اساس کارها…
دسامبر 27th, 2009

گفته بودم که جواب سوالاتم را در مورد این کشور و این انقلاب پیدا کرده ام… همان سوالاتی که سالها به دنبال جوابشان بودم…
اسب ها و الاغ ها
دسامبر 15th, 2009
پیش نوشت: نوشتن این مطلب از مدت ها قبل آغاز شده بود با این حال مدام انتشارش به تاخیر می افتاد. بارها ویرایش شد و بارها تا آستانه انتشار پیش رفت اما صبر کرد و صبر کرد و صبر کرد تا به امروز که مواضع روشن شود و دیگر غرض و مرض و سو تفاهمی در کار نباشد. حالا دیگر جلو رفته ها برگشته اند و عقب مانده ها رسیده اند… اسب ها و الاغ ها تنها” استعاره ای” از دو نوع تفکر و دو نوع دین داری موجود در جامعه ماست. ضمن اینکه نویسنده هم خود را خیلی خارج از چنین تقسیم بندی هایی نمی بیند. باز هم می گویم غرض و مرضی در کار نیست جز تلاش برای فهم معنای درست دین داری… همین!
الاغ ها را همه می شناسند، به خاطر گوش های دراز و پشت مخملی شان! الاغ ها را همه می شناسند به خاطر صداهای ناهنجاری که تا مغز استخوان هر جنبنده ای فرو می روند… الاغ ها را همه می شناسند به لگدهایشان، لگدهایی که پارتی بازی نمی کنند و دوست و دشمن را به یک اندازه مورد لطف قرار می دهند. الاغ ها را همه می شناسند بگذارید برایتان از اسب ها بگویم…
اسب حیوان نجیبی است. اسب ها همیشه آرام و مهربانند، همیشه لبخند بر لب دارند و حتی موقع خندیدن لپ هایشان گود می اندازد!…
اسب ها اهل صلح و دوستی اند آنها اگر چه در جنگ ها حضور دارند اما همواره حتی در آن کشاکش نبرد، آرام و نجیب و بی طرف اند. هیچ کس نشنیده که اسبی، اسب دیگر را بزند یا آگاهانه به سرباز مقابل لطمه ای برساند با این حال همه دیده ایم صحنه های دلخراش هزاران هزار لاشه ی اسبی که در پایان جنگ ها روی زمین افتاده اند… اسب ها نادانسته می جنگند، نادانسته کشته می شوند اما هیچ وقت در پیروزی ها شریک نیستند… آنها به غنمیت می روند و به همان خوبی گذشته به صاحبان جدیدشان خدمت می کنند…
اسب ها حیوانات نجیبی هستند و در اثبات نجابتشان همین بس که به همه سواری می دهند و خب طبیعی است که همه هم دوستشان داشته باشند!
اسب ها حیوانات صبوری هستند آنها حتی در آن زمان که به شدت درد می کشند هم آرام و صبور و ساکت اند. همان ها بودند که زمانی با “ان شا الله درست می شود” همه چیز را درست کردند و زمانی دیگر با “تساهل و تسامح” همه را به آغوش اسلام و انقلاب آوردند و امروز با “نکنید و نگویید” می خواهند وحدت بسازند…
آری! اسب ها اهل سکوتند اما آنها در فتنه ها سکوت نمی کنند! اسب ها در فتنه ها رم می کنند (و جانب کوه و بیابان می گیرند). اسب ها درست در آن زمان که باید اعتراض کنند روی همه چیز سرپوش می گذارند و درست در آن زمان که باید به دفاع از هویت و ناموسشان برخیزند روی صندلی اعتراف می نشینند! …آنها سالهاست که متهم بودنشان را باور کرده اند… سالهاست که شک دارند و شک هایشان را با توجیه و مدارا سرکوب کرده اند و حالا داوطلبانه آمده اند تا زیر هر نامه ای را که به دستشان می دهند امضا کنند.
اسب ها اهل دین و ایمانند. آنها روزه می گیرند، نماز می خوانند و با حجاب کامل به کنسرت نامجو می روند!…اما بعد از نماز شعار نمی دهند چون نمی خواهند به ملت دیگران توهین شود یا استحباب تسبیحات به تاخیر بیافتد… آنها آنقدر مراقب ایمانشان هستند که موقع بیعت با علی هم احتیاط شرعی می کنند…
اسب ها دین دارند اما دین اسب ها فاقد رسالت اجتماعی ایست، دین اسب ها دین بدون عدالت است دین اسب ها قاضی ندارد، قصاص ندارد، حاکم و محکوم ندارد،غیرت ندارد، امامت ندارد، جهاد ندارد، شهادت ندارد …دین اسب ها دین بدون خشونت است …دین اسب ها دین همه ی زیبایی هاست!
