داستان چلچراغ
می 14th, 2009
با چلچراغ اولین بار در مجله شبکه آشنا شدم، سایتشان را در صفحه برگی از وب معرفی کرده بودند. به نظرم جالب آمد و خواستم سری به سایت بزنم اما بازنشد(2)… مدتی گذشت توی یک عصر تابستان وقتی که از کنار یکی از دکه های مطبوعاتی شهر (که در واقع مغازه بزرگی بود ولی هفت هشت عنوان مجله بیشتر نداشت) رد می شدم برای اولین بار چشمم خورد به چلچراغ، شماره سوم، تیترش این بود: “نام آن پرنده ایمان است” …خوشم آمد و خریدمش.
خانه کسی نبود، بطری آب یخ را سر کشیدم و به عادت همیشگی نشستم توی ایوان و مشغول خواندن مجله ی تازه ام شدم .
پرونده این شماره درباره مذهب بود. مجله با مطلبی از عرفان نظرآهاری و نیز مدیحه ای برای خاتمی و ریش های سفید و دوست داشتنی اش شروع می شد. در صفحه گفتگو چند دختر و پسر جوان را نشانده بودند توی کافی شاپ و از آنها خواسته بودند تا درباره ی خدا حرف بزنند. آنها هم در مورد تفاوت عرفان سرخ پوستی و عرفان چینی حرف زده بودند.
هنوز گمان می کردم چلچراغ نشریه ای برای نسل ماست و از این به بعد خریدار دائمی اش خواهم بود، فکر می کردم به مطالب اصلی نرسیده ام… تا اینکه بالاخره به Special Report رسیدم مطلبی به قلم بزرگمهر حسین پور با این عنوان “قبل از خواندن این مطلب یک نفس عمیق بکشید”
یک نفس عمیق کشیدم و به این امید که گمشده ام را پیدا کرده ام شروع کردم به خواندن. نویسنده در همان ابتدا مثل آنکه از نوشتن در مورد چنین موضوعی اکراه داشته است چندین بار متذکر می شود که قصد نداشته در مورد مذهب بنویسد و اصولا مذهب چیزی نیست که بشود در موردش حرف زد.
سپس او در مورد همه چیز و همه کس ازاعتقادات بودایی ها و چینی ها تا شلوغ تر شدن کلیساها بعد از یازده سپتامبر تا خوانندگان راکی که توبه کرده اند و حالا فقط ترانه های مسیحی میخوانند تا… حرف می زند بی آنکه کوچکترین اشاره ای به اسلام، به دین خودش، به دین مخاطبش یا به دین یک میلیارد انسان دیگر کند… , و این هجم از خودبیگانگی برایم سخت سنگین بود. تیتری هم که باعث شده بود مجله را بخرم (در واقع بزرگترین تیتر جلد) صرفا مطلبی چهار خطی و شاعرانه از آب درآمد…
هوا تقریبا تاریک شده بود عصبانی بودم احساس می کردم فریب خورده ام احساس می کردم همه ی آن جذابیت ها ومطالب زیبا و احساساتی فریب بوده اند. دلم می خواست مچاله اش کنم می خواستم پرتش کنم توی حیاط …که صدای اذان بلند شد.
بعد از آن عصر تابستان دیگر هیچ وقت چلچراغ نخریدم. البته بعدها با ظهور همشهری جوان، چلچراغ کاملا به انزوا رفت و امروز سالی یکبار آن هم به خاطر جشن های سالانه اش خبری از آن منتشر می شود مثل پرشین بلاگ.
