راز آن چشم ها

ژوئن 9th, 2010

shiapic_com-emamkhomeini5بچه که بودم امام را دوست نداشتم، امام  پیر بود و تند و خشن سخن می گفت… چشمهایش حالت عجیبی داشت گویا به هیچ چیز نگاه نمی کنند، هیچ وقت نخندیده اند، می ترسند یا نمی دانم! …  آمیزه ای از نگرانی، جدیت و آرامش.

بزرگتر که شدم نظرم نسبت به امام تغییر کرد اما همچنان چشمهایش برایم یک راز بود خصوصا آنکه رد آن نگاه را در چشمهای دیگرانی هم پیدا کرده بودم و این  کنجکاوی ام را بیشتر می کرد.

***

قبل تر ها رادیو جوان برنامه ای داشت به نام “عصر گفتمان” اشخاصی را می آوردند و در حضور یک کارشناس حرف می زدند و بحث می کردند. از مدرسه که می آمدم رادیو را روشن کردم و ولو می شدم شدم روی تخت…

موضوع برنامه ی آن روز را یادم نیست اما سوال کنندگان یک دختر و پسر دانشجو بودند. تقریبا وسط برنامه ، آن هم پخش زنده، دخترک رندی می کند و رو به آقای کارشناس می پرسد: “حاج آقا! واقعا اینا که شما می گید بهش اعتقاد هم دارید؟ …شما هم از همونایید که اینجا از قیامت و دین و این چیزها حرف می زنند و وقتی می رند خلوت آن کار دیگر می کنند!… توی جامعه ای که پرشده از ریاکاری این حرف ها چه اثری داره ،…نه واقعا خودتون به قیامت اعتقاد دارید؟”

شاید برنامه به هم ریخته بود اما آقای کارشناس بی آنکه عصبانی شده باشد خیلی آرام و مسلط اینگونه جواب داد: “خب، من معمولا چنین چیزهایی را نمی گویم اما  چون شما مستقیما از  خود من سوال کردید ، بله  به لطف خدا و به سبب انس با قرآن کریم، به قیامت با همه ی تار و پود بدنم ایمان دارم، و از آن واقعا می ترسم ان شا الله رحمت خدا همان طور که در دنیا نصیبم شده آن روز هم  نجاتم دهد. بله، هر جای دیگر هم باشم همین حرف ها را می زنم…” انتظار چنین جوابی را نداشتم… این باعث شد حرفهایش را با دقت بیشتری گوش کنم، می گفت “اینکه می گویند ممکن است قیامت صدها سال طول بکشد به معنای دور بودن آن نیست، فاصله مرگ تا قیامت برای خود شخص تنها در حد یک خواب معمولی است  یعنی اگر همین الان  با یک حادثه مرگ شما فرا برسد خیلی زود باید در انتظار قیامت باشید…” برای چند لحظه تحت تاثیر قرار گرفتم  شاید ایمان او به من  منتقل شده بود. باور کرده بودم که مساله جدی است…انگار  قیامت  شده بود، وقایع را مجسم می کردم و می لرزیدم، خدا خدا می کردم که فقط یک ساعت دیگر، یک امشب را، فقط…

گناهکار هم که نباشی عظمت و هیبت ماجرا خردت می کند تنها همان امید به رحمت و بزرگی اوست که باعث می شود  قالب از ترس تهی نکنی و سر به بیابان نگذاری! وقتی دیدی زیر پایت بندی است به باریکی یک مو و کیلومتر ها پایین تر آتش و عذاب، دیگر نمی توانی مثل بقیه به خاطر هر حرف چرندی ساعت ها قه قه بزنی، دیگر از دیدن یک مرسدس CLK نقره ای کیف نمی کنی، دیگر نمی توانی سر حکم خدا با مردم تعارف کنی حالا می خواهد همسابه کناری تان باشد، یا اعلی حضرت آریامهر یا ایالات متحده امریکا… وقتی گوشه ای از صحنه را دیدی دیگر نمی توانی مثل بقیه باشی تنها همان امید است که زنده ات نگه می دارد و کمک می کند  توی این دنیا دوام بیاوری و حداقل “شبیه” دیگران به نظر برسی…

***

بزرگ ترها چیزی دارند به نام خوف و رجا احساس دوگانه ای از ترس و امید، و این راز چشم های خمینی بود. ترس و امید از جنس احساسی است که باعث می شود ساعت ها به قهرمان فیلمهای اکشن خیره شوی، در حالی که می دانی آخرش اوست که همه ی بدمن ها را می کشد و جهان را و مهمتر از آن، دوست دخترش را! نجات می دهد… یا زمانی که در آن خواستنی ترین سرعت ها، بعد از دهها بار تلاش ناموفق، وقتی از همه جلوی تر افتاده ای و چیزی تا آخر خط نمانده، نفس هایت حبس می شوند و همه ی وجودت چشم !  مبادا سنگی پیچی مانعی همه چیز را خراب کند.