اسب ها نخبه اند و شان آنها بری از آن است که از پرستیژ نخبگی شان مایه بگذارند و با طرفداری از بعضی، بعضی دیگر را برنجانند و خدایی نکرده مسبب بدبینی شان به اسلام و مسلمین شوند! …در منطق اسب ها از آنجا که فطرت همه انسان ها پاک است پس خیر، مطلوب همگان است پس خیرِ مطلوب قطعا مورد توافق است و اگر نبود پس مشکل از خیر است. پس خیر، دیگر خیر نیست و اصولا …خیر الامور اوسطها!!
اسب ها می خواهند تا با تایید دین همگان، دیگران هم دینشان را تایید کنند، اسب ها همیشه حاضرند تا انگشتر از دست بیرون بیاورند و در عوض، شاهد بیرون آورده شدن انگشتر دیگران باشند. هر چند که معمولا این اتفاق نمی افتد و انگشتری که آنها از دست درآورده اند، دیگران به دست می کنند! اسب ها خیرخواهانه می خواهند با جدا کردن دین از سیاست، آن را از آسیب های سیاست در امان نگه دارند غافل از آنکه این را به هیچ می فروشند و آن را به کل به باد می دهند…
اسب ها موجودات بدی نیستند آنها تنها می خواهند تا چهره ای که الاغ ها برای دین ساخته اند را ترمیم کنند با این حال خوب که نگاه کنی می فهمی آنها هم تیره ای از الاغ ها هستند که وظیفه خطیر سواری دادن را بهتر از هر موجود دیگری به انجام می رسانند… خوب که نگاه کنی می فهمی اسب ها بر خلاف ظاهر ساکت و معصومشان نقش مهمی در زندگی ما دارند خوب که نگاه کنی می فهمی آنانی که امروز خود را سران جنبش سبز می خوانند در واقع همان اسب های نخبه و بی طرف دیروزند که گوشه کتابخانه ها و فرهنگستان ها به مکاشفه در باب فرهنگ و اخلاق و دین می پرداخته اند و امروز، سر از خیابان در آورده اند! خوب که نگاه کنی می فهمی اسب ها هرگز راضی به خون آمدن دماغ هیچ کس نبوده اند… اسب ها آشوب طلب نیستند، منافق نیستند، اغتشاشگر نیستند… اسب ها فقط اسبند! و سواری دادن طبیعت اسب هاست (و مگر می شود کسی را به خاطر طبیعتش محاکمه کرد؟)
خوب که نگاه کنی می فهمی همین اسب ها بودند که در صفین به روی علی شمشتیر کشیدند تا او را مجبور به صلح با “هموطنان مسلمانشان” کنند! خوب که نگاه کنی می فهمی علی را نه عمرعاص و نه معاویه که سرانجام همین اسب ها کشتند: اسب هایی که در کنار کعبه سوگند یاد کردند که برای نجات جامعه از فتنه و از بین بردن این سیاست کثیف و پلشت، علی، معاویه و عمرعاص را در یک شب به قتل برسانند… و از قضا تنها علی را کشتند! و این یک تصادف نیست که سنتی دیرینه است که سرانجام این علی ها هستند که باید کشته شوند این علی ها هستند که آخر کار ناصحان و عاقلان برایشان نامه پند و اندرز می نویسند که ول کن این قدرت و مال دنیا را! خوب که نگاه کنی می فهمی حسن را همین اسب ها تنها گذاشتند و جام زهر را به دستش دادند …خوب که نگاه کنی می فهمی پیکر مطهر حسین زیر سم همین اسب ها بود که… زیر سم همین اسب ها…
آری برادر! این تقدیر شگفت تاریخ است که آنانی که از صلح بدون عدالت می نویسند عملا از جنگ حمایت می کنند آنانی که از بی طرفی می گویند عملا در کنار باطل می ایستند. آنانی که پرچم اخلاق و دوستی به دست می گیرند خود مسبب بزرگترین آشوب ها و خشونت ها می شوند …و در نهایت آنانی که از سیاست برائت می جویند کثیف ترین سیاست مداران را به ستایش و تعظیم خود وا می دارند…
تاریخ شهادت می دهد که کسانی که جهاد را (به طور خاص فکری، فرهنگی) کوچک شمردند خوار و ذلیل شدند. تاریخ شهادت می دهد که کسانی که با دشمن در شهرهایشان جنگیدند شکست خوردند و تاریخ می نویسد آنانی که موقع بیعت با علی احتیاط شرعی پیشه کردند دیری نپایید که برای بیعت به بارگاه حجاج بن یوسف آمدند …و با “پای” او در حالی بیعت کردند که او و معشوقه اش را می دیدند که یکدیگر را در آغوش گرفته اند، با هم ور می روند، و به حالشان قاه قاه می خندند…
——————————————————–
پانوشت:
اول) وقتی خوارج گقتند که لا حکم الا للله:
گفتار حقی است که به آن باطلی ارائه شده! آری! حکمی نیست مگر برای خدا اما اینان می گویند زمامداری مخصوص خداست در حالی که برای مردم حاکمی لازم است چه نیکوکار و چه بدکار، که مومن در عرصه ی حکومت او به راه حقش ادامه دهد، و کافر بهره مند از زندگی گردد، …و نیز به وسیله ی حاکم غنائم جمع گردد و توسط او جنگ با دشمن سامان گیرد و راهها به سبب او امن گردد و در عمارت وی حق ناتوان از قوی گرفته شود تا مومن نیکوکار راحت شود و مردم از شر بدکاران در امان مانند.
