اساس کارها…

دسامبر 27th, 2009

عاشورا یعنی...

گفته بودم که جواب  سوالاتم را در مورد این کشور و این انقلاب پیدا کرده ام… همان سوالاتی که سالها به دنبال جوابشان بودم…

از نهج البلاغه…

آگوست 7th, 2009

مردم چهار دسته اند:

گروهی از مردم مانعی از فساد روی زمین ندارند مگر پستی نفس و کندی اسلحه و کمی مالشان.

گروهی دیگر اسلحه برکشیده، شر خود را آشکار کرده، سواره و پیاده دنبال خود راه انداخته، خود را برای فساد آماده نموده، دین خود را تباه کرده برای اندکی از مال دنیا…

گروه دیگر که با عمل آخرت دنیا خواهد و آخرت را وسیله عمل دنیوی نجوید. اظهار فروتنی کند گامهای کوچک بردارد و خود ر ا امین مردم جا زند و پرده پوشی حق را وسیله .معصیت قرار دهد گروه دیگر را پستی نفس و نداشتن قوم و قبیله از طلب حکومت برجا نشانده، این تهیدستی آنان را محدود کرده، خود را به اسم قناعت آراسته و خویش را به لباس زهد زینت داده در حالی که شب و روز اهل عنوان زهد و قناعت نیست.

باقی ماندند، آنان که یاد قیامت چشمشان را از حرام بسته و ترس از محشر اشکشان را جاری ساخته. گروهی از اینان مطرود مردمند، و بعضی در وحشت مقهوریت، و دسته ای ساکت و خاموش، وعده ی دیگر با خداوند مناجات مخلصانه دارند  و بعضی از آنان هم ماتم زده و زجر کشیده اند. تقیه آنان را به گم نامی کشیده، در خواری غرق شده، در دریایی از تلخی غوطه ورند، دهانشان از سخن بسته، و قلبشان مجروح است. ملت را موعظه کردند تا ملول و خسته شدند، مقهور مردم شده و خوار گشتند، و شهید شدند تا کم شدند.

دنیا باید در چشم شما ناچیزتر از برگ هایی باشد که جز در دباغی به کار نیاید. و بی ارزش تر از پشم بز باشد که موقع چیدن از دم قیچی می ریزد. ازگذشتگان پند گیرید پیش از آنکه آیندگان از شما پند گیرند، و دنیای نکوهیده را رها کنید، زیرا این دنیا کسانی را رها کرده که عاشق تر از شما به آن بوده اند.

پانوشت: عیدی بود! عیدتان مبارک :)

داستان چلچراغ

می 14th, 2009

با چلچراغ اولین بار در مجله شبکه آشنا شدم، سایتشان را در صفحه برگی از وب معرفی کرده بودند. به نظرم جالب آمد و خواستم سری  به سایت بزنم اما بازنشد(2)… مدتی گذشت توی یک عصر تابستان وقتی که از کنار یکی از دکه های مطبوعاتی شهر (که در واقع مغازه بزرگی بود ولی هفت هشت عنوان مجله بیشتر نداشت) رد می شدم برای اولین بار چشمم خورد به چلچراغ، شماره سوم، تیترش این بود: “نام آن پرنده ایمان است” …خوشم آمد و خریدمش.

خانه کسی نبود، بطری آب یخ را سر کشیدم و به عادت همیشگی نشستم توی ایوان و مشغول خواندن مجله ی تازه ام شدم .

پرونده این شماره درباره مذهب بود. مجله با مطلبی از عرفان نظرآهاری و نیز مدیحه ای برای خاتمی و ریش های سفید و دوست داشتنی اش شروع می شد. در صفحه گفتگو چند دختر و پسر جوان را نشانده بودند توی کافی شاپ و از آنها خواسته بودند تا درباره ی خدا حرف بزنند. آنها هم در مورد تفاوت عرفان سرخ پوستی و عرفان چینی حرف زده بودند.

هنوز گمان می کردم چلچراغ نشریه ای برای نسل ماست و از این به بعد خریدار دائمی اش خواهم بود، فکر می کردم به مطالب اصلی نرسیده ام… تا اینکه بالاخره به Special Report رسیدم مطلبی به قلم بزرگمهر حسین پور با این عنوان “قبل از خواندن این مطلب یک نفس عمیق بکشید”

یک نفس عمیق کشیدم و به این امید که گمشده ام را پیدا کرده ام شروع کردم به خواندن. نویسنده در همان ابتدا مثل آنکه از نوشتن در مورد چنین موضوعی اکراه داشته است چندین بار متذکر می شود که قصد نداشته در مورد مذهب بنویسد و اصولا مذهب چیزی نیست که بشود در موردش حرف زد.