ترس و امید وجه اشتراک همه ی هیجان های دنیاست حالا فکر کن هیجان انگیزترین شان چگونه می تواند باشد؟ جایی که نه از کلید ری استارت خبری هست و نه کسی از آخر ماجرا خبر دارد. وقتی که قرار باشد روی زندگی ابدی ات قمار کنی…   یک دیوانگی بزرگ! حماقتی که حتی کوه ها و دریاها از پذیرفتنش سر باز زده اند…

پا نوشت:

1- این مطلب به دعوت محمدمسیح و سجاد عزیز برای بازی وبلاگی 14 خرداد نگاشته شد دیرکردش هم علاوه بر اینکه به چند هفته عقب بودن نویسنده از دنیا مربوط می شود به یک نوشته درست و حسابی دیگر که قرار بود جای این مطلب بیاید و البته نرسید مربوط می شود همچنین اینجا باید از آسید مجتبی، ایلیا و همه کسانی که در این مدتی که اینجا بروز نمی شد خبری از آن گرفتند تشکر کنم.

2- همشهری جوانی ها هم خوش سلقگی به خرج داده اند و عین همین تیتر را برای جلدشان کار کرده اند. ما که بخیل نیستیم دستشان هم درد نکند.

3- رجب  دارد می آید بعدش هم تا چشم به هم بزنی عید فطر است… بیشتر قرآن بخوانید.  برای روح این نویسنده ی عقب افتاده هم دعا بفرمایید بیشتر دعایتان روی این باشد که خدا تا نوشتن یک مطلب درست و حسابی در مورد بعضی از این آخوندها و  مراجع و دار و دسته یشان زنده اش بگذارد …

اساس کارها…

دسامبر 27th, 2009

عاشورا یعنی...

گفته بودم که جواب  سوالاتم را در مورد این کشور و این انقلاب پیدا کرده ام… همان سوالاتی که سالها به دنبال جوابشان بودم…

اسب ها و الاغ ها

دسامبر 15th, 2009

پیش نوشت: نوشتن این مطلب از مدت ها قبل  آغاز شده بود با این حال مدام انتشارش به تاخیر می  افتاد.  بارها ویرایش شد و بارها تا آستانه انتشار پیش رفت اما صبر کرد و صبر کرد و صبر کرد تا به امروز که مواضع روشن شود و دیگر غرض و مرض و سو تفاهمی در کار نباشد. حالا دیگر جلو رفته ها برگشته اند و عقب مانده ها رسیده اند… اسب ها و الاغ ها تنها” استعاره ای” از دو نوع تفکر و دو نوع دین داری موجود در جامعه ماست. ضمن اینکه نویسنده هم خود را خیلی خارج از چنین تقسیم بندی هایی نمی بیند. باز هم می گویم غرض و مرضی در کار نیست جز تلاش برای فهم  معنای درست دین داری… همین!

اسب ها و الاغ هاالاغ ها را همه می شناسند، به خاطر گوش های دراز و پشت مخملی شان! الاغ ها را همه می شناسند به خاطر صداهای ناهنجاری که  تا مغز استخوان هر جنبنده ای فرو می  روند… الاغ ها را همه می شناسند به لگدهایشان، لگدهایی که پارتی بازی نمی کنند و دوست و دشمن را به یک اندازه مورد لطف قرار می دهند.  الاغ ها را همه می شناسند بگذارید برایتان از اسب ها بگویم…

اسب حیوان نجیبی است. اسب ها همیشه آرام و مهربانند، همیشه لبخند بر لب دارند و حتی موقع خندیدن لپ هایشان گود می اندازد!…

اسب ها اهل صلح و دوستی اند آنها اگر چه در جنگ ها حضور دارند اما همواره حتی در آن کشاکش نبرد، آرام و نجیب و بی طرف اند.  هیچ کس نشنیده که اسبی، اسب دیگر را بزند یا آگاهانه به سرباز مقابل لطمه ای برساند با این حال همه دیده ایم صحنه های دلخراش هزاران هزار لاشه ی اسبی که در پایان جنگ ها روی زمین افتاده اند… اسب ها نادانسته می جنگند، نادانسته کشته می شوند اما هیچ وقت در پیروزی ها شریک نیستند… آنها به غنمیت می روند و به همان خوبی گذشته به صاحبان جدیدشان خدمت می کنند…

اسب ها حیوانات نجیبی هستند و در اثبات نجابتشان همین بس که به همه سواری می دهند و خب طبیعی است که همه هم دوستشان داشته باشند!

