او یک فرشته بود…

جولای 24th, 2009

میرحسین موسویمیرحسین موسوی را اولین بار روی جلد شهروند دیدم. با آن ریش های سفید و چهره تکیده. کنارش تیتر زده بودند “مرد تنها” که البته مطلبی علیه احمدی نژاد بود ولی بیشتر به او می نشست، به نخست وزیری که بعد از 20 سال سکوت و دوری از دنیای سیاست امروز آمده است تا گالری آثار هنری اش را افتتاح کند.

***

موج سبز شروع شده بود … جوانانی که تا به حال در مورد چیزی به جز فوتبال و اخراجی ها بحث نکرده بودند حالا با شور و شوقی عجیب از موسوی می گفتند. وانت گرفته بودند و پشت مغازه ها عکس موسوی را می چسباندند. بچه های کوچک دسبندهای سبز بسته بودند و وقتی  به شوخی می پرسیدی به چه کسی رای می دهی بی هیچ تردیدی می گفتند “آقا موسوی”. دست بند های سبز، روسری های سبز، مانتو های سبز، و اصلا مهم نبود چادری بودی یا مانتویی، ریش داشتی یا موهای فشن کمی که دستت را تکان می دادی نوار سبز سیادت توی چشم می زد و همه می دانستند تو هم یک “موج سبزی” هستی. موسوی جوانانی را که اهل دین و انقلاب نبودند به آغوش دین برگردانده بود.

***

روزها چه زود می گذرد و آدمها چه ساده دل می بندند. موسوی یک دروغ بود دروغی که خیلی ها باورش کرده بودند خیلی ها حتی گوینده اش. موسوی اما کار بزرگی کرد. او کشوری را که سلطنت طلب ها، صدام و رژیم بعث، ، کمونیست های کرد و ترک و عرب و بلوچ، میلیونرهای یهودی و برزگترین سازمانهای جاسوسی جهان نتوانسته بودند خللی در آن ایجاد کنند ظرف چند شب به آشوب کشاند.

***

موسوی به آنچه می گفت اعتقاد داشت اما وقتی که شیطان خودخواهی و خودشیفتگی در روح انسان ها حلول می کند، چنان کر و کورشان می سازد که از دیدن آن همه تناقض در رقتار و گفتارشان ناتوان می مانند. موسوی حالا همه چیز را توطئه ای علیه خود می بیند و چه کسی می تواند برای چنین فردی دلیل و مدرک و استدلال بیاورد؟ او هرچند امروز در نظر خود و طرفدارانِ تازه رسیده اش، قهرمانی بزرگ می نماید اما در نهایت همان شکست خورده ایست که هر چه بیشتر دست و پا می زند بیشتر در گرداب خود ساخته،  فرو می رود.

به عقیده من موسوی با وجود برخی نکات تاریک گذشته اش هرگز منافق نبوده است. او اگر بیشتر از من و شما به حرف هایش اعتقاد نداشته باشد کمتر هم ندارد. نفاق او از جنس نفاق دیگری است. نفاقی که در آن مومن خود را معیار حق و برتر از قانون و وحی می داند. نفاقی که  آرام آرام رخنه می کند و به  خودخواهی ها و کوردلی ها نام حق خواهی و حق طلبی می دهد. و بدین تریتیب خیری بزرگ را به شری بزرگ تر تبدیل می کند.

قصه ی موسوی دیگر دارد به انتهای خود می رسد اما این قصه درس های بزرگی برای ما داشت. موسوی به مردم آموخت که چگونه احساسات پاک مذهبی شان ملعبه دستان ناپاک می شود. موسوی به نظام نشان داد که چگونه در اقناع و توجیه افکار عمومی اش (حتی در آن زمان که حق به جانب اوست)  معلول و ناتوان است.
اما بزرگترین درس موسوی به ما “ترس” است . “ترس از خود” و از عاقبتی که نمی دانیم چه خواهد بود. ترس از روزی که با “نفس مطمئنه” و “ایمان راسخ” خود در برابر انبوه جمعیت هوادارانمان، “فاسدان” و “گنه کاران” را رسوا کنیم و خود را برئ از خطا و اشتباه بدانیم. ترس از زمانی خود را خیر پنداریم و بی توجه به همه ی ناصحان و واعظان دلسوز بر مسیر اشتباه خود اصرار بورزیم …و اگر چنین کردیم پایانی جز موسوی نخواهیم داشت.

