دوشید فتنه ها شتران دو ساله را…
اکتبر 19th, 2009
خیلی وقت بود اینجا شعری نگذاشته بودیم. حالا گیرم شما قبلا خوانده باشیدش، اصلا هفت هشت باری هم لایک داده باشید باز دلیل نمی شود ما شعر شاعر محبوبمان را (آن هم در این روزگار شتری) یادگاری اینجا سیو نکنیم!
از حلقه هایمان به در افتاد رازها
با قیل وقال بی ثمر عشقبازها
دوشید فتنه ای شتران دو ساله را
بر دوششان نهاد به بازی جهازها
شوخی شده ست و عشوه نماز شیوخ شهر
رحمت به بی نمازی ما بی نمازها
خیل پیاده ایم، کجا بازگو کنیم؟
رنجی که برده ایم ز شطرنج بازها
ماییم و زخم خنجر و دست برادران
ماییم و میزبانی این ترکتازها
در پیش چشم کوخ نشینان غریب نیست
از کاه، کوه ساختنِ کاخ سازها
قرآن به نیزه رفت…خدایا مخواه باز
بر نیزه ها طلوع سر سرفرازها
در گنبد کبود زمان ما کبوتران
بستیم چشم و بسته نشد چشمِ بازها
ما را چه غم ز هرزه گیاهی که سبز شد
بر خاکمان مباد هجوم گرازها
محمد مهدی سیار
همچنین:
جرزن ها به بهشت نمی روند / محمدعلی مهران فر
!
شعر: قصه ی قطره ها
آوریل 4th, 2009

محمدمهدی سیار
پس در آغاز -روز خلقتمان- اهل دريا شديم، آب شديم
دل سپرده به رقص ماهي ها، غرق بازي و پيچ و تاب شديم
موج هايي حقير و سرگردان، ساده و سر به زير و بي طوفان
گاه آسوده گرم خوابي خوش، گاه بيهوده در شتاب شديم
كم كمك چشم و گوشمان وا شد، از زمين رو به آسمان كرديم
چشممان تا به آفتاب افتاد، موج در موج التهاب شديم
بر و رويش قشنگ بود، قشنگ، زلف آشفته اش طلايي رنگ
ديدنش مست مستمان مي كرد، آب بوديم… پس شراب شديم
جوششي در ميانمان افتاد، هيجاني به جانمان افتاد
سرمان از هواي او پر شد، بر سر موج ها حباب شديم
موج ها! ماهيان! خداحافظ، آبي بي كران خداحافظ
دل به دريا زديم و رقص كنان راهي شهر آفتاب شديم
… راهمان سخت شد ولي ناگاه، پايمان سست شد ميانه راه
آسمان سرد بود لرزيديم، گرم ترديد و اضطراب شديم
سرد شد، يخ زديم… ابر شديم، تيره و ساكن و ستبر شديم
پي خورشيد آمديم اما، روي خورشيد را حجاب شديم
ابرها ابر نيستند فقط، صد هزار آرزوي يخ زده اند
اين كه باريده نيز باران نيست، عاقبت از خجالت… آب شدیم
پانوشت: من باب تکمیل مطلب:
سودای ما «سير من الحق الي الخلق» است / برگشتنِ فوارهها را ننگ نشماريد…
شعر: خسته ام از این کویر
مارس 3rd, 2009
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر
ای نظاره ی شگفت، ای نگاه ناگهان!
ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر!
آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر!
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر!
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا، مثل کودکی بگیر
با خودت ببر، خسته ام از این کویر!
قیصر امین پور آینه های ناگهان
لوح و شعر و جنون و عشق
دسامبر 16th, 2008
بعد از مدتها سری به سایت لوح زدم و این شعر هم تحفه ی این بازدید است. لوح را رضا امیرخانی پایه گذاری کرد و دامین سایت هم هنوز به نام اوست اگر یادتان باشد لوح بعد از انحلال قسمت دانشجویش ضربه ی سختی خورد در واقع به نوعی از زبان مخاطبان جوانش فاصله گرفت.
با روی کار آمدن علی محبی (و دوستانش) و اتخاذ بعضی مواضع سیاسی (که با زبان نامطلوبی هم مطرح می شدند) از شان لوح کاسته شد و بدین ترتیب، سایت بخشی دیگر از مخاطبان عمدتا مذهبی اش را از دست داد.
لوح امروز ظاهری شکیل، زبانی رسمی و نویسندگان و مخاطبانی (عمدتا) متفاوت دارد. امروز دیگر از آن کامنت های بلند زیر مطالب خبری نیست کامنت هایی ساده و صمیمی که گاها بر اصل مطلب می چربیدند.
به هر حال لوح به برکت اهالی حوزه هنری و بعضی از نویسندگان قدیمی، هنوزهم چیزهایی برای خواندن دارد. شعر زیبای زیر از دکتر محمدرضا ترکی آخرین مطلب قسمت شعر این سایت است:
شعر و جنون و عشق
نه ، شاعر نیستم
اما نگاه تو
به جزر و مدّ و طوفان می كشد
گاهی
تمام واژه هایم را…
[ اگر آتش پرستان
باخبر بودند از گرمای سوزان نگاه تو...! ]
نه ، مجنون نیستم
اما پریشان می كند
حتی نسیمی
گیسوی در رهگذار بی پناهی ها رهایم را…
[ مگر دیوانه باشد آدمی
خود را به دست عقل بسپارد! ]
نه ، عاشق نیستم
اما جنون و شعر
دست از این سر شوریده
هرگز
بر نمی دارند
و خالی می كند یك حس مبهم
زیر پایم را…
[ شراری
می تواند دخمه ای خاموش را
مانند یك آتشكده
سوزان و بی پایان
برافروزد! ]
پانوشت: احیانا ببخشید اگر مطلب ابتدایی من باعث شد از لذت شعر کم بهره شوید. شب عید است. عیدتان مبارک