سپس او در مورد همه چیز و همه کس ازاعتقادات بودایی ها و چینی ها تا شلوغ تر شدن کلیساها بعد از یازده سپتامبر تا خوانندگان راکی که توبه کرده اند و حالا فقط ترانه های مسیحی میخوانند تا… حرف می زند بی آنکه کوچکترین اشاره ای به اسلام، به دین خودش، به دین مخاطبش یا به دین یک میلیارد انسان دیگر کند… , و این هجم از خودبیگانگی برایم سخت سنگین بود. تیتری هم که باعث شده بود مجله را بخرم (در واقع بزرگترین تیتر جلد) صرفا مطلبی چهار خطی و شاعرانه از آب درآمد…

هوا تقریبا تاریک شده بود عصبانی بودم احساس می کردم فریب خورده ام احساس می کردم همه ی آن جذابیت ها ومطالب زیبا و احساساتی فریب بوده اند. دلم می خواست مچاله اش کنم می خواستم پرتش کنم توی حیاط …که صدای اذان بلند شد.

بعد از آن عصر تابستان دیگر هیچ وقت چلچراغ نخریدم. البته بعدها با ظهور همشهری جوان، چلچراغ کاملا به انزوا رفت و امروز سالی یکبار آن هم به خاطر جشن های سالانه اش خبری از آن منتشر می شود مثل پرشین بلاگ.

***

هرچند چلچراغ در سالهایی که جوانی بی رنگ و پرکلیشه بود اتفاقی نو به حساب می آمد اما خیلی زود نشان داد که نوآوری هایی که مدعی آنهاست در حقیقت تهی از معنا و فاقد اصالت اند. نوعی هنر پست مدرن که که هر چیز تصادفی را زیبا می بیند. چلچراغ اگرچه برای دست اندرکارانش خوش یمن بود اما هرگز نتوانست در تربیت نسل بعدی اصلاح طلبان یا تقویت پایگاه مردمی آنان موفق باشد. تنها توفیق چلچراغ جمع کردن نسلی از خرده بورژواهای ایرانی بود که  همه ی آرمانها و دغدغهای “نداشته یشان” را در ذیل فرهنگ بیگانه تعریف می کردند.  جوانانی نسبی گرا، بی هویت و فاقد قدرت اندیشه و تفکر که در درک ساده ترین مسائل اجتماعی-سیاسی ایران ناتوانند.

پانوشت: 1.چلچراغ البته کمکی مهمی هم به جمهوری اسلامی کرد. بدون چلچراغ مدتها طول می کشید تا حکومت به زبان قابل قبولی برای ارتباط با نسل (عامه) جوانش دست یابد. اگر چلچراغ نبود همشهری جوانی هم نبود. و این مزیت آزادی است.

2. طراحی و دامین سایت چندین بار عوض شد. حالا هم که برای مرور مطالب و احیانا لینک دادن به آنها رفتم چیزی جز فهرست شماره ها آن هم ناقص پیدا نکردم.

delshekasteفیلم با تصاویری از آتش، رود و دریا آغاز می شود که قرار است استعاره ای از فیلم باشد. فیلم داستان امیرعلی پسر مذهبی و حزب اللهی است که در تقابل با دختر هم کلاسی اش “نفس” ، (دختری مرفه و مخالف نظام) قرار می گیرد.
صحنه های ابتدایی فیلم و بازی بسیار خوب شهاب حسینی  ممکن است شما را به یاد مدار صفر درجه حسن فتحی بیاندازد اما بر خلاف مدار صفر درجه دل شکسته یک فیلم فلسفی یا سیاسی نیست دل شکسته بیش از هر چیز دیگر یه کار دلی است و عدم توجه به این نکته ما را در نقد و فهم فیلم به مسیری اشتباه خواهد برد.

سوژه جذاب، بازی های خوب، طنز مناسب و داستان سر راست باعث می شوند مخاطب  با فیلم همراه شود و از این همراهی لذت ببرد و احیانا تاثیر پذیرد.
دل شکسته البته نکته هایی هم دارد که توی چشم می زنند. نکته هایی که تنها با دلی خواندن کار است که می شود آنها را زیرچشمی رد کرد! مثلا استادِ امیرعلی هم مجتهد است هم جامع شناس و هم همرزم پدر شهیدش! یا مثلا آن سردار بزرگ جنگ که در پارک باغبانی می کند و تازه دکترا هم دارد! در واقع فیلم ساز برای دوری از کلیشه های رایج خود به خلق کلیشه های جدید (بخوانید من درآوردی!) روی آورده است که اگرچه به تاثیرگزاری انجامیده اما معلوم نیست رواج نوآوری هایی! از این دست چه شلم شورباهایی در آینده
درست کنند!