خطبه 40 نهج البلاغه
دوم) لازم به توضیح نیست که سیاست با سیاست زدگی فرق می کند. ضمن آنکه مواضع نویسنده در مورد کاندیداهای ریاست جمهوری در آرشیو وبلاگ موجود است.
سوم) متن اصلی و ترجمه عین به عین خطبه ای که دوستان کل ایدئولوژی سیاسی یشان را روی “کلماتی بریده” از آن بنا کرده اند. به راستی این جملات خطاب به کیست؟
جهاد درى از درهاى بهشت است كه خداوند آن را به روى دوستان خود گشوده است، و آن لباس تقوى، زره محكم خداوند و سپر مطمئن او است. هر كس آن را از روى بى اعتنايى ترك كند خدا لباس ذلّت و خوارى در اندام او مى پوشاند، بلا از هر سو او را احاطه مى كند و گرفتار حقارت و پستى مى شود، عقل و فهم او تباه مى گردد و حق از او گرفته مى شود، در راه نابودى پيش مى رود و از عدالت محروم مى گردد!
آگاه باشيد! من، شب و روز، پنهان و آشكار، شما را به مبارزه با اين قوم (معاويه و حاكمان شام) فرا خواندم و گفتم پيش از آن كه آنها با شما نبرد كنند، با آنان بجنگيد به خدا سوگند! هر زمان، قوم و ملّتى در درون خانه اش، مورد هجوم دشمن قرار گرفته، ذليل و خوار شده است، امّا شما، هر كدام، مسؤوليت را به گردن ديگرى انداختيد و دست از يارى هم برداشتيد تا آن كه مورد هجوم پى درپى دشمن واقع شديد و سرزمين هايتان از دست رفت. اکنون این مرد غامدی (سفيان بن عوف ـ از قبيله بنى غامد ـ) به شهر انبار، حمله كرده و لشكر او، وارد آن شهر شده اند و حسّان بن حسّان بكرى (فرماندار و نماينده امام) را كشته و مرزبانان شما را از آن سرزمين بيرون رانده است. به من خبر رسيده است كه يكى از آنها، به خانه زن مسلمان و زن غير مسلمان ديگرى كه در پناه اسلام جان و مالش محفوظ بوده، وارد شده و خلخال و دستبند و گردن بندها و گوشواره هاى آنان را بيرون آورده است، در حالى كه هيچ وسيله اى براى دفاع از خود، جز گريه و زارى و التماس نداشته اند! آنها، با غنائم فراوان، به شهر و ديار خود بازگشته اند بى آن كه حتى يك نفر از آنان آسيب ببيند يا خونى از آنها ريخته شود. اگر به خاطر اين حادثه، مسلمانى از شدّت تأسّف و اندوه بميرد، ملامتى بر او نيست، كه به نظر من، سزاوار است.
شگفتا، شگفتا! به خدا سوگند قلب را مى ميراند و غم و اندوه را (به روح انسان) سرازير مى كند كه آنها در مسير باطل خود، چنين متّحدند و شما، در طريق حقّتان، اين گونه پراكنده و متفرّق! روى شما زشت باد! و همواره غم و اندوه قرينتان باد! چرا كه (آنچنان سستى و پراكندگى به دشمن نشان داديد كه) هدف تيرها قرار گرفتيد، پى درپى به شما حمله مى كنند و شما به حمله متقابل دست نمى زنيد! با شما مى جنگند و شما با آنها پيكار نمى كنيد! آشكارا، معصيت خدا مى شود و شما، به آن رضايت مى دهيد! هر گاه، در ايّام تابستان فرمان حركت به سوى دشمن را دادم، گفتيد: «اكنون، شدّت گرما است; اندكى ما را مهلت ده تا سوز گرما فرو نشيند!» و اگر در زمستان، اين دستور را به شما دادم، گفتيد: «اكنون، هوا فوق العاده سرد است; بگذاريد سوز سرما آرام گيرد.» ولى همه اينها بهانه هايى است براى فرار از گرما و سرما. جايى كه شما از سرما و گرما (اين همه وحشت داريد و) فرار مى كنيد، به خدا سوگند! از شمشير بيشتر فرار خواهيد كرد.
