه هیچ وقت شکل نخواهد گرفت”.
این که نجف زاده می گوید: “چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد” قرار نیست فقط مخصوص روزهای راهپیمایی و انتخابات باشد این جمله می تواند و باید جزو اولویت های فرهنگی نظام قرار گیرد… ولی اینجا ایران است جایی که تهیه کننده توی سر فیلم می زند، تلویزیون از پخش تیزر های تبلیغاتی آن خودداری می کند ، کارگردان فیلم را کتک می زنند!! و رسانه ها و مجلات اصلاح طلب آن را بایکوت خبری می کنند .
می گویند خدا در ازای هر گام بندگانش ده قدم به سوی آنها می رود اینجا جمهوری اسلامی است جایی که همه منتظرند تا بقیه را متحول کنند اما خودشان یه ذره هم از جایشان تکان نخورند! …
پانوشت: فیلم خوراک دانشجوهاست! خصوصا آنهایی که تا دیروز دست راست و چپشان را تشخیص نمی دادند و حالا ترم دوم تمام نشده خود را فعال سیاسی و اپوزسیون نظام می دانند.
ظاهرا بعد از اکران محدود و سرد فیلم، یکی از موسسه های تصویری امتیاز آن را خریداری کرده و با تبلیغات گسترده در صدد پخش آن است.
بعدنوشت: حالا و بعد از این آشوب های خیابانی این نوشته کمی شعاری و دور از واقعیت به نظر می رسد. به هر حال همیشه عده ای هستند که در بطن جانشان نفرتی از خدا و خداباوران هست که تنها با نفرت می توان به آنان پاسخ داد. این جمله آخر را هم به عنوان حاشیه داشته باشید.
نظر تعدادی از دوستان:
فیلم واقعا افتضاحه، من نمی دونم شما ها اصلا فیلم نگاه می کنید که به این می گید فیلم اصلا بیتا بادران کجا با اون سر و وضعش به یه بچه مایه دار می آد؟ چه جوره که یه شبه بابی نفس دست از همه چی می کشه می شه عاشق امام حسین؟ …
آقا دست بردارید برید یه کم فیلم بیشتر ببینید این فیلم اصلا فضای دانشگاه ایرانو به مسخره گرفته نمی دونم این لباسای نفس رو به عنوان بچه مایه دار کی انتخاب کرده گدای سر کوچه ما هم هم چین چیزی نمی پوشه چشمتون رو باز کنید ببینید مایه دار ها اصلا به بسیجی ها نگاه هم نمی کنن که بخوان باهاشون را بطه برقرار کنن
نظر بعدی:
… فقط خنده ام می گیره اول از نظرای شما و بعد این فیلم مزخرف واقعا نظرای شما درمورد این فیلم دور از واقعیته
به نظر من شما باید برید در مورد آشپزی نظر بدید البته اگر حزب اللهی باشی خوب حق داری ولی… به نظر من هیج نکته قابل توجهی بجز صحبت های شکیبایی در جلسه خواستگاری جالب نبود و واقعا پشیمون شدم از دیدن این فیلم.
به قول یکی دوستان برید یکم فیلم نگاه کنید!
کنعان و یوسف های گم گشته
دسامبر 7th, 2008
.jpg)
کنعان فیلم خوبی است و ارزش دیدن را دارد هر چند که در بیان روایت داستان کمی گنگ عمل می کند . این را باید به حساب تازه کار بودن کارگردانش گذاشت .احتمالا می دانید که کنعان براساس یک داستان کوتاه ساخته شده است در بیشتر داستان های کوتاه نویسنده همه چیز را می داند و چنین فرض می گیرد که خواننده نیز مثل اوست بنابراین بدون پرداختن به گذشته ی شخصیت ها تنها به روایت یک برش از زمان حال می پردازد این نوع بیان روایت در داستان به فیلم هم منتقل شده است و شاید اندک گنگی فیلم نیز برای همین باشد.
فیلم قصه ی یک سلسله چالش هاست چالش هایی که می توانیم آنرا با اندکی تعمیم چالش های یک خانواده ی به اصطلاح مدرن و متمکن ایرانی بدانیم. نگاه مانی حقیقی که اتفاقا خود نیز در فرنگ فلسفه غرب خوانده است به این قشر نگاه تاریکی است که ملموس و طبیعی به نظر می رسد.
مرتضی در آلمان درس خوانده و استاد دانشگاه بوده است ، مینا ماکسیما سوار می شود واز دانشگاه تورنتو پذیرش گرفته است، آذر خواهر مینا هم پس از سالها دوری از ایران به آپارتمان بزرگ مرتضی و مینا آمده است. اینها مقدمه ی کوتاهی است تا یکباره وارد چاه زندگی این چند نفر شویم:
مینا عصبی است حامله است. می خواهد بچه اش را سقط کند تا بتواند از مرتضی جدا شود هیچ دلیل روشنی برای اصرار او به طلاق وجود ندارد تنها اشاره شاید جلسه های همیشگی مرتضی در شرکت باشد، مرتضی هم وضع خوبی ندارد زندگی او هم دارد از هم می پاشد، او نمی خواهد مینا از از دست بدهد .آذر خواهر مینا میهمان ناخوانده ی قصه است که داستان را پیچیده تر می کند. او فرزندش را از دست داده، پناهندگی اش باطل شده و حالا به فکر خودکشی است. حتی سهامداران کراوات زده ی شرکت هم از چنین چالش هایی مستثنی نیستند آنها هم درگیرشاکی هایی هستند که سرشان کلاه گذاشته اند و حالا باید قائله را یکجور جمع کنند. در این میان اگر استثتایی باشد علی است که (احتمالا به خاطر یک عشق) معماری را رها کرده و حالا یک راننده وانت ساده است. تنها اوست که می تواند در کمال آسودگی با بچه های کوچه قاطی شود و گل کوچیک بازی می کند.
در نیمه دوم فیلم همینطور که ما شاهد درگیری و دست و پا زدن آدم ها در مشکلاتشان هستیم بخش های تازه ای از پس زمینه های سنتی این آدمها برایمان هویدا می شود مرتضی یک روستا زاده است و هنوز مادر پیرش را دوست دارد، آذر در جستجوی خانه ی خود (یا آشنایانش) به محلات فقیر نشین شهر می رود و در یکی از نقاط اوج فیلم ، از مشاجره مینا و آذر می فهمیم که آنها تجربه ی سختی از تنهایی بی کسی و فقر داشته اند. اینها تصویر نمایشی و مدرن شخصیت های فیلم را می شکند و آبی بر آتش داستان می ریزد مرتضی بعد از رفتن به روستا و حمل جنازه مادرش است که به مینا می گوید حاضر است او را طلاق دهد و آذر تحت تاثیر علی و با دیدن خانه ی قدیمی شان (؟) به زندگی باز می گردد و مینا …
کنعان داستان آدم هاست. آدمهایی که بد نیستند ولی در کار و زندگی دنیای مدرن گم شده اند یا بهتر بگوییم حل شده اند …درست مثل کریم آن کارگر ساده دل مزرعه شترمرغ وهمه ی آن آدمهایی که موبایل به دست روی ترک موتورش می نشستند … شوهر طاهره هم می تواند یکی از همان ها باشد … طاهره ، من گفتم طاهره؟ عجب اسم نوستالوژیکی. طاهره هم لابد یعقوب این قصه است. دلم به حال طاهره ها می سوزد….