علی رویین تن جایی گقته که عاشق اهل بیت است. راست گفته است! اسم حسین(علیه السلام) که می آید همه چیز به هم می ریزد فضای فیلم عوض می شود و قصه سرانجام می گیرد. اگر اشتباه نکنم تصاویر کلیپ گونه ی قسمت دوم که با هنرمندی ساخته شده اند  برای اولین بار است که در سینمای ما دیده می شوند.
دلشکسته اگر چه از نظر سینمایی بی عیب نیست اما به عنوان اولین کار جدی کارگردانش قابل قبول و امیدوارکننده است. مشخص است که او زحمت زیادی برای فیلم کشیده است و طبیعی است که انتظارهای بیشتری از موفقیت آن داشته باشد. امیدوارم برآورده نشدن این انتظارات او را از کارهای بعدی اش سرخورده نکند.

فیلم به مهمترین چالش های اجتماعی- فرهنگی سی سال اخیر ایران می پردازد حرف هایِ درستی می زند و در نهایت تلاش می کند تا آدمهایی که فرسنگ ها از هم دور شده اند را به هم نزدیک کند… آدمهایی که مدت ها پشت سرهم حرف زده اند و از یکدیگر تصاویری خیالی دارند.
در واقع فیلم از این جهت کمک شایانی به جمهوری اسلامی می کند تا شکاف های عمیق فرهنگی جامعه ی خود را پر کند و به جای تکیه بر مسائل کم مایه و مشکل زایی مثل “وطن دوستی” و “ایران کهن” و… به مواجه با اصل مسئله بپردازد.

یکی از دیالوگهای مهم فیلم  جایی است که استاد به دختر و پسر قصه می گوید: “اگر من، من باشم و تو، تو پس جامعه هیچ وقت شکل نخواهد گرفت”.
این که نجف زاده می گوید: “چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد”  قرار نیست فقط مخصوص روزهای راهپیمایی و انتخابات باشد این جمله می تواند و باید جزو اولویت های فرهنگی نظام قرار گیرد… ولی اینجا ایران است جایی که تهیه کننده توی سر فیلم می زند، تلویزیون از پخش تیزر های تبلیغاتی آن خودداری می کند ، کارگردان فیلم را کتک می زنند!! و رسانه ها و مجلات اصلاح طلب آن را بایکوت خبری می کنند .
می گویند خدا در ازای هر گام بندگانش ده قدم به سوی آنها می رود  اینجا جمهوری اسلامی است جایی که همه منتظرند تا بقیه را متحول کنند اما خودشان یه ذره هم از جایشان تکان نخورند! …

پانوشت: فیلم خوراک دانشجوهاست! خصوصا آنهایی که تا دیروز دست راست و چپشان را تشخیص نمی دادند و حالا ترم دوم تمام نشده خود را فعال سیاسی و اپوزسیون نظام می دانند.

ظاهرا بعد از اکران محدود و سرد فیلم، یکی  از موسسه های تصویری امتیاز آن را خریداری کرده و با تبلیغات گسترده در صدد پخش آن است.

بعدنوشت: حالا و بعد از این آشوب های خیابانی این نوشته کمی شعاری و دور از واقعیت به نظر می رسد. به هر حال همیشه عده ای هستند که در بطن جانشان نفرتی از خدا و خداباوران هست که تنها با نفرت می توان به آنان پاسخ داد. این جمله آخر را هم به عنوان حاشیه داشته باشید.

نظر تعدادی از دوستان:

فیلم واقعا افتضاحه، من نمی دونم شما ها اصلا فیلم نگاه می کنید که به این می گید فیلم اصلا بیتا بادران کجا با اون سر و وضعش به یه بچه مایه دار می آد؟ چه جوره که یه شبه بابی نفس دست از همه چی می کشه می شه عاشق امام حسین؟ …
آقا دست بردارید برید یه کم فیلم بیشتر ببینید این فیلم اصلا فضای دانشگاه ایرانو به مسخره گرفته نمی دونم این لباسای نفس رو به عنوان بچه مایه دار کی انتخاب کرده گدای سر کوچه ما هم هم چین چیزی نمی پوشه چشمتون رو باز کنید ببینید مایه دار ها اصلا به بسیجی ها نگاه هم نمی کنن که بخوان باهاشون را بطه برقرار کنن

نظر بعدی:
… فقط خنده ام می گیره اول از نظرای شما و بعد این فیلم مزخرف واقعا نظرای شما درمورد این فیلم دور از واقعیته
به نظر من شما باید برید در مورد آشپزی نظر بدید البته اگر حزب اللهی باشی خوب حق داری ولی… به نظر من هیج نکته قابل توجهی بجز صحبت های شکیبایی در جلسه خواستگاری جالب نبود و واقعا پشیمون شدم از دیدن این فیلم.
به قول یکی دوستان برید یکم فیلم نگاه کنید!