اى مرد نمايان نامرد! آرزوهاى شما مانند آرزوهاى كودكان است! و عقل و خرد شما مانند عروسان حجله نشين! ای کاش كه هرگز شما را نمى ديدم و نمى شناختم، همان شناختى كه سرانجام، پشيمانى بار آورد و خشم آور و غم انگيز بود. خداوند شما را بكشد! كه اين همه، خون به دل من كرديد، سينه مرا پر از خشم ساختيد و كاسه هاى غم و اندوه را جرعه جرعه به من نوشانديد! با نافرمانى و ترك يارى، نقشه هاى مرا تباه كرديد تا آنجا كه قريش گفتند: «پسر ابوطالب، مرد شجاعى است، ولى دانش جنگ نمی داند»!
خدا پدرشان را بیامرزد! آيا هيچ يك از آنها، از من با سابقه تر و پيشگام تر در ميدان هاى نبرد بوده است؟ هنوز بيست سال از عمرم نگذشته بود كه آماده جنگ شدم و الآن، از شصت گذشته ام، ولى چه كنم؟ آن كس كه فرمانش را نبرند طرح و تدبيرى ندارد…
خطبه 27
او یک فرشته بود…
جولای 24th, 2009
میرحسین موسوی را اولین بار روی جلد شهروند دیدم. با آن ریش های سفید و چهره تکیده. کنارش تیتر زده بودند “مرد تنها” که البته مطلبی علیه احمدی نژاد بود ولی بیشتر به او می نشست، به نخست وزیری که بعد از 20 سال سکوت و دوری از دنیای سیاست امروز آمده است تا گالری آثار هنری اش را افتتاح کند.
***
موج سبز شروع شده بود … جوانانی که تا به حال در مورد چیزی به جز فوتبال و اخراجی ها بحث نکرده بودند حالا با شور و شوقی عجیب از موسوی می گفتند. وانت گرفته بودند و پشت مغازه ها عکس موسوی را می چسباندند. بچه های کوچک دسبندهای سبز بسته بودند و وقتی به شوخی می پرسیدی به چه کسی رای می دهی بی هیچ تردیدی می گفتند “آقا موسوی”. دست بند های سبز، روسری های سبز، مانتو های سبز، و اصلا مهم نبود چادری بودی یا مانتویی، ریش داشتی یا موهای فشن کمی که دستت را تکان می دادی نوار سبز سیادت توی چشم می زد و همه می دانستند تو هم یک “موج سبزی” هستی. موسوی جوانانی را که اهل دین و انقلاب نبودند به آغوش دین برگردانده بود.
***
روزها چه زود می گذرد و آدمها چه ساده دل می بندند. موسوی یک دروغ بود دروغی که خیلی ها باورش کرده بودند خیلی ها حتی گوینده اش. موسوی اما کار بزرگی کرد. او کشوری را که سلطنت طلب ها، صدام و رژیم بعث، ، کمونیست های کرد و ترک و عرب و بلوچ، میلیونرهای یهودی و برزگترین سازمانهای جاسوسی جهان نتوانسته بودند خللی در آن ایجاد کنند ظرف چند شب به آشوب کشاند.
***
موسوی به آنچه می گفت اعتقاد داشت اما وقتی که شیطان خودخواهی و خودشیفتگی در روح انسان ها حلول می کند، چنان کر و کورشان می سازد که از دیدن آن همه تناقض در رقتار و گفتارشان ناتوان می مانند. موسوی حالا همه چیز را توطئه ای علیه خود می بیند و چه کسی می تواند برای چنین فردی دلیل و مدرک و استدلال بیاورد؟ او هرچند امروز در نظر خود و طرفدارانِ تازه رسیده اش، قهرمانی بزرگ می نماید اما در نهایت همان شکست خورده ایست که هر چه بیشتر دست و پا می زند بیشتر در گرداب خود ساخته، فرو می رود.
به عقیده من موسوی با وجود برخی نکات تاریک گذشته اش هرگز منافق نبوده است. او اگر بیشتر از من و شما به حرف هایش اعتقاد نداشته باشد کمتر هم ندارد. نفاق او از جنس نفاق دیگری است. نفاقی که در آن مومن خود را معیار حق و برتر از قانون و وحی می داند. نفاقی که آرام آرام رخنه می کند و به خودخواهی ها و کوردلی ها نام حق خواهی و حق طلبی می دهد. و بدین تریتیب خیری بزرگ را به شری بزرگ تر تبدیل می کند.
قصه ی موسوی دیگر دارد به انتهای خود می رسد اما این قصه درس های بزرگی برای ما داشت. موسوی به مردم آموخت که چگونه احساسات پاک مذهبی شان ملعبه دستان ناپاک می شود. موسوی به نظام نشان داد که چگونه در اقناع و توجیه افکار عمومی اش (حتی در آن زمان که حق به جانب اوست) معلول و ناتوان است.