***
هرچند چلچراغ در سالهایی که جوانی بی رنگ و پرکلیشه بود اتفاقی نو به حساب می آمد اما خیلی زود نشان داد که نوآوری هایی که مدعی آنهاست در حقیقت تهی از معنا و فاقد اصالت اند. نوعی هنر پست مدرن که که هر چیز تصادفی را زیبا می بیند. چلچراغ اگرچه برای دست اندرکارانش خوش یمن بود اما هرگز نتوانست در تربیت نسل بعدی اصلاح طلبان یا تقویت پایگاه مردمی آنان موفق باشد. تنها توفیق چلچراغ جمع کردن نسلی از خرده بورژواهای ایرانی بود که همه ی آرمانها و دغدغهای “نداشته یشان” را در ذیل فرهنگ بیگانه تعریف می کردند. جوانانی نسبی گرا، بی هویت و فاقد قدرت اندیشه و تفکر که در درک ساده ترین مسائل اجتماعی-سیاسی ایران ناتوانند.
پانوشت: 1.چلچراغ البته کمکی مهمی هم به جمهوری اسلامی کرد. بدون چلچراغ مدتها طول می کشید تا حکومت به زبان قابل قبولی برای ارتباط با نسل (عامه) جوانش دست یابد. اگر چلچراغ نبود همشهری جوانی هم نبود. و این مزیت آزادی است.
2. طراحی و دامین سایت چندین بار عوض شد. حالا هم که برای مرور مطالب و احیانا لینک دادن به آنها رفتم چیزی جز فهرست شماره ها آن هم ناقص پیدا نکردم.
بالاترین و دنیای ما
مارس 4th, 2009
یادم هست وقتی بالاترین راه افتاد همه با شوق و شور در موردش می نوشتند و از تولد اولین سایت وب 2 ایرانی می گفتند. همه فکر می کردند که بالاترین دروازه ایست برای ورود ایرانیان به نسل بعدی وب، فکر می کردیم که بالاترین هم (مثل بسیاری از شبکه های اجتماعی) بستری می شود برای آشنایی مشارکت و دوستی.
بالاترین روز به روز رشد کرد اما آینده همیشه آنطور که شما انتظار آن را دارید اتفاق نمی افتاد.
بعد از گذشت چندین سال بالاترین کماکان اولین و آخرین سایت (جدی) وب دو فارسی است. از طرف دیگر بالاترین نه تنها بستری برای همفکری و دوستی نشد که امروز بیشتر شبیه دیسکوها و بارهای پایین شهر است جایی که هرکس برای خودش مرید و مرشدی دارد و هر لحظه ممکن است کسی از شدت مستی بالا بیاورد یا خودش را لخت کند…
بالاترین داستان غریبی دارد وقتی از دموکراسی دیکتاتوری را بیرون می آید. حالا دیگر همه وجود این دیکتاتوری را پذیرفته اند. بعضی به آن دیکتاتوری اکثریت می گویند اما بالاترین دیکتاتوری اکثریت هم نیست چرا که گروهی که امروز آن را می چرخانند در برابر کاربران وب فارسی یا حتی اعضای خود سایت کاملا در اقلیت اند.
برخی دیگر بالاترین را صرفا یک “وسیله” می دانند که مثل بسیاری از وسایل یا نرم افزارها ماهیتی خنثی دارد. مدیران بالاترین هم که معمولا در چالش ها سکوت پیشه می کنند همواره کاربران را مسئول محتوی، رشد یا ضعف سایت دانسته اند. این نوع نگاه البته تا حدی درست است اما تمام ماجرا نیست. مسئله اینجاست که بالاترین مثل دلیشز یا استامبل آپن “صرفا” یک نرم افزار یا آپلیکیشن تحت وب نیست سایت هایی مثل بالاترین دیگ یا ردیت علاوه بر بعد فنی شان یک بعد انسانی و مدیریتی هم دارند که در نگاه های سطحی نادیده گرفته می شود.
بالاترین از جهات بسیاری شبیه دنیای امروز ماست. دنیای مدرن دنیای آزادی است اما این آزادی توسط «سیستم» و ساختارهای نظام مندش کنترل و محدود می شود.