ای صبح طلوع مکن

ژانویه 8th, 2009

Sarah Erfaniاین مطلب را قرار بود شب عاشورا اینجا بگذارم ولی مخابرات خط تلفنمان را به خاطر نصب تجهیزات جدید/سرمای هوا/ خشکسالی/حمله اسرائیل به غزه/ کم فشار بودن گاز و احتمالا چندین دلیل دیگر قطع کرد. البته وصل شدنش هم خود ماجرایی داشت شنیدنی.
بگذریم، نوشته های سارا عرفانی معمولا آنقدر تازه و بکر هستند که بعد از چند سال هم می شود با خواندنشان لذت برد و کمی تامل کرد  .

ای صبح طلوع مکن!
ساعت يک نيمه شب است.
و امام خواسته است يک روز، اين نبرد را عقب بيندازد تا بتواند يک شب بيشتر عبادت کند.
پس ای صبح! طلوع مکن.
و دسته ها می آيند و می روند. در حاليکه جوان ها، بر طبل ها می کوبند. هر چه قدرت دارند در دست ها جمع می کنند تا هر چه محکم تر بکوبند. دست هايشان در اين چند روز زخم شده و پينه بسته است. اما باز هم می کوبند.
صدای مناجات از هر خيمه ای به گوش می رسد. در اين آخرين شب، انگار هر کسی می خواهد در ناله و تضرع، بر ديگری پيشی بگيرد. در خيمه ها اما، همه منتظر طلوع خورشيدند. همه الا زينب.
پس ای صبح! به خاطر دل زينب هم که شده، طلوع مکن.
دخترها در پياده رو نشسته اند. کسی را از ميان دسته به هم نشان می دهند و پچ پچ می کنند. حتی به خودشان زحمت نداده اند روسری هایشان را گره بزنند. حرمت شهادت امام، البته ربطی به روسری و اين چيزها ندارد. می گويند دل بايد پاک باشد. دلی که در گرو همان جوانی است که طبل می زند، و می سوزد به حال دست پينه بسته اش.
غسل شهادت می کنند. قرآن می خوانند. شمشيرها را تيز می کنند. امام، بيعت را از گردن آنها برداشته است. اما آنها مانده اند. جز در رکاب امام، کجا را دارند که بروند! عجب شبی است امشب. امام خواسته است يک شب بيشتر عبادت کند. اين چه عبادتی است که حتی شوق ديدار پيامبر نيز باعث نشده است برای رفتن شتاب کند؟
يک دسته که می رود دسته ای ديگر می آيد. کسی زير علم است و چهار پنج نفر جلوی او، رو به او راه می روند تا مراقبش باشند. تا تعادلش به هم نخورد. ماشين ها تا انتهای خيابان پشت سر هم ايستاده اند و آرام آرام اگر دسته جلو برود، حرکت می کنند. از کوچه پس کوچه ها هم نمی توانند بروند چون فرقی نمی کند. کسی سرش را بيرون می آورد و می گويد: «لااقل يه راه از کنار خيابون باز کنيد بذاريد ماشينا برن. من مريض دارم. الان يه ساعته پشت اين ترافيک موندم.» و می شنود: «زينب اون همه گل از دست داد!»
امام يک شب فرصت خواست. و امشب همه در خيابان ها ريخته اند. به دنبال هيجانی. به دنبال تنوعی در ميان اين همه هياهو، که اگر از دست برود بايد تا سال ديگر منتظر بمانند. پسرهايی که موهايشان را سيخ سيخ رو به بالا داده اند و دخترهايی که در اين سرما، شلوار کوتاه پوشيده اند. فقط حيف که ارگ زدن را ممنوع کرده اند. البته دل پاک ربطی به قيافه و مدل مو ندارد. امام بايد بپذيرد. امامی که بيعت را برداشت و رفتند آنهايی که سال های سال، از عشق مولا دم می زدند.
ای صبح! آن روز که نبايد طلوع می کردی، طلوع کردی و تا ابد، داغدار چنين غمی شدی. پس امشب چرا اينقدر طولانی شود. طلوع کن! طلوع کن که شب، بيش از اين تاب چنين بدعت هايی را ندارد.
فقط مانده ام امامی که سال ها عبادت کرد و هر شب را غنيمت شمرد، در اين يک شب به جستجوی چه چيز، تا صبح بيدار ماند و اشک ريخت.

پانوشت:
اینترنت هم چیز عجیبی است! تصور کنید که نویسندگان وبلاگ ناشناسی که تا مدتها محبوبترین وبلاگتان بوده است را اتفاقی پیدا کرده اید! و آنها کسی نبوده اند جز سارا عرفانی و همسر محترمشان محمدرضا موذن زاده. از جنس خدا هم وبلاگ جدید آنهاست.