اسب ها حیوانات صبوری هستند‌ آنها حتی در آن زمان که به شدت درد می کشند هم آرام و صبور و ساکت اند. همان ها بودند که زمانی با “ان شا الله درست می شود” همه چیز را درست کردند و زمانی دیگر با “تساهل و تسامح” همه را به آغوش اسلام و انقلاب آوردند و امروز با “نکنید و نگویید” می خواهند وحدت بسازند…

آری! اسب ها اهل سکوتند اما آنها در فتنه ها سکوت نمی کنند! اسب ها در فتنه ها رم می کنند (و جانب کوه و بیابان می گیرند). اسب ها درست در آن زمان که باید اعتراض کنند روی همه چیز سرپوش می گذارند و درست در آن زمان که باید به دفاع از هویت و ناموسشان برخیزند روی صندلی اعتراف می نشینند! …آنها سالهاست که متهم بودنشان را باور کرده اند…  سالهاست که شک دارند و شک هایشان را با توجیه و مدارا سرکوب کرده اند و حالا داوطلبانه آمده اند تا زیر هر نامه ای را که به دستشان می دهند امضا کنند.

اسب ها اهل دین و ایمانند. آنها روزه می گیرند، نماز می خوانند و با حجاب کامل به کنسرت نامجو می روند!…اما بعد از نماز شعار نمی دهند چون نمی خواهند به ملت دیگران توهین شود یا استحباب تسبیحات به تاخیر بیافتد…  آنها آنقدر مراقب ایمانشان هستند که موقع بیعت با علی هم احتیاط شرعی می کنند…

اسب ها دین دارند  اما دین اسب ها فاقد رسالت اجتماعی ایست، دین اسب ها دین بدون عدالت است دین اسب ها قاضی ندارد، قصاص ندارد، حاکم و محکوم ندارد،غیرت ندارد، امامت ندارد، جهاد ندارد، شهادت ندارد …دین اسب ها دین بدون خشونت است …دین اسب ها دین همه ی زیبایی هاست!

اسب ها  نخبه اند و شان آنها بری از آن است که از پرستیژ نخبگی شان مایه بگذارند و با طرفداری از بعضی، بعضی دیگر را برنجانند و خدایی نکرده مسبب بدبینی شان به اسلام و مسلمین شوند! …در منطق اسب ها از آنجا که فطرت همه انسان ها پاک است پس خیر، مطلوب همگان است پس خیرِ مطلوب قطعا مورد توافق است و اگر نبود پس مشکل از خیر است. پس خیر، دیگر خیر نیست و اصولا خیر الامور اوسطها!!

اسب ها می خواهند تا با تایید دین همگان، دیگران هم دینشان را تایید کنند، اسب ها همیشه حاضرند تا انگشتر از دست بیرون بیاورند و در عوض، شاهد بیرون آورده شدن انگشتر دیگران باشند.  هر چند که معمولا این اتفاق نمی افتد و انگشتری که آنها از دست درآورده اند، دیگران به دست می کنند! اسب ها خیرخواهانه می خواهند با جدا کردن دین از سیاست،  آن را از آسیب های سیاست در امان نگه دارند غافل از آنکه این را به هیچ می فروشند و آن را به کل به باد می دهند…

اسب ها موجودات بدی نیستند آنها تنها می خواهند تا چهره ای که الاغ ها برای دین ساخته اند را ترمیم کنند با این حال خوب که نگاه کنی می فهمی آنها هم تیره ای از الاغ ها هستند که وظیفه  خطیر سواری دادن را بهتر از هر موجود دیگری به انجام می رسانند… خوب که نگاه کنی می فهمی اسب ها بر خلاف ظاهر ساکت و معصومشان نقش مهمی در زندگی ما دارند خوب که نگاه کنی می فهمی آنانی که امروز خود را سران جنبش سبز می خوانند در واقع همان اسب های نخبه و بی طرف دیروزند که گوشه کتابخانه ها و فرهنگستان ها به مکاشفه در باب فرهنگ و اخلاق و دین می پرداخته اند و امروز، سر از خیابان در آورده اند! خوب که نگاه کنی می فهمی اسب ها هرگز راضی به خون آمدن دماغ هیچ کس نبوده اند…  اسب ها آشوب طلب نیستند، منافق نیستند، اغتشاشگر نیستند… اسب ها فقط اسبند! و سواری دادن طبیعت اسب هاست (و مگر می شود کسی را به خاطر طبیعتش محاکمه کرد؟)

خوب که نگاه کنی می فهمی همین اسب ها بودند که در صفین به روی علی شمشتیر کشیدند تا او را مجبور به صلح با “هموطنان مسلمانشان” کنند! خوب که نگاه کنی می فهمی علی را نه عمرعاص و نه معاویه که سرانجام همین اسب ها کشتند: اسب هایی که در کنار کعبه سوگند یاد کردند که برای نجات جامعه از فتنه و از بین بردن این سیاست کثیف و پلشت، علی، معاویه و عمرعاص را در یک شب به قتل برسانند…  و از قضا تنها علی را کشتند! و این یک تصادف نیست که سنتی دیرینه است که سرانجام این علی ها هستند که باید کشته  شوند این علی ها هستند که آخر کار ناصحان و عاقلان برایشان نامه پند و اندرز می نویسند که ول کن این قدرت و مال دنیا را! خوب که نگاه کنی می فهمی حسن را همین اسب ها  تنها گذاشتند و جام زهر را به دستش دادند …خوب که نگاه کنی می فهمی پیکر مطهر حسین زیر سم همین اسب ها بود که… زیر سم همین اسب ها…