یکی از این ساختارهای نظامند قانون است. ضرورت وجود قانون بر هیچ کس پوشیده نیست اما سوال اینجاست که پشت یک قانون چه تفکری وجود دارد و نتیجه اعمال آن چه خواهد بود. امروز دیگر قانون به سبک فیلم های وسترن ارزشی متعالی و آسمانی نیست . ارزش قانون وابسته به طریقه ی اعمال و نتیجه عملی آن است.
مدیریت هم بخش ضروری چنین سایت هایی است اما مهمتر از ضرورت مدیریت، “جهت گیری ها و استراتژی های مدیران” است. من جزو اولین اعضای بالاترین بوده ام. من عزیز را از زمانی که در مووبل تایپ فارسی حضور داشت دورا دور می شناسم من یادداشت ها و یادداشت های مهدی یحیی نژاد را در ژرف دنبال می کرده ام و حالا حداقل چیزی که می توانم در کمال احترام در مورد آنها بگویم این است که آنها هر چه باشند بی طرف نیستند، بی طرف نبوده اند و بی طرف نخواهند بود.
بیایید مصداقی تر صحبت کنیم بالاترین از اسکریپت آماده ای به نام پلیگ به عنوان بیس استفاده می کند پلیگ و بسیاری از سایت ها لینکدونی های اجتماعی( سوشیال بوک مارکینگ) چیزی به عنوان رای منفی آن هم به این صورت که چند برابر رای مثبت ارزش داشته باشد (و باعث حذف لینک شود) ندارند. در عوض از لینکی به عنوان گزارش تخلف در صفحات ثابت لینک ها استفاده می کنند. آیا اضافه کردن رای منفی در بالاترین برای این نبوده است که تیغی زیر گلوی اقلیت باشد؟ در این مورد فرض می کنیم مدیران تنها برای تکمیل امکانات سایت رای منفی را اضافه کرده اند.
مثال دیگر… تصور کنید شما مالک یک جامعه ی مجازی هستید این جامعه در ابتدا محدود به دوستان شماست اما با رشد سایت دیگرانی هم که به هر دلیل مطلوب شما نیستند وارد سایت می شوند و به فعالیت می پردازند اگر شما به عنوان ادمین بخواهید این افراد را از عضویت در سایت منع کنید چه خواهید کرد؟
بهترین راه حل بستن صفحه ثبت نام و منوط کردن آن به داشتن دعوت نامه است. بدین ترتیب نه تنها جلوی ورود “دیگران” به سایت گرفته می شود بلکه اعضای کنونی هم می توانند دوستان خود را وارد مجموعه کنند (و یا حتی بیش تر از یک اکانت داشته باشند).
بالاترین همواره تعداد رای های لازم برای انتقال لینک به صفحه ی اول را بالا برده است مدیران همواره این بالا بردن را متناسب با افزایش کیفیت لینک ها دانسته اند اما در شرایطی که حتی لینک های جدید (آپ کامنیگ) با رای تک رقمی هم جذابیت دارند بالابردن دائمی تعداد رای های لازم برای انتقال لینک به صفحه اول تنها و تنها یک نتیجه می تواند داشته باشد و آن بالا ماندن همیشگی لینک های “اعضای درجه یک” سایت است.
به هر حال شما می توانید شب تا صبح در بالاترین وقت صرف کنید و تلاش کنید تا فضای عمومی سایت را تغییر دهید اما تا زمانی که جهت گیری های مدیریت همان است، تا زمانی که سیستم چیز دیگری می خواهد نباید انتظار داشته باشید که کاری از پیش ببرید!

World's Highest Standard of Living
بالاترین تجربه ای از دنیای آزاد است. دنیایی که آدمها را در اتاق های شیشه ای محدود می کند تا از آزادی های حقیر و کوچک شان لذت ببرند اما زمانی که هوس کنند پایشان را از گلیمشان درازتر کنند چنان سرشان به شیشه خواهد خورد! که خواب آزادی از سرشان به پرد.