اما بزرگترین درس موسوی به ما “ترس” است . “ترس از خود” و از عاقبتی که نمی دانیم چه خواهد بود. ترس از روزی که با “نفس مطمئنه” و “ایمان راسخ” خود در برابر انبوه جمعیت هوادارانمان، “فاسدان” و “گنه کاران” را رسوا کنیم و خود را برئ از خطا و اشتباه بدانیم. ترس از زمانی خود را خیر پنداریم و بی توجه به همه ی ناصحان و واعظان دلسوز بر مسیر اشتباه خود اصرار بورزیم …و اگر چنین کردیم پایانی جز موسوی نخواهیم داشت.
پانوشت.
1- و این آغاز دهه چهارم انقلاب است. دهه ترس از خود و خودی ها. دهه ی پراکنده شدن یاران قدیمی، دهه ی الله اکبرهای شبانه و نمازهای جمعه ای که چهارشنبه خوانده می شوند. امروز دیگر نه می توان هر مخالف خیابانی را ضدانقلاب و آشوب طلب خواند و نه می توان هر ضد انقلابِ محاربی را رسوا و مجازات کرد. امروز پایان جهاد اصغر و آغاز دوران جهاد اکبر است.
2- دوستان زیادی از موسوی حمایت کردند. عیبی بر آنان نیست که آنها به فرهنگ و ادب و اخلاق رای داده اند و ناگزیر از چاله ی احمدی نژاد به چاه اصلاح طلبان افتادند. اما آنانی که بعد از آشوب ها و بعد از انتشار پاسخ های صریح به شبهات، همچنان بر تبل تقلب کوبیدند و هنوز غیرت و انصافی دارند باید بر تاثیرپذیریشان از پدیده ای به نام “جو” تاملی جدی کنند.
3- نامه جمعی از دانشجویان رای دهنده به موسوی:
هيچ يک از ما فکر نميکرديم که نخست وزير محبوب جمهوري اسلامي کارهايي خواهد کرد که عرق شرم از حسن نيتمان بر پيشانيمان نقش بندد. اگر بپرسيد چرا به شما راي داديم خواهيم گفت چون فکر مي کرديم دولت روي کار قانون گريز است و موسوي قانون گرا؛ چون تخيلاتمان را در مشکلات اقتصادي کشور محدود کرده بودند و ميگفتند موسوي برنامههاي خوبي دارد؛ چون دولت به دروغگويي معروف شده بود و شما به صداقت؛ چون قرار بود خط امام را احيا کنيد نه اينکه با اساس نظام گلاويز شويد؛ اما اکنون تعلق خاطر به جريان شما، ننگ حمايت غرب و رسانههاي سياهش را بر ما تحميل ميکند؛ از قانون گرايي هم چون از فرهنگتان چيزي نمانده؛ اکنون سراب چه چيزي را در سر بپرورانيم؟
داستان های پیامبران
جولای 1st, 2009

بشارت منجی - نادر طالب زاده
از همان زمان که آقای “رضوی” (معلم پرورشی کلاس اول) برایمان قصه آدم و حوا را می گفت قصه های پیامبران برایم شگفت انگیز بوده اند و الهام بخش. حالا وقتی تبدیل به فیلم می شوند بازهم همان حس و حال را منتقل می کنند و این بار دیگر مهم نیست که کارگردانش که باشد یا چه قدر هزینه صرفش شده باشد یا…
بشارت منجی با وجود سادگی و بی ادعایی اش، متفاوت تر از همه ی آثار تاریخی- مذهبی تلویزیون از کار در آمده است. متفاوت از این نظر که نه قصه دارد و نه به روش های ناشیانه دراماتیزه شده است. بشارت منجی روایت خالص است و البته مخاطب خاص هم دارد.
چه قدر دیدن اولین قسمت بشارت منجی در این روز و احوال لذت بخش بود. چه قدر دوست دارم این بازی خورشید و دوربین را… چه قدر دوست دارم این جوانانی را که در جستجوی حقیقت، فرسنگ ها سفر می کنند تا حرف های پیامبری نوظهور را بشنوند. چه قدر دوست دارم برناواها و سلمان ها را… و طالب زاده خود یکی از همین ها بوده است که در نوجوانی به امریکا می رود و در فقدان معنویت آن سالها به فکر دینی برای زندگی می افتد. مدتی مسیحیت مشغولش می کند و بعد بودیسم. در همین جستجوهاست که ناگهان اتفاق تازه ای می افتد، اتفاقی که چشم ها را به ایران خیره می کند و سرنوشت او را تغییر می دهد. پیامبری تازه ظهور کرده بود…
پانوشت:
1) همچنین بخوانید: از یانگوم تا یوزارسیف…
2) از درباره ی الی خوشم نیامد. گلشیفته فرهانی هم با آن بازی اغراق آمیز همش رو اعصاب بود. نمی دانم چرا هیچ وقت نتوانستم ارزش های این طبقه ی متوسط را درک کنم.
این روزها…
ژوئن 11th, 2009
این روزها که می گذرد روزهای خوبی نیست، نه حال فکر کردن هست و نه حوصله ی نوشتن.