آری برادر! این تقدیر شگفت تاریخ است که آنانی که از صلح بدون عدالت می نویسند عملا از جنگ حمایت می کنند آنانی که از بی طرفی می گویند عملا در کنار باطل می ایستند. آنانی که پرچم اخلاق و دوستی به دست می گیرند خود مسبب بزرگترین آشوب ها و خشونت ها می شوند …و در نهایت آنانی که از سیاست برائت می جویند کثیف ترین سیاست مداران را به ستایش و تعظیم خود وا می دارند…

تاریخ شهادت می دهد که کسانی که جهاد را (به طور خاص فکری، فرهنگی) کوچک شمردند خوار و ذلیل شدند. تاریخ شهادت می دهد که کسانی که با دشمن در شهرهایشان جنگیدند شکست خوردند و تاریخ می نویسد آنانی که موقع بیعت با علی احتیاط شرعی پیشه کردند دیری نپایید که برای بیعت به بارگاه حجاج بن یوسف آمدند …و با “پای” او در حالی بیعت کردند که او و معشوقه اش را می دیدند که یکدیگر را در آغوش گرفته اند، با هم ور می روند، و به حالشان قاه قاه می خندند…

——————————————————–

پانوشت:

اول) وقتی خوارج گقتند که لا حکم الا للله:

گفتار حقی است که به آن باطلی ارائه شده! آری! حکمی نیست مگر برای خدا اما اینان می گویند زمامداری مخصوص خداست در حالی که برای مردم حاکمی لازم است چه نیکوکار و چه بدکار، که مومن در عرصه ی حکومت او به راه حقش ادامه دهد، و کافر بهره مند از زندگی گردد،  …و نیز به وسیله ی حاکم غنائم جمع گردد و توسط او جنگ با دشمن سامان گیرد و راهها به سبب او امن گردد و در عمارت وی حق ناتوان از قوی گرفته شود تا مومن نیکوکار راحت شود و مردم از شر بدکاران در امان مانند.
خطبه 40 نهج البلاغه

دوم) لازم به توضیح نیست که سیاست با سیاست زدگی  فرق می کند. ضمن آنکه مواضع نویسنده در مورد کاندیداهای ریاست جمهوری در آرشیو وبلاگ موجود است.

سوم) متن اصلی و ترجمه عین به عین خطبه ای که دوستان کل ایدئولوژی سیاسی یشان را روی “کلماتی بریده” از آن بنا کرده اند. به راستی این جملات خطاب به کیست؟

جهاد درى از درهاى بهشت است كه خداوند آن را به روى دوستان خود گشوده است، و آن لباس تقوى، زره محكم خداوند و سپر مطمئن او است. هر كس آن را از روى بى اعتنايى  ترك كند خدا لباس ذلّت و خوارى در اندام او مى پوشاند، بلا از هر سو او را احاطه مى كند و گرفتار حقارت و پستى مى شود، عقل و فهم او تباه مى گردد و حق از او گرفته مى شود، در راه نابودى پيش مى رود و از عدالت محروم مى گردد!

آگاه باشيد! من، شب و روز، پنهان و آشكار، شما را به مبارزه با اين قوم (معاويه و حاكمان شام) فرا خواندم و گفتم پيش از آن كه آنها با شما نبرد كنند، با آنان بجنگيد به خدا سوگند! هر زمان، قوم و ملّتى در درون خانه اش، مورد هجوم دشمن قرار گرفته، ذليل و خوار شده است، امّا شما، هر كدام، مسؤوليت را به گردن ديگرى انداختيد و دست از يارى هم برداشتيد تا آن كه مورد هجوم پى درپى دشمن واقع شديد و سرزمين هايتان از دست رفت. اکنون این مرد غامدی (سفيان بن عوف ـ از قبيله بنى غامد ـ) به شهر انبار، حمله كرده و لشكر او، وارد آن شهر شده اند و حسّان بن حسّان بكرى (فرماندار و نماينده امام) را كشته و مرزبانان شما را از آن سرزمين بيرون رانده است. به من خبر رسيده است كه يكى از آنها، به خانه زن مسلمان و زن غير مسلمان ديگرى كه در پناه اسلام جان و مالش محفوظ بوده، وارد شده و خلخال و دستبند و گردن بندها و گوشواره هاى آنان را بيرون آورده است، در حالى كه هيچ وسيله اى براى دفاع از خود، جز گريه و زارى و التماس نداشته اند! آنها، با غنائم فراوان، به شهر و ديار خود بازگشته اند بى آن كه حتى يك نفر از آنان آسيب ببيند يا خونى از آنها ريخته شود. اگر به خاطر اين حادثه، مسلمانى از شدّت تأسّف و اندوه بميرد، ملامتى بر او نيست، كه به نظر من، سزاوار است.