بانک ها، شرکت های بیمه ای که شما را میلیون ها دلار بیمه می کنند شرکت های هاستینگی که به شما فضا و پهنای باند نامحدود می دهند فروشندگانی که همیشه لبخند بر لب دارند و رسانه هایی که برایتان از آزادی، عشق و لذت، دنیای بهتر و فرصت های طلایی برای ثروتمند شدن می گویند به وقتش چنان پا در هوایتان خواهند گذاشت که تصورش را هم نمی توانید بکنید.
پانوشت:اصلا شاید بالاترینی ها دوست نداشته باشند هر کسی را به جمع خود راه دهند. این حق آنان است (مشروط به آنکه دیگر ادعا نداشته باشند). اگر شما به هر دلیل بالاترین امروز را نمی پسندید چرا نمی روید برای خودتان یک بالاترین بسازید؟ پلیگ سیستم بسیار خوش دستی است من چند سال پیش با آن کار کرده ام فروم مفید و کاملی دارد و کد نویسی اش ساده تر از آن چیزی است که فکرش را می کنید.
تفکر سیتماتیک لزوما بد نیست. تفکر سیستمی(تفکر نظامند، نظام گرا، ساختارگرا یا…) یک ابزار و وسیله است که از آن می توان برای فریب افراد استفاده کرد یا برای رشد و تعالی انسانها بهره برد. تفکر سیستمی همان چیزی است که نبودش در ایران این همه بی نظمی و هرج و مرج آفریده است بی نظمی هایی که گاهی شما را تا مرز جنون و تنفر از نظام پیش خواهند برد…
یادداشتی بر فیلم دل شکسته
فوریه 20th, 2009
فیلم با تصاویری از آتش، رود و دریا آغاز می شود که قرار است استعاره ای از فیلم باشد. فیلم داستان امیرعلی پسر مذهبی و حزب اللهی است که در تقابل با دختر هم کلاسی اش “نفس” ، (دختری مرفه و مخالف نظام) قرار می گیرد.
صحنه های ابتدایی فیلم و بازی بسیار خوب شهاب حسینی ممکن است شما را به یاد مدار صفر درجه حسن فتحی بیاندازد اما بر خلاف مدار صفر درجه دل شکسته یک فیلم فلسفی یا سیاسی نیست دل شکسته بیش از هر چیز دیگر یه کار دلی است و عدم توجه به این نکته ما را در نقد و فهم فیلم به مسیری اشتباه خواهد برد.
سوژه جذاب، بازی های خوب، طنز مناسب و داستان سر راست باعث می شوند مخاطب با فیلم همراه شود و از این همراهی لذت ببرد و احیانا تاثیر پذیرد.
دل شکسته البته نکته هایی هم دارد که توی چشم می زنند. نکته هایی که تنها با دلی خواندن کار است که می شود آنها را زیرچشمی رد کرد! مثلا استادِ امیرعلی هم مجتهد است هم جامع شناس و هم همرزم پدر شهیدش! یا مثلا آن سردار بزرگ جنگ که در پارک باغبانی می کند و تازه دکترا هم دارد! در واقع فیلم ساز برای دوری از کلیشه های رایج خود به خلق کلیشه های جدید (بخوانید من درآوردی!) روی آورده است که اگرچه به تاثیرگزاری انجامیده اما معلوم نیست رواج نوآوری هایی! از این دست چه شلم شورباهایی در آینده
درست کنند!
علی رویین تن جایی گقته که عاشق اهل بیت است. راست گفته است! اسم حسین(علیه السلام) که می آید همه چیز به هم می ریزد فضای فیلم عوض می شود و قصه سرانجام می گیرد. اگر اشتباه نکنم تصاویر کلیپ گونه ی قسمت دوم که با هنرمندی ساخته شده اند برای اولین بار است که در سینمای ما دیده می شوند.