هر روز صبح تیتر روزنامه ها را مرور می کنم بی آنکه تیتری برایم جلب نظر کند. عصرها، وبلاگها را می خوانم بی آنکه در انتظار مطلب جالبی باشم. و شب ها، برنامه های انتخاباتی را می بینم در حالی که می خواهم سر به تن هیچ کدامشان نباشد
این روزها که می گذرد روزهای خوبی نیست تلویزیون مدام عکس امام را نشان می دهد و تصاویر انقلاب را… و من به این می اندیشم که آیا اینجا همان ایران است؟ … آیا هنوز می شود برای چنین انقلابی جان داد؟
و چه روزهایی باید باشد؟ وقتی که برای دفع فتنه ی این یکی باید به آن دیگری رای داد و برای رفع فتنه آن دیگری به این یکی!
چندسال پیش وقتی اعتراض مجید عزیزی رابه طرح امنیت اجتماعی خواندم به نظرم مطلبی احساساتی و بی جا آمد، من گرم بودم آن روز. امروز بعضی از شدت گرما دارند خودسوزی می کنند.
روزهای عجیبی است و من مشغول آموختنم. مشغول پیدا کردن جواب سوالاتی که مدتها دغدغه ام بوده اند، سوالاتی که ای کاش بی جواب می ماندند
بعدنوشت1: سعی می کنم از نتیجه خوشحال باشم. منظورم از فتنه ها هم همین اتفاقاتی است که دارد می افتد. در این انتخابات اصولی زیر پا گذاشته شد که حالا حالاها هم مردم و هم دو طرف باید تاوانشان را بپردازند.
بعدنوشت2 : این مطلب بسیار مفید و روشن کننده ی آقای اسفندیاری را هم بخوانید: استدلال های آقای موسوی در مورد تقلب در انتخابات:
بعدنوشت3: موسوی پیش از اینها شانی داشت برای من. اما با این اتفاقات نشان داد که پشت آن چهره ی آرام که عده ای به سبک خاتمی در مدح پوست و استخوانش دل ضعفه می روند نفسی پر از منیت، تکبر و نفاق نشسته است. همان منیت و تکبری که باعث شد در اوج بحرانهای گذشته، ناگهان استعفا دهد وهزینه های فراوانی را به کشور تحمیل کند. همان منیتی که امروز اخلاق، فرهنگ، متانت، و قانونگرایی را به روشنی تاویل کرد…
داستان چلچراغ
می 14th, 2009
با چلچراغ اولین بار در مجله شبکه آشنا شدم، سایتشان را در صفحه برگی از وب معرفی کرده بودند. به نظرم جالب آمد و خواستم سری به سایت بزنم اما بازنشد(2)… مدتی گذشت توی یک عصر تابستان وقتی که از کنار یکی از دکه های مطبوعاتی شهر (که در واقع مغازه بزرگی بود ولی هفت هشت عنوان مجله بیشتر نداشت) رد می شدم برای اولین بار چشمم خورد به چلچراغ، شماره سوم، تیترش این بود: “نام آن پرنده ایمان است” …خوشم آمد و خریدمش.
خانه کسی نبود، بطری آب یخ را سر کشیدم و به عادت همیشگی نشستم توی ایوان و مشغول خواندن مجله ی تازه ام شدم .
پرونده این شماره درباره مذهب بود. مجله با مطلبی از عرفان نظرآهاری و نیز مدیحه ای برای خاتمی و ریش های سفید و دوست داشتنی اش شروع می شد. در صفحه گفتگو چند دختر و پسر جوان را نشانده بودند توی کافی شاپ و از آنها خواسته بودند تا درباره ی خدا حرف بزنند. آنها هم در مورد تفاوت عرفان سرخ پوستی و عرفان چینی حرف زده بودند.
هنوز گمان می کردم چلچراغ نشریه ای برای نسل ماست و از این به بعد خریدار دائمی اش خواهم بود، فکر می کردم به مطالب اصلی نرسیده ام… تا اینکه بالاخره به Special Report رسیدم مطلبی به قلم بزرگمهر حسین پور با این عنوان “قبل از خواندن این مطلب یک نفس عمیق بکشید”
یک نفس عمیق کشیدم و به این امید که گمشده ام را پیدا کرده ام شروع کردم به خواندن. نویسنده در همان ابتدا مثل آنکه از نوشتن در مورد چنین موضوعی اکراه داشته است چندین بار متذکر می شود که قصد نداشته در مورد مذهب بنویسد و اصولا مذهب چیزی نیست که بشود در موردش حرف زد.