شگفتا، شگفتا! به خدا سوگند قلب را مى ميراند و غم و اندوه را (به روح انسان) سرازير مى كند كه آنها در مسير باطل خود، چنين متّحدند و شما، در طريق حقّتان، اين گونه پراكنده و متفرّق! روى شما زشت باد! و همواره غم و اندوه قرينتان باد! چرا كه (آنچنان سستى و پراكندگى به دشمن نشان داديد كه) هدف تيرها قرار گرفتيد، پى درپى به شما حمله مى كنند و شما به حمله متقابل دست نمى زنيد! با شما مى جنگند و شما با آنها پيكار نمى كنيد! آشكارا، معصيت خدا مى شود و شما،  به آن رضايت مى دهيد! هر گاه، در ايّام تابستان فرمان حركت به سوى دشمن را دادم، گفتيد: «اكنون، شدّت گرما است; اندكى ما را مهلت ده تا سوز گرما فرو نشيند!» و اگر در زمستان، اين دستور را به شما دادم، گفتيد: «اكنون، هوا فوق العاده سرد است; بگذاريد سوز سرما آرام گيرد.» ولى همه اينها بهانه هايى است براى فرار از گرما و سرما. جايى كه شما از سرما و گرما (اين همه وحشت داريد و) فرار مى كنيد، به خدا سوگند! از شمشير  بيشتر فرار خواهيد كرد.

اى مرد نمايان نامرد! آرزوهاى شما مانند آرزوهاى كودكان است! و عقل و خرد شما مانند عروسان حجله نشين!  ای کاش كه هرگز شما را نمى ديدم و نمى شناختم، همان شناختى كه سرانجام،  پشيمانى بار آورد و خشم آور و غم انگيز بود. خداوند شما را بكشد! كه اين همه، خون به دل من كرديد، سينه مرا پر از خشم ساختيد و كاسه هاى غم و اندوه را جرعه جرعه به من نوشانديد! با نافرمانى و ترك يارى، نقشه هاى مرا  تباه كرديد تا آنجا كه قريش گفتند: «پسر ابوطالب، مرد شجاعى است، ولى دانش جنگ نمی داند»!
خدا پدرشان را بیامرزد! آيا هيچ يك از آنها، از من با سابقه تر و پيشگام تر در ميدان هاى نبرد بوده است؟ هنوز بيست سال از عمرم نگذشته بود كه آماده جنگ شدم  و الآن، از شصت گذشته ام، ولى چه كنم؟ آن كس كه فرمانش را نبرند طرح و تدبيرى ندارد…
خطبه 27

او یک فرشته بود…

جولای 24th, 2009

میرحسین موسویمیرحسین موسوی را اولین بار روی جلد شهروند دیدم. با آن ریش های سفید و چهره تکیده. کنارش تیتر زده بودند “مرد تنها” که البته مطلبی علیه احمدی نژاد بود ولی بیشتر به او می نشست، به نخست وزیری که بعد از 20 سال سکوت و دوری از دنیای سیاست امروز آمده است تا گالری آثار هنری اش را افتتاح کند.

***

موج سبز شروع شده بود … جوانانی که تا به حال در مورد چیزی به جز فوتبال و اخراجی ها بحث نکرده بودند حالا با شور و شوقی عجیب از موسوی می گفتند. وانت گرفته بودند و پشت مغازه ها عکس موسوی را می چسباندند. بچه های کوچک دسبندهای سبز بسته بودند و وقتی  به شوخی می پرسیدی به چه کسی رای می دهی بی هیچ تردیدی می گفتند “آقا موسوی”. دست بند های سبز، روسری های سبز، مانتو های سبز، و اصلا مهم نبود چادری بودی یا مانتویی، ریش داشتی یا موهای فشن کمی که دستت را تکان می دادی نوار سبز سیادت توی چشم می زد و همه می دانستند تو هم یک “موج سبزی” هستی. موسوی جوانانی را که اهل دین و انقلاب نبودند به آغوش دین برگردانده بود.

***

روزها چه زود می گذرد و آدمها چه ساده دل می بندند. موسوی یک دروغ بود دروغی که خیلی ها باورش کرده بودند خیلی ها حتی گوینده اش. موسوی اما کار بزرگی کرد. او کشوری را که سلطنت طلب ها، صدام و رژیم بعث، ، کمونیست های کرد و ترک و عرب و بلوچ، میلیونرهای یهودی و برزگترین سازمانهای جاسوسی جهان نتوانسته بودند خللی در آن ایجاد کنند ظرف چند شب به آشوب کشاند.

***

موسوی به آنچه می گفت اعتقاد داشت اما وقتی که شیطان خودخواهی و خودشیفتگی در روح انسان ها حلول می کند، چنان کر و کورشان می سازد که از دیدن آن همه تناقض در رقتار و گفتارشان ناتوان می مانند. موسوی حالا همه چیز را توطئه ای علیه خود می بیند و چه کسی می تواند برای چنین فردی دلیل و مدرک و استدلال بیاورد؟ او هرچند امروز در نظر خود و طرفدارانِ تازه رسیده اش، قهرمانی بزرگ می نماید اما در نهایت همان شکست خورده ایست که هر چه بیشتر دست و پا می زند بیشتر در گرداب خود ساخته،  فرو می رود.

