راز آن چشم ها

ژوئن 9th, 2010

shiapic_com-emamkhomeini5بچه که بودم امام را دوست نداشتم، امام  پیر بود و تند و خشن سخن می گفت… چشمهایش حالت عجیبی داشت گویا به هیچ چیز نگاه نمی کنند، هیچ وقت نخندیده اند، می ترسند یا نمی دانم! …  آمیزه ای از نگرانی، جدیت و آرامش.

بزرگتر که شدم نظرم نسبت به امام تغییر کرد اما همچنان چشمهایش برایم یک راز بود خصوصا آنکه رد آن نگاه را در چشمهای دیگرانی هم پیدا کرده بودم و این  کنجکاوی ام را بیشتر می کرد.

***

قبل تر ها رادیو جوان برنامه ای داشت به نام “عصر گفتمان” اشخاصی را می آوردند و در حضور یک کارشناس حرف می زدند و بحث می کردند. از مدرسه که می آمدم رادیو را روشن کردم و ولو می شدم شدم روی تخت…

موضوع برنامه ی آن روز را یادم نیست اما سوال کنندگان یک دختر و پسر دانشجو بودند. تقریبا وسط برنامه ، آن هم پخش زنده، دخترک رندی می کند و رو به آقای کارشناس می پرسد: “حاج آقا! واقعا اینا که شما می گید بهش اعتقاد هم دارید؟ …شما هم از همونایید که اینجا از قیامت و دین و این چیزها حرف می زنند و وقتی می رند خلوت آن کار دیگر می کنند!… توی جامعه ای که پرشده از ریاکاری این حرف ها چه اثری داره ،…نه واقعا خودتون به قیامت اعتقاد دارید؟”

شاید برنامه به هم ریخته بود اما آقای کارشناس بی آنکه عصبانی شده باشد خیلی آرام و مسلط اینگونه جواب داد: “خب، من معمولا چنین چیزهایی را نمی گویم اما  چون شما مستقیما از  خود من سوال کردید ، بله  به لطف خدا و به سبب انس با قرآن کریم، به قیامت با همه ی تار و پود بدنم ایمان دارم، و از آن واقعا می ترسم ان شا الله رحمت خدا همان طور که در دنیا نصیبم شده آن روز هم  نجاتم دهد. بله، هر جای دیگر هم باشم همین حرف ها را می زنم…” انتظار چنین جوابی را نداشتم… این باعث شد حرفهایش را با دقت بیشتری گوش کنم، می گفت “اینکه می گویند ممکن است قیامت صدها سال طول بکشد به معنای دور بودن آن نیست، فاصله مرگ تا قیامت برای خود شخص تنها در حد یک خواب معمولی است  یعنی اگر همین الان  با یک حادثه مرگ شما فرا برسد خیلی زود باید در انتظار قیامت باشید…” برای چند لحظه تحت تاثیر قرار گرفتم  شاید ایمان او به من  منتقل شده بود. باور کرده بودم که مساله جدی است…انگار  قیامت  شده بود، وقایع را مجسم می کردم و می لرزیدم، خدا خدا می کردم که فقط یک ساعت دیگر، یک امشب را، فقط…

گناهکار هم که نباشی عظمت و هیبت ماجرا خردت می کند تنها همان امید به رحمت و بزرگی اوست که باعث می شود  قالب از ترس تهی نکنی و سر به بیابان نگذاری! وقتی دیدی زیر پایت بندی است به باریکی یک مو و کیلومتر ها پایین تر آتش و عذاب، دیگر نمی توانی مثل بقیه به خاطر هر حرف چرندی ساعت ها قه قه بزنی، دیگر از دیدن یک مرسدس CLK نقره ای کیف نمی کنی، دیگر نمی توانی سر حکم خدا با مردم تعارف کنی حالا می خواهد همسابه کناری تان باشد، یا اعلی حضرت آریامهر یا ایالات متحده امریکا… وقتی گوشه ای از صحنه را دیدی دیگر نمی توانی مثل بقیه باشی تنها همان امید است که زنده ات نگه می دارد و کمک می کند  توی این دنیا دوام بیاوری و حداقل “شبیه” دیگران به نظر برسی…

***

بزرگ ترها چیزی دارند به نام خوف و رجا احساس دوگانه ای از ترس و امید، و این راز چشم های خمینی بود. ترس و امید از جنس احساسی است که باعث می شود ساعت ها به قهرمان فیلمهای اکشن خیره شوی، در حالی که می دانی آخرش اوست که همه ی بدمن ها را می کشد و جهان را و مهمتر از آن، دوست دخترش را! نجات می دهد… یا زمانی که در آن خواستنی ترین سرعت ها، بعد از دهها بار تلاش ناموفق، وقتی از همه جلوی تر افتاده ای و چیزی تا آخر خط نمانده، نفس هایت حبس می شوند و همه ی وجودت چشم !  مبادا سنگی پیچی مانعی همه چیز را خراب کند.