سپس او در مورد همه چیز و همه کس ازاعتقادات بودایی ها و چینی ها تا شلوغ تر شدن کلیساها بعد از یازده سپتامبر تا خوانندگان راکی که توبه کرده اند و حالا فقط ترانه های مسیحی میخوانند تا… حرف می زند بی آنکه کوچکترین اشاره ای به اسلام، به دین خودش، به دین مخاطبش یا به دین یک میلیارد انسان دیگر کند… , و این هجم از خودبیگانگی برایم سخت سنگین بود. تیتری هم که باعث شده بود مجله را بخرم (در واقع بزرگترین تیتر جلد) صرفا مطلبی چهار خطی و شاعرانه از آب درآمد…
هوا تقریبا تاریک شده بود عصبانی بودم احساس می کردم فریب خورده ام احساس می کردم همه ی آن جذابیت ها ومطالب زیبا و احساساتی فریب بوده اند. دلم می خواست مچاله اش کنم می خواستم پرتش کنم توی حیاط …که صدای اذان بلند شد.
بعد از آن عصر تابستان دیگر هیچ وقت چلچراغ نخریدم. البته بعدها با ظهور همشهری جوان، چلچراغ کاملا به انزوا رفت و امروز سالی یکبار آن هم به خاطر جشن های سالانه اش خبری از آن منتشر می شود مثل پرشین بلاگ.
***
هرچند چلچراغ در سالهایی که جوانی بی رنگ و پرکلیشه بود اتفاقی نو به حساب می آمد اما خیلی زود نشان داد که نوآوری هایی که مدعی آنهاست در حقیقت تهی از معنا و فاقد اصالت اند. نوعی هنر پست مدرن که که هر چیز تصادفی را زیبا می بیند. چلچراغ اگرچه برای دست اندرکارانش خوش یمن بود اما هرگز نتوانست در تربیت نسل بعدی اصلاح طلبان یا تقویت پایگاه مردمی آنان موفق باشد. تنها توفیق چلچراغ جمع کردن نسلی از خرده بورژواهای ایرانی بود که همه ی آرمانها و دغدغهای “نداشته یشان” را در ذیل فرهنگ بیگانه تعریف می کردند. جوانانی نسبی گرا، بی هویت و فاقد قدرت اندیشه و تفکر که در درک ساده ترین مسائل اجتماعی-سیاسی ایران ناتوانند.
پانوشت: 1.چلچراغ البته کمکی مهمی هم به جمهوری اسلامی کرد. بدون چلچراغ مدتها طول می کشید تا حکومت به زبان قابل قبولی برای ارتباط با نسل (عامه) جوانش دست یابد. اگر چلچراغ نبود همشهری جوانی هم نبود. و این مزیت آزادی است.
2. طراحی و دامین سایت چندین بار عوض شد. حالا هم که برای مرور مطالب و احیانا لینک دادن به آنها رفتم چیزی جز فهرست شماره ها آن هم ناقص پیدا نکردم.
شعر: خسته ام از این کویر
مارس 3rd, 2009
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر
ای نظاره ی شگفت، ای نگاه ناگهان!
ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر!
آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر!
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر!
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا، مثل کودکی بگیر
با خودت ببر، خسته ام از این کویر!
قیصر امین پور آینه های ناگهان
زن و پیامبری
فوریه 22nd, 2009
شاید زنان هیچ وقت پیامبر نبوده اند! این را هزار بار شنیده ایم اما آیا دقت کرده اید که در پشت صحنه ی هر پیامبری بانویی ایستاده است. موسی را آسیه بزرگ کرد. عیسی مادری به نام مریم مقدس داشت محمد(ص) لقب مادری را به دخترش فاطمه داد (=ام ابیها) . فاطمه است که علی را معنی می کند و حسین را به کربلا می فرستد.
زنان اگرچه پیامبر نبوده اند اما هیچ مردی بدون نوشیدن از سرچشمه روح و احساس یک زن به مقام پیامبری نخواهد رسید. پیامبران معلم بشریتند و زنانی مثل آسیه، مریم و فاطمه معلم پیامبران.
پانوشت: به بهانه ی این لینک
ما وارث همه ی گنج های جهانیم…
فوریه 9th, 2009
از اوایل بهمن است که می خواهم در مورد 30 سالگی انقلاب بنویسم اما آن قدر معطل کردم تا کار به دعوت محمدعلی خان طائبی برای نوستالژی های انقلابی کشید. این تاخیر البته از تنبلی نبود. این چهارمین مطلبی است که می نویسم و معلوم نیست این را هم مثل سه تای قبلی سر به نیست نکنم. من وقتی می خواهم در مورد موضوعی بنویسم چند روزی صبر می کنم تا از جو زدگی و حس و حال سوژه بیایم بیرون اما در مورد انقلاب اسلامی همچنان مبهوتم و هر چه بیشتر صبر می کنم مبهوت تر و گیچ تر می شوم
مثل یک ماهی می مانم که می خواهد دریا را توصیف کند همه ی هستی اش را مدام دست و پا می زند و از این گوشه به آن گوشه می رود تا بلکه تصویر کامل تری از دریا داشته باشد اما هر چه بیشتر تکاپو می کند دریا را بزرگتر می بینید… یاد ارمیای امیرخانی می افتم:
امام دريا بود. ماهي حتي اگر نهنگ هم باشد، درکي از خارج آب ندارد. امام مثل آب بود. ماهيها بهجز آب چه ميدانند؟ آب تمام زندگيشان است …
ما بچه های این انقلابیم بچه هایی که در این انقلاب متولد شده اند و زبان باز کرده اند، راه افتاده اند و به مدرسه رفته اند. بچه هایی که تعدادی سرود و نمایش دانش آموزی (که با لذت پریدن زنگ دوم و سوم مدرسه همراه می شدند) یا به قول محمدعلی شرکت حماسی پای صنوق های رای، می شود همه نوستالژی های انقلابی شان!