به عقیده من موسوی با وجود برخی نکات تاریک گذشته اش هرگز منافق نبوده است. او اگر بیشتر از من و شما به حرف هایش اعتقاد نداشته باشد کمتر هم ندارد. نفاق او از جنس نفاق دیگری است. نفاقی که در آن مومن خود را معیار حق و برتر از قانون و وحی می داند. نفاقی که  آرام آرام رخنه می کند و به  خودخواهی ها و کوردلی ها نام حق خواهی و حق طلبی می دهد. و بدین تریتیب خیری بزرگ را به شری بزرگ تر تبدیل می کند.

قصه ی موسوی دیگر دارد به انتهای خود می رسد اما این قصه درس های بزرگی برای ما داشت. موسوی به مردم آموخت که چگونه احساسات پاک مذهبی شان ملعبه دستان ناپاک می شود. موسوی به نظام نشان داد که چگونه در اقناع و توجیه افکار عمومی اش (حتی در آن زمان که حق به جانب اوست)  معلول و ناتوان است.
اما بزرگترین درس موسوی به ما “ترس” است . “ترس از خود” و از عاقبتی که نمی دانیم چه خواهد بود. ترس از روزی که با “نفس مطمئنه” و “ایمان راسخ” خود در برابر انبوه جمعیت هوادارانمان، “فاسدان” و “گنه کاران” را رسوا کنیم و خود را برئ از خطا و اشتباه بدانیم. ترس از زمانی خود را خیر پنداریم و بی توجه به همه ی ناصحان و واعظان دلسوز بر مسیر اشتباه خود اصرار بورزیم …و اگر چنین کردیم پایانی جز موسوی نخواهیم داشت.

پانوشت.

1-   و این آغاز دهه چهارم انقلاب است. دهه ترس از خود و خودی ها.  دهه ی پراکنده شدن یاران قدیمی، دهه ی الله اکبرهای شبانه و نمازهای جمعه ای که چهارشنبه خوانده می شوند. امروز دیگر نه می توان هر مخالف خیابانی را ضدانقلاب و آشوب طلب خواند و نه می توان هر ضد انقلابِ محاربی را رسوا و مجازات کرد. امروز پایان جهاد اصغر و آغاز دوران جهاد اکبر است.

2-   دوستان زیادی از موسوی حمایت کردند. عیبی بر آنان نیست که آنها به فرهنگ و ادب و اخلاق رای داده اند و ناگزیر از چاله ی احمدی نژاد به چاه اصلاح طلبان افتادند. اما آنانی که بعد از آشوب ها و بعد از انتشار پاسخ های صریح به شبهات، همچنان بر تبل تقلب کوبیدند و هنوز غیرت و انصافی دارند باید بر تاثیرپذیریشان از پدیده ای به نام “جو” تاملی جدی کنند.

3-  نامه جمعی از دانشجویان رای دهنده به موسوی:

هيچ يک از ما فکر نمي‌کرديم که نخست وزير محبوب جمهوري اسلامي کارهايي خواهد کرد که عرق شرم از حسن نيتمان بر پيشانيمان نقش بندد. اگر بپرسيد چرا به شما راي داديم خواهيم گفت چون فکر مي کرديم دولت روي کار قانون گريز است و موسوي قانون گرا؛ چون تخيلاتمان را در مشکلات اقتصادي کشور محدود کرده بودند و مي‌گفتند موسوي برنامه‌هاي خوبي دارد؛ چون دولت به دروغ‌گويي معروف شده بود و شما به صداقت؛ چون قرار بود خط امام را احيا کنيد نه اينکه با اساس نظام گلاويز شويد؛ اما اکنون تعلق خاطر به جريان شما، ننگ حمايت غرب و رسانه‌هاي سياهش را بر ما تحميل مي‌کند؛ از قانون گرايي هم چون از فرهنگتان چيزي نمانده؛ اکنون سراب چه چيزي را در سر بپرورانيم؟

L00910030237

بشارت منجی - نادر طالب زاده

از همان زمان که آقای “رضوی” (معلم پرورشی کلاس اول) برایمان قصه آدم و حوا را می گفت قصه های پیامبران برایم شگفت انگیز بوده اند و الهام بخش. حالا وقتی تبدیل به فیلم می شوند بازهم همان حس و حال را منتقل می کنند و این بار دیگر مهم نیست که کارگردانش که باشد یا چه قدر هزینه صرفش شده باشد یا…

بشارت منجی با وجود سادگی و بی ادعایی اش، متفاوت تر از همه ی آثار تاریخی- مذهبی تلویزیون از کار در آمده است.  متفاوت از این نظر که نه قصه دارد و نه به روش های ناشیانه دراماتیزه شده است. بشارت منجی روایت خالص است و البته مخاطب خاص هم دارد.