ترس و امید وجه اشتراک همه ی هیجان های دنیاست حالا فکر کن هیجان انگیزترین شان چگونه می تواند باشد؟ جایی که نه از کلید ری استارت خبری هست و نه کسی از آخر ماجرا خبر دارد. وقتی که قرار باشد روی زندگی ابدی ات قمار کنی…   یک دیوانگی بزرگ! حماقتی که حتی کوه ها و دریاها از پذیرفتنش سر باز زده اند…

پا نوشت:

1- این مطلب به دعوت محمدمسیح و سجاد عزیز برای بازی وبلاگی 14 خرداد نگاشته شد دیرکردش هم علاوه بر اینکه به چند هفته عقب بودن نویسنده از دنیا مربوط می شود به یک نوشته درست و حسابی دیگر که قرار بود جای این مطلب بیاید و البته نرسید مربوط می شود همچنین اینجا باید از آسید مجتبی، ایلیا و همه کسانی که در این مدتی که اینجا بروز نمی شد خبری از آن گرفتند تشکر کنم.

2- همشهری جوانی ها هم خوش سلقگی به خرج داده اند و عین همین تیتر را برای جلدشان کار کرده اند. ما که بخیل نیستیم دستشان هم درد نکند.

3- رجب  دارد می آید بعدش هم تا چشم به هم بزنی عید فطر است… بیشتر قرآن بخوانید.  برای روح این نویسنده ی عقب افتاده هم دعا بفرمایید بیشتر دعایتان روی این باشد که خدا تا نوشتن یک مطلب درست و حسابی در مورد بعضی از این آخوندها و  مراجع و دار و دسته یشان زنده اش بگذارد …

پاییز*

اکتبر 9th, 2009

پاییز را دوست نداشته ام، به خاطر هوای سرد و سنگینش، به خاطر درخت های عریان و آسمانِ گرفته اش. پاییز را دوست نداشته ام به خاطر روزهایی که زود شب می شوند و نماز هایی که زود قضا می روند…

پاییزپاییز را دوست نداشته ام، اما این به این معنا نیست که در برابر زیبایی هایش خشوع نمی کنم. پاییز فصل مرگ است اما چه کسی گفته است که مرگ زیبا نیست؟ چه کسی گفته است که رقص برگ های مرده، صدای دهشتناک رعد یا سوزهای سردی که شقیقه هایت را به جنون می کشانند زیبا نیستند؟

می گویند آدم ها به تعداد بهارهای عمرشان زنده بوده اند اما چرا بهار؟! من می گویم که آدم ها به تعداد پاییز های زندگی شان، زندگی کرده اند.

پاییز را نزول و هبوط ** خوانده اند، اما برای آنان که هرگز دل به بهارها نبسته اند کدام هبوط؟ اصلا ما را چه به بهار؟!  ما را چه به علف های بی ریشه ای که در نیمه های فروردین هر جا و بی جا می رویند و لابد، به کثرت و سبزیشان هم می نازند اما اولین بادهای پاییزی چنانشان می کنند که گویا هرگز نبوده اند و هرگز فخر نفروخته اند؟ ما را چه به جوجه های شهریِ رنگارنگ، که عمرشان حتی کفاف دیدن پاییز را هم نمی دهد… ما را چه به کلاغ های سیاه و فربه و شوم، که طبیعتشان  خوردن و غار غار کردن است…  به برگ های سبز دیروز و زرد امروز که از بلندترین درختان جدا می شوند و آرام و سرافکنده به زیر پای رهگذران می افتند …

بگذار پاییزها بیایند، بگذار همه ی فصل‌ها پاییز باشد، ما را چه باک از پاییز؟ ما را چه باک از سوز‌های سرد و بادهای سرگردان، وقتی که ریشه در خاک داریم و دل به خورشید سپرده ایم؛

* به آن بلندترین و سبزترین سروی که بشکسته تر از خویش ندیده است به همه عمر.