دلشکسته اگر چه از نظر سینمایی بی عیب نیست اما به عنوان اولین کار جدی کارگردانش قابل قبول و امیدوارکننده است. مشخص است که او زحمت زیادی برای فیلم کشیده است و طبیعی است که انتظارهای بیشتری از موفقیت آن داشته باشد. امیدوارم برآورده نشدن این انتظارات او را از کارهای بعدی اش سرخورده نکند.
فیلم به مهمترین چالش های اجتماعی- فرهنگی سی سال اخیر ایران می پردازد حرف هایِ درستی می زند و در نهایت تلاش می کند تا آدمهایی که فرسنگ ها از هم دور شده اند را به هم نزدیک کند… آدمهایی که مدت ها پشت سرهم حرف زده اند و از یکدیگر تصاویری خیالی دارند.
در واقع فیلم از این جهت کمک شایانی به جمهوری اسلامی می کند تا شکاف های عمیق فرهنگی جامعه ی خود را پر کند و به جای تکیه بر مسائل کم مایه و مشکل زایی مثل “وطن دوستی” و “ایران کهن” و… به مواجه با اصل مسئله بپردازد.
یکی از دیالوگهای مهم فیلم جایی است که استاد به دختر و پسر قصه می گوید: “اگر من، من باشم و تو، تو پس جامعه هیچ وقت شکل نخواهد گرفت”.
این که نجف زاده می گوید: “چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد” قرار نیست فقط مخصوص روزهای راهپیمایی و انتخابات باشد این جمله می تواند و باید جزو اولویت های فرهنگی نظام قرار گیرد… ولی اینجا ایران است جایی که تهیه کننده توی سر فیلم می زند، تلویزیون از پخش تیزر های تبلیغاتی آن خودداری می کند ، کارگردان فیلم را کتک می زنند!! و رسانه ها و مجلات اصلاح طلب آن را بایکوت خبری می کنند .
می گویند خدا در ازای هر گام بندگانش ده قدم به سوی آنها می رود اینجا جمهوری اسلامی است جایی که همه منتظرند تا بقیه را متحول کنند اما خودشان یه ذره هم از جایشان تکان نخورند! …
پانوشت: فیلم خوراک دانشجوهاست! خصوصا آنهایی که تا دیروز دست راست و چپشان را تشخیص نمی دادند و حالا ترم دوم تمام نشده خود را فعال سیاسی و اپوزسیون نظام می دانند.
ظاهرا بعد از اکران محدود و سرد فیلم، یکی از موسسه های تصویری امتیاز آن را خریداری کرده و با تبلیغات گسترده در صدد پخش آن است.
بعدنوشت: حالا و بعد از این آشوب های خیابانی این نوشته کمی شعاری و دور از واقعیت به نظر می رسد. به هر حال همیشه عده ای هستند که در بطن جانشان نفرتی از خدا و خداباوران هست که تنها با نفرت می توان به آنان پاسخ داد. این جمله آخر را هم به عنوان حاشیه داشته باشید.
نظر تعدادی از دوستان:
فیلم واقعا افتضاحه، من نمی دونم شما ها اصلا فیلم نگاه می کنید که به این می گید فیلم اصلا بیتا بادران کجا با اون سر و وضعش به یه بچه مایه دار می آد؟ چه جوره که یه شبه بابی نفس دست از همه چی می کشه می شه عاشق امام حسین؟ …
آقا دست بردارید برید یه کم فیلم بیشتر ببینید این فیلم اصلا فضای دانشگاه ایرانو به مسخره گرفته نمی دونم این لباسای نفس رو به عنوان بچه مایه دار کی انتخاب کرده گدای سر کوچه ما هم هم چین چیزی نمی پوشه چشمتون رو باز کنید ببینید مایه دار ها اصلا به بسیجی ها نگاه هم نمی کنن که بخوان باهاشون را بطه برقرار کنن
نظر بعدی:
… فقط خنده ام می گیره اول از نظرای شما و بعد این فیلم مزخرف واقعا نظرای شما درمورد این فیلم دور از واقعیته
به نظر من شما باید برید در مورد آشپزی نظر بدید البته اگر حزب اللهی باشی خوب حق داری ولی… به نظر من هیج نکته قابل توجهی بجز صحبت های شکیبایی در جلسه خواستگاری جالب نبود و واقعا پشیمون شدم از دیدن این فیلم.