چه قدر دیدن اولین قسمت بشارت منجی در این روز و احوال لذت بخش بود. چه قدر دوست دارم این بازی خورشید و دوربین را… چه قدر دوست دارم این جوانانی را که  در جستجوی حقیقت، فرسنگ ها سفر می کنند تا حرف های پیامبری نوظهور را بشنوند. چه قدر دوست دارم برناواها و سلمان ها را… و طالب زاده خود یکی از همین ها بوده است که در نوجوانی به امریکا می رود و در فقدان معنویت آن سالها به فکر دینی برای زندگی می افتد. مدتی مسیحیت مشغولش می کند و بعد بودیسم. در همین جستجوهاست که ناگهان اتفاق تازه ای می افتد، اتفاقی که چشم ها را به ایران خیره می کند و سرنوشت او را تغییر می دهد.  پیامبری تازه ظهور کرده بود…

پانوشت:
1)  همچنین بخوانید: از یانگوم تا یوزارسیف…

2) از درباره ی الی خوشم نیامد.  گلشیفته فرهانی هم با آن بازی اغراق آمیز همش رو اعصاب بود. نمی دانم چرا هیچ وقت نتوانستم ارزش های این طبقه ی متوسط را درک کنم.

این روزها…

ژوئن 11th, 2009

این روزها که می گذرد روزهای خوبی نیست، نه حال فکر کردن هست و نه حوصله ی نوشتن.

هر روز صبح تیتر روزنامه ها را مرور می کنم بی آنکه تیتری  برایم جلب نظر کند. عصرها، وبلاگها را می خوانم بی آنکه در انتظار مطلب جالبی باشم. و شب ها، برنامه های انتخاباتی را می بینم  در حالی که می خواهم سر به تن هیچ کدامشان نباشد

این روزها که می گذرد روزهای خوبی نیست تلویزیون مدام عکس امام را نشان می دهد و تصاویر انقلاب را… و من به این می اندیشم که آیا اینجا همان ایران است؟ … آیا هنوز می شود برای چنین انقلابی جان داد؟

و چه روزهایی باید باشد؟ وقتی که برای دفع فتنه ی این یکی باید به آن دیگری رای داد و برای رفع فتنه آن دیگری به این یکی!

چندسال پیش وقتی اعتراض مجید عزیزی رابه طرح امنیت اجتماعی خواندم به نظرم مطلبی احساساتی و بی جا  آمد، من گرم بودم آن روز. امروز بعضی از شدت گرما دارند  خودسوزی می کنند.

روزهای عجیبی است و من مشغول آموختنم. مشغول پیدا کردن جواب سوالاتی که مدتها دغدغه ام بوده اند، سوالاتی که ای کاش بی جواب می ماندند

بعدنوشت1: سعی می کنم از نتیجه خوشحال باشم. منظورم از فتنه ها هم همین اتفاقاتی است که دارد می افتد. در این انتخابات اصولی زیر پا گذاشته شد که حالا حالاها هم مردم و هم دو طرف باید تاوانشان را بپردازند.

بعدنوشت2 : این مطلب بسیار مفید و روشن کننده ی آقای اسفندیاری را هم بخوانید: استدلال های آقای موسوی در مورد تقلب در انتخابات:

بعدنوشت3: موسوی پیش از اینها شانی داشت برای من. اما با این اتفاقات نشان داد که پشت آن چهره ی آرام که عده ای به سبک خاتمی در مدح پوست و استخوانش دل ضعفه می روند نفسی پر از منیت، تکبر و نفاق نشسته است. همان منیت و تکبری که باعث شد در اوج بحرانهای گذشته، ناگهان استعفا دهد وهزینه های فراوانی را به کشور تحمیل کند. همان منیتی که امروز اخلاق، فرهنگ، متانت، و قانونگرایی را به روشنی تاویل کرد

داستان چلچراغ

می 14th, 2009

با چلچراغ اولین بار در مجله شبکه آشنا شدم، سایتشان را در صفحه برگی از وب معرفی کرده بودند. به نظرم جالب آمد و خواستم سری  به سایت بزنم اما بازنشد(2)… مدتی گذشت توی یک عصر تابستان وقتی که از کنار یکی از دکه های مطبوعاتی شهر (که در واقع مغازه بزرگی بود ولی هفت هشت عنوان مجله بیشتر نداشت) رد می شدم برای اولین بار چشمم خورد به چلچراغ، شماره سوم، تیترش این بود: “نام آن پرنده ایمان است” …خوشم آمد و خریدمش.

خانه کسی نبود، بطری آب یخ را سر کشیدم و به عادت همیشگی نشستم توی ایوان و مشغول خواندن مجله ی تازه ام شدم .

پرونده این شماره درباره مذهب بود. مجله با مطلبی از عرفان نظرآهاری و نیز مدیحه ای برای خاتمی و ریش های سفید و دوست داشتنی اش شروع می شد. در صفحه گفتگو چند دختر و پسر جوان را نشانده بودند توی کافی شاپ و از آنها خواسته بودند تا درباره ی خدا حرف بزنند. آنها هم در مورد تفاوت عرفان سرخ پوستی و عرفان چینی حرف زده بودند.

