دوشید فتنه ها شتران دو ساله را…
اکتبر 19th, 2009
خیلی وقت بود اینجا شعری نگذاشته بودیم. حالا گیرم شما قبلا خوانده باشیدش، اصلا هفت هشت باری هم لایک داده باشید باز دلیل نمی شود ما شعر شاعر محبوبمان را (آن هم در این روزگار شتری) یادگاری اینجا سیو نکنیم!
از حلقه هایمان به در افتاد رازها
با قیل وقال بی ثمر عشقبازها
دوشید فتنه ای شتران دو ساله را
بر دوششان نهاد به بازی جهازها
شوخی شده ست و عشوه نماز شیوخ شهر
رحمت به بی نمازی ما بی نمازها
خیل پیاده ایم، کجا بازگو کنیم؟
رنجی که برده ایم ز شطرنج بازها
ماییم و زخم خنجر و دست برادران
ماییم و میزبانی این ترکتازها
در پیش چشم کوخ نشینان غریب نیست
از کاه، کوه ساختنِ کاخ سازها
قرآن به نیزه رفت…خدایا مخواه باز
بر نیزه ها طلوع سر سرفرازها
در گنبد کبود زمان ما کبوتران
بستیم چشم و بسته نشد چشمِ بازها
ما را چه غم ز هرزه گیاهی که سبز شد
بر خاکمان مباد هجوم گرازها
محمد مهدی سیار
همچنین:
جرزن ها به بهشت نمی روند / محمدعلی مهران فر
!
پاییز*
اکتبر 9th, 2009
پاییز را دوست نداشته ام، به خاطر هوای سرد و سنگینش، به خاطر درخت های عریان و آسمانِ گرفته اش. پاییز را دوست نداشته ام به خاطر روزهایی که زود شب می شوند و نماز هایی که زود قضا می روند…
پاییز را دوست نداشته ام، اما این به این معنا نیست که در برابر زیبایی هایش خشوع نمی کنم. پاییز فصل مرگ است اما چه کسی گفته است که مرگ زیبا نیست؟ چه کسی گفته است که رقص برگ های مرده، صدای دهشتناک رعد یا سوزهای سردی که شقیقه هایت را به جنون می کشانند زیبا نیستند؟
می گویند آدم ها به تعداد بهارهای عمرشان زنده بوده اند اما چرا بهار؟! من می گویم که آدم ها به تعداد پاییز های زندگی شان، زندگی کرده اند.
پاییز را نزول و هبوط ** خوانده اند، اما برای آنان که هرگز دل به بهارها نبسته اند کدام هبوط؟ اصلا ما را چه به بهار؟! ما را چه به علف های بی ریشه ای که در نیمه های فروردین هر جا و بی جا می رویند و لابد، به کثرت و سبزیشان هم می نازند اما اولین بادهای پاییزی چنانشان می کنند که گویا هرگز نبوده اند و هرگز فخر نفروخته اند؟ ما را چه به جوجه های شهریِ رنگارنگ، که عمرشان حتی کفاف دیدن پاییز را هم نمی دهد… ما را چه به کلاغ های سیاه و فربه و شوم، که طبیعتشان خوردن و غار غار کردن است… به برگ های سبز دیروز و زرد امروز که از بلندترین درختان جدا می شوند و آرام و سرافکنده به زیر پای رهگذران می افتند …
بگذار پاییزها بیایند، بگذار همه ی فصلها پاییز باشد، ما را چه باک از پاییز؟ ما را چه باک از سوزهای سرد و بادهای سرگردان، وقتی که ریشه در خاک داریم و دل به خورشید سپرده ایم؛
* به آن بلندترین و سبزترین سروی که بشکسته تر از خویش ندیده است به همه عمر.
** سقوط، نزول، هبوط= Fall