به قول یکی دوستان برید یکم فیلم نگاه کنید!
از یانگوم تا یوزارسیف…
فوریه 1st, 2009

هنوز چند قسمتی از پخش سریال یوسف پیامبر نگذشته بود که انتقادها از آن شروع شد از دیالوگ محوری شعار زدگی و دکور و لباس بگیرید تا تکیه بیش از حد بر خواب و رویا و ناسازگاری با برخی آیات و روایات…اما با وجود همه ی این نقص ها و نقدها یوزارسیف خیلی زود جای خود را بین عامه مردم باز کرد و حالا به جرات می توان آنرا پر بیننده ترین سریال در حال پخش تلویزیون دانست . من اینجا قصد نقد ندارم فقط چیزهایی که به ذهنم می رسد را می گویم
این روزها بازار برداشت های سیاسی از یوزارسیف داغ داغ است …من فکر می کنم این مهم نیست که فیلمنامه یوسف پیامبر چند سال پیش نوشته شده است یا یانگوم را کیلومتر ها دورتر از ایران ساخته اند به نظر من آنچه حامد طالبی ، ابوذر منتظرقائم ، یانگوم و یوزارسیف را به هم پیوند می زند تنها یک چیز است و آن نگاه عامیانه به خیر و شر است.
در چنین نگاهی انسان های خوب خود مصداق مطلق خیر اند.(و بنابراین انتقاد از آنان به منزله انتقاد از خیر تصور می شود). قهرمانان چنین قصه هایی همیشه حرف های خوب می زنند به مردم فقیر کمک می کنند همیشه در کارهایشان موفق اند و هر کجا که میروند همه آنها را دوست دارند.
آنچه در چنین نگاه هایی مورد غفلت قرار می گیرد اینست که حتی اهالی خیر نیز با وجود بر حق بودن خود درگیر تردیدها، وسوسه ها، خودخواهی ها و نقص هایند و اتفاقا نوع مواجهه با این تردیدها وسوسه ها و نقص هاست که خیر را از شر متمایز می کند و به آن معنایی متعالی می بخشد.
حال آیا باید ما نیز با اداهای روشنفکری چنین آثاری را تحقیر کنیم و آنها را سطحی و بی ارزش بدانیم؟
این درست است که گسترش چنین سریال هایی در طولانی مدت سطحی نگری نسبت به دین را در جامعه رواج می دهند و به دنبال آن مشکلات جدیدی به وجود می آورند. اما چنین آثاری در کنار آثار هنری مکمل های رسانه ای فوق العاده ای هستند و کارکرد بسیار مهمی دارند.
این سریال ها را می توان بتمن ها و اسپایدرمن های شرقی دانست که هرچند از نظر سینمایی ضعیف باشند ولی نقش غیر قابل انکاری در قهرمان سازی، ارزش گذاری و تثبیت ارزش های یک جامعه دارند.
یانگوم نماد ارزش های زن شرقی است. ارزش هایی مثل صبوری و نجابت ، همان ارزش هایی که با ظهور فمینیست به گند کشیده شدند. یانگوم هم مثل هر زن شرقی دیگر در خانه آشپزی می کند. پزشک و پرستار بیماران است و هم زمان در رابطه ای عاشقانه و پاک حضور دارد.