هنوز گمان می کردم چلچراغ نشریه ای برای نسل ماست و از این به بعد خریدار دائمی اش خواهم بود، فکر می کردم به مطالب اصلی نرسیده ام… تا اینکه بالاخره به Special Report رسیدم مطلبی به قلم بزرگمهر حسین پور با این عنوان “قبل از خواندن این مطلب یک نفس عمیق بکشید”

یک نفس عمیق کشیدم و به این امید که گمشده ام را پیدا کرده ام شروع کردم به خواندن. نویسنده در همان ابتدا مثل آنکه از نوشتن در مورد چنین موضوعی اکراه داشته است چندین بار متذکر می شود که قصد نداشته در مورد مذهب بنویسد و اصولا مذهب چیزی نیست که بشود در موردش حرف زد.

سپس او در مورد همه چیز و همه کس ازاعتقادات بودایی ها و چینی ها تا شلوغ تر شدن کلیساها بعد از یازده سپتامبر تا خوانندگان راکی که توبه کرده اند و حالا فقط ترانه های مسیحی میخوانند تا… حرف می زند بی آنکه کوچکترین اشاره ای به اسلام، به دین خودش، به دین مخاطبش یا به دین یک میلیارد انسان دیگر کند… , و این هجم از خودبیگانگی برایم سخت سنگین بود. تیتری هم که باعث شده بود مجله را بخرم (در واقع بزرگترین تیتر جلد) صرفا مطلبی چهار خطی و شاعرانه از آب درآمد…

هوا تقریبا تاریک شده بود عصبانی بودم احساس می کردم فریب خورده ام احساس می کردم همه ی آن جذابیت ها ومطالب زیبا و احساساتی فریب بوده اند. دلم می خواست مچاله اش کنم می خواستم پرتش کنم توی حیاط …که صدای اذان بلند شد.

بعد از آن عصر تابستان دیگر هیچ وقت چلچراغ نخریدم. البته بعدها با ظهور همشهری جوان، چلچراغ کاملا به انزوا رفت و امروز سالی یکبار آن هم به خاطر جشن های سالانه اش خبری از آن منتشر می شود مثل پرشین بلاگ.

***

هرچند چلچراغ در سالهایی که جوانی بی رنگ و پرکلیشه بود اتفاقی نو به حساب می آمد اما خیلی زود نشان داد که نوآوری هایی که مدعی آنهاست در حقیقت تهی از معنا و فاقد اصالت اند. نوعی هنر پست مدرن که که هر چیز تصادفی را زیبا می بیند. چلچراغ اگرچه برای دست اندرکارانش خوش یمن بود اما هرگز نتوانست در تربیت نسل بعدی اصلاح طلبان یا تقویت پایگاه مردمی آنان موفق باشد. تنها توفیق چلچراغ جمع کردن نسلی از خرده بورژواهای ایرانی بود که  همه ی آرمانها و دغدغهای “نداشته یشان” را در ذیل فرهنگ بیگانه تعریف می کردند.  جوانانی نسبی گرا، بی هویت و فاقد قدرت اندیشه و تفکر که در درک ساده ترین مسائل اجتماعی-سیاسی ایران ناتوانند.

پانوشت: 1.چلچراغ البته کمکی مهمی هم به جمهوری اسلامی کرد. بدون چلچراغ مدتها طول می کشید تا حکومت به زبان قابل قبولی برای ارتباط با نسل (عامه) جوانش دست یابد. اگر چلچراغ نبود همشهری جوانی هم نبود. و این مزیت آزادی است.

2. طراحی و دامین سایت چندین بار عوض شد. حالا هم که برای مرور مطالب و احیانا لینک دادن به آنها رفتم چیزی جز فهرست شماره ها آن هم ناقص پیدا نکردم.

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر

ای نظاره ی شگفت، ای نگاه ناگهان!
ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر!

آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر!

از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر!

این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر

دست خسته ی مرا، مثل کودکی بگیر
با خودت ببر، خسته ام از این کویر!

قیصر امین پور آینه های ناگهان

زن و پیامبری

فوریه 22nd, 2009

شاید زنان هیچ وقت پیامبر نبوده اند! این را هزار بار شنیده ایم اما آیا دقت کرده اید که در پشت صحنه ی هر پیامبری بانویی ایستاده است. موسی را آسیه بزرگ کرد. عیسی مادری به نام مریم مقدس داشت  محمد(ص) لقب مادری را به دخترش فاطمه داد (=ام ابیها) . فاطمه است که علی را معنی می کند و حسین را به کربلا می فرستد.

زنان اگرچه پیامبر نبوده اند اما هیچ  مردی بدون نوشیدن از سرچشمه روح و احساس یک زن به مقام پیامبری نخواهد رسید. پیامبران معلم بشریتند و زنانی مثل آسیه، مریم و فاطمه معلم پیامبران.

پانوشت: به بهانه ی این لینک