به راستی ما که هستیم؟ و نقش ما در این انقلاب چیست؟ برای پاسخ به این سوال باید به شناختی کامل تر از انقلاب و آرمانهایش برسیم تا بتوانیم متعاقب آن هویت خود (به عنوان فرزندان انقلاب) و وظایفمان را درک کنیم. ما باید بدانی که آنها که بودند، چه می خواستند و چه کردند که تاریخ را آنگونه به هم ریختند؟
ما اگرچه انقلاب و جنگ را ندیدیم اما اگر امروز سی سالگی این انقلاب را جشن می گیریم و اگر این انقلاب هنوز زنده و جاری است پس ما نیز چیزهایی برای دیدن خواهیم داشت چیزهایی هایی که شاید خیلی ها حسرت دیدنشان را داشته باشند. چیزی مثل زوال و سقوط یک تمدن و همزمان سربرآوردن و تولد یک تمدن جدید. و این چیز کمی نیست و شور هیچان اش کمتر از فرار کردن از دست ماموران ساواک نخواهد بود!
نسل پیش از ما در حالی مردند که خود را عقب مانده و محکوم به عقب ماندگی می دانستند. هنوز یادم نرفته است در همین سالهای نزدیک وقتی که معلم عربی مان و هزاران معلم ومتکلم دیگر، ایران را بدبخت و جهان سومی و در نهایت در ردیف کشورهایی چون افغانستان و سومالی به حساب می آوردند کسانی که حتی خواب پرتاب ماهواره به فضا را هم نمی دیدند، اما ما خودش را دیدیم روی صفحه ی مانیتورهایمان، وقتی که آرام آرام از روی خانه غربی ها عبور می کرد…
پدران ما در عصری که جهان با اعتماد به نقسی عجیب و سرعتی باور نکردنی به سوی تاریکی و نیستی پیش می رفت از نور گفتند و از خورشید، جهان را لرزاندند و تاریخ را عوض کردند می خواهم بگویم ما فرزندان همان پدرانیم و وارث همان خون ها، همان خون هایی که در راه خدا ریخته شدند همان استخوانهایی که برای سربلندی اسلام شکستند و همان تن هایی که برای رشد بشریت سوختند… ما وارث دین ابراهیمم …وارث عصای موسی، وارث دم مسیح و کتاب محمد، …ما وارث همه ی گنج های جهانیم.
سینه های مان را پر کنیم از غرور و افتخار، پرنده های خیال را رها کنیم برای کارهای بزرگ… چرا که نوستالژی ها ما تازه دارند شروع می شوند.
پانوشت: ممنون از گل دختر به خاطر راه انداختن این بازی. راستش من دوست داشتم حسین درخشان را به این بازی دعوت کنم (کسی که معنی آب را بیرون از دریا فهمید) اما در نبود او اینها کسانی هستند که من دعوتشان می کنم و البته می توانند کمی موضوع بازی را آزادتر درنظر بگیرند: محمد ولوی ، دکترحسین ، آقا مهدی ،مجتبی ، پیچک سر به هوا و مجدد ایلیا
بعدنوشت: شاید الیاس حق مطلب را بهتر ادا کرد:
انقلاب اسلامی فقط یک خاطره با عکس های سیاه و سفید نیست بلکه پدیده ای است که نحوه زیست یک جامعه و نحوه مواجهه اش با هستی را از اساس دگرگون کرد. انقلاب ایران نه تنها در خود تمام نمی شود بلکه امواجش هنوز در جای جای جهان تاثیر می گذارد و اصلآ این خاصیت انقلاب است که منقلب کند و جریان دهد و انقلابی که خاموش و بی صدا و نارنجی و مخملی باشد اصلآ انقلاب نیست. انقلاب ایران را نمی توان تنها خاطره ای مربوط به دهه پنجاه دانست که مربوط به آدم های آن دوران است. حتی منی که سه سال و سه روز پس از پیروزی انقلاب به دنیا آمدم احساس می کنم که پا به پای همه آن مردمانی که تصمیم گرفته بودند سرنوشت شان را تغییر دهند در انقلاب شرکت داشته ام… من نیز خودم را در کنار آن مردمانی می دانم که در برابر تفنگ های ژسه قد علم می کردند و شعار می دادند یا مرگ یا خمینی