همچنان که زن شرقی هویت گمشده ی خود را “در جواهری در قصر” جستجو می کند. مرد شرقی نیز عدالت خواهی (که وجه اشتراک تمام ایدئولوژی های مشرق زمین است) پاک طینتی، توحید(با تساهل بسیار)، مهربانی و کمک به بیچارگان را در “یوسف پیامبر” می بیند…
حتی اگر این سریال را در انتقال این ارزش ها ناکام بدانیم باز حداقل پیام چنین آثاری در عصری که می رود تا خیر و شر را در هم حل کند آنست که هنوز خیری هست و شری هست…
پانوشت:
یکی از دستاویزهای منتقدان شخصیت خود فرج الله سلحشور است. من حرفی در مورد او ندارم اما همین که چنین پروژه ای را یک تنه و در سه نقش نویسنده، کارگردان و تهیه کننده به سرانجام رسانده است کاری بزرگ انجام داده . ضمن اینکه این سوال هم پیش می آید که مگر در این کشور قحط الرجال است که سه وظیفه مهم را در چنین پروژه ای به یک نفر بسپارند؟
درباره کتاب و خانه کتاب اشا
ژانویه 13th, 2009
آخرین باری که با کسی جدی چت کردم نوروز دو سال پیش بود اگه گفتید با کی؟ با حسام الدین مطهری! مدیر خانه کتاب اشاسایتی که فعالیتش را به تازگی از سر گرفته است.
من آنقدرها اهل کتاب نیستم اما چیزی که در مورد وضع کتاب در جامعه ما به ذهنم می رسد و از دیگران هم شنیده ام اینست که مشکل اصلی توزیع است موضوعی که به سایر محصولات فرهنگی مثل سینما و حتی مسائل علوم انسانی نیز قابل تعمیم است.واقعا معتقدم که توزیع خوب تولید خوب را به دنبال خواهد داشت.
برخلاف نظر بسیاری من فکر می کنم علاقه کلی به مطالعه وجود دارد اما آنچه مشکل زاست تکثر بیش از حد چنین بازاری است:
کتاب فروشی های اندک، هزاران ناشر کوچک و هزاران عنوان کتابی که با تیراژهای هزارتایی! منتشر می شوند!
جایی نیست که این همه کتاب را برای اقشار مختلف ارزیابی و معرفی کند. من چه طور بفهمم از میان این همه ی این عنوان ها کدام را دوست خواهم داشت؟ من که نمی توانم همه ی کتاب ها را توی کتاب فروشی بخوانم ضمن اینکه سیستم بسیاری از کتاب فروشی های ما هم بسته است به این معنی که یا باید نام کتاب مورد نظرتان را بدانید یا از روی جلدها تصمیم به خرید بگیرد! که البته چنین خریدی پول هدر دادن است.
من کسی را می خواهم که کتاب شناس باشد، روحیات مرا بشناسد و کتاب های دلخواهم را (و نه مثل تلویزیون دلخواهش را! ) به من معرفی کند.
وقتی که مثلا مجله ی محبوبم یک کتاب خاص را معرفی کند و اخبار و نقدهایش را پوشش دهد مسلم است که بخریدنش ترغیب خواهم شد در نبود چنین ساختار هایی تنها تبلیغات دهان به دهان است که معدود کتب پرفروش ما را به چاپ دهم و بیستم رسانده است
خانه کتاب اشا می تواند جایی باشد برای پر کردن این خلا ها.
یک پیشنهاد هم دارم و آن اضافه کردن یک بخش فروش پستی کتاب است اینطوری هم دسترسی به کتاب ها آسان تر می شود وهم اندک درآمدش پشتوانه ای برای فعالیت های آتی سایت خواهد بود.
با آرزوی موفقیت
پانوشت:
خواندنی هایی از این دست: فیروزه، هابیل، شماها، چارقد و حالا خانه ی کتاب اشا
فکر کنم توی این جمع چیزی کم است، می خواهم اضافه اش کنم، اگر خدا بخواهد