**  سقوط، نزول، هبوط= Fall

این حسین درخشان…

فوریه 15th, 2009

hossein_derakhshanشاید آن روزها که از خواندن یادداشتهای هودر خشمگین و برافروخته توی خانه راه می رفتم هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی چنین مطلبی درباره ی او بنویسم. حالا دیگر بازداشت درخشان وارد چهارمین ماه خودش شده است، چهارماه ننوشتن برای کسی که سالها به طور منظم می نوشته است مدت زیادی است و شاید به همان اندازه برای ما…  مایی که در تمام این مدت خاطرات و لینک های روزانه یا تحلیل های گاها عجیبش را دنبال می کردیم.
برای ما حسین درخشان چیزی شبیه تورومن در فیلم Truman Show است او بخش زیادی از زندگی اش را با ما شیر کرده است و ما در فراز و فرودهای زندگی اش با او شریک بوده ایم.

داستان درخشان داستان جالبی است او تحت تاثیر دوران اصلاحات از یک جوان حزب اللهی که خطبه ی عقدش را آیت الله خامنه ای خوانده،  تبدیل به یک روزنامه نگار و فعال سیاسی علیه نظام می شود، به خارج از کشور می گریزد و در آنجا با پدیده ای به نام وبلاگ آشنا می شود، پدیده ای که تا بحال  مهمترین تاثیر را بر زندگی اش داشته است شخصیت درخشان به نوعی در وبلاگ حل شده است. سالهای اولیه ی حضور او در غرب که همزمان با آغاز فعالیت سردبیرخودم است به نوعی داغ ترین دوران زندگی اش است. او که حالا از فضای بسته ی سیاسی اجتماعی ایران دور شده و  به “جهان آزاد” رسیده است در نهایت غرور و خودشیفتگی می نویسید، تحلیل می کند، ناسزا می گوید ، دیده می شود و مورد تحسین قرار می گیرد. عرق می خورد و با زنان گوناگون هم خوابه می شود.
این دوران دیری نمی پاید و آرام آرام دنیای آزاد و متمدن غرب روی خشن، ناقص و بی رحمش را به حسین قصه ی ما نشان می دهد. و مگر یک اصلاح طلب به جز “غرب” چه دارد؟ “غرب ” همه ی باورها و اعتقادات یک اصلاح طلب است و آنگاه که فرو می ریزد همه ی داشته ها و نداشته های (مریدش) را به زیر می کشاند، غرب درخشان نیز فرو ریخت، وبلاگش فیلتر شد، بازدیدها کاهش یافت و فحاشی های بی انتها جایگزین کامنت های تحسین کننده ی گذشته شد و بعد بی پولی،  سرگردانی، غربت و الکل… این پایان نسخه دوم درخشان است.

نسخه سوم درخشان به نوعی روایت بازگشت است، نگاه انتقادی به غرب و غربزدگان تلاش برای فهم مجدد جمهوری اسلامی تاثیرپذیری از آثار روشنفکران منتقد غربی، گاردین حمایت از احمدی نژاد و …

می گویند  تاریخ نه مسیری خطی که مسیری مارپیچ شکل دارد به این معنا که آدمها ممکن است به گذشته خود بازگردند اما این بازگشت نه بازگشت به نقطه قبلی که بازگشت به شعاعی بزرگتر از موقعیت گذشته است و درخشان به شعاعی بزرگتر از موقعیت گذشته ی خود بازگشت.

آنچه در مورد درخشان برای من جذاب است نه تحلیل های مسخره  یا  شخصیت خودشیفته ی او، که ذهن جستجوگر و تعهدش بر واقعیت هاست او تلاش می کند تا دنیای اطرافش را نه آن طور که دوست دارد که آن طور که هست بشناسد او در جستجوی درکی تازه از دنیاست و در این راه بیم آن ندارد که حرف های گذشته  خود را  زیر پا نهد یا مورد توهین و افترا قرار گیرد.

پانوشت: هیچ احتمالی در مورد او از نظر من دور نیست با این حال وقتی موضوعی ارزش نوشتن را دارد تا آنجا که می توانم سعی می کنم حدس ها، احتمالات و موضوعات فرعی مربوط به آن را نادیده بگیرم و روی اصل مطلب تمرکز کنم .

سلمان نوشته خواب دیده درخشان پیش آیت الله سبحانی داشته حمد و سوره اش را درست می کرده!! خیر است ان شا الله!