پانوشت.

1-   و این آغاز دهه چهارم انقلاب است. دهه ترس از خود و خودی ها.  دهه ی پراکنده شدن یاران قدیمی، دهه ی الله اکبرهای شبانه و نمازهای جمعه ای که چهارشنبه خوانده می شوند. امروز دیگر نه می توان هر مخالف خیابانی را ضدانقلاب و آشوب طلب خواند و نه می توان هر ضد انقلابِ محاربی را رسوا و مجازات کرد. امروز پایان جهاد اصغر و آغاز دوران جهاد اکبر است.

2-   دوستان زیادی از موسوی حمایت کردند. عیبی بر آنان نیست که آنها به فرهنگ و ادب و اخلاق رای داده اند و ناگزیر از چاله ی احمدی نژاد به چاه اصلاح طلبان افتادند. اما آنانی که بعد از آشوب ها و بعد از انتشار پاسخ های صریح به شبهات، همچنان بر تبل تقلب کوبیدند و هنوز غیرت و انصافی دارند باید بر تاثیرپذیریشان از پدیده ای به نام “جو” تاملی جدی کنند.

3-  نامه جمعی از دانشجویان رای دهنده به موسوی:

هيچ يک از ما فکر نمي‌کرديم که نخست وزير محبوب جمهوري اسلامي کارهايي خواهد کرد که عرق شرم از حسن نيتمان بر پيشانيمان نقش بندد. اگر بپرسيد چرا به شما راي داديم خواهيم گفت چون فکر مي کرديم دولت روي کار قانون گريز است و موسوي قانون گرا؛ چون تخيلاتمان را در مشکلات اقتصادي کشور محدود کرده بودند و مي‌گفتند موسوي برنامه‌هاي خوبي دارد؛ چون دولت به دروغ‌گويي معروف شده بود و شما به صداقت؛ چون قرار بود خط امام را احيا کنيد نه اينکه با اساس نظام گلاويز شويد؛ اما اکنون تعلق خاطر به جريان شما، ننگ حمايت غرب و رسانه‌هاي سياهش را بر ما تحميل مي‌کند؛ از قانون گرايي هم چون از فرهنگتان چيزي نمانده؛ اکنون سراب چه چيزي را در سر بپرورانيم؟

L00910030237

بشارت منجی - نادر طالب زاده

از همان زمان که آقای “رضوی” (معلم پرورشی کلاس اول) برایمان قصه آدم و حوا را می گفت قصه های پیامبران برایم شگفت انگیز بوده اند و الهام بخش. حالا وقتی تبدیل به فیلم می شوند بازهم همان حس و حال را منتقل می کنند و این بار دیگر مهم نیست که کارگردانش که باشد یا چه قدر هزینه صرفش شده باشد یا…

بشارت منجی با وجود سادگی و بی ادعایی اش، متفاوت تر از همه ی آثار تاریخی- مذهبی تلویزیون از کار در آمده است.  متفاوت از این نظر که نه قصه دارد و نه به روش های ناشیانه دراماتیزه شده است. بشارت منجی روایت خالص است و البته مخاطب خاص هم دارد.

چه قدر دیدن اولین قسمت بشارت منجی در این روز و احوال لذت بخش بود. چه قدر دوست دارم این بازی خورشید و دوربین را… چه قدر دوست دارم این جوانانی را که  در جستجوی حقیقت، فرسنگ ها سفر می کنند تا حرف های پیامبری نوظهور را بشنوند. چه قدر دوست دارم برناواها و سلمان ها را… و طالب زاده خود یکی از همین ها بوده است که در نوجوانی به امریکا می رود و در فقدان معنویت آن سالها به فکر دینی برای زندگی می افتد. مدتی مسیحیت مشغولش می کند و بعد بودیسم. در همین جستجوهاست که ناگهان اتفاق تازه ای می افتد، اتفاقی که چشم ها را به ایران خیره می کند و سرنوشت او را تغییر می دهد.  پیامبری تازه ظهور کرده بود…

پانوشت:
1)  همچنین بخوانید: از یانگوم تا یوزارسیف…

2) از درباره ی الی خوشم نیامد.  گلشیفته فرهانی هم با آن بازی اغراق آمیز همش رو اعصاب بود. نمی دانم چرا هیچ وقت نتوانستم ارزش های این طبقه ی متوسط را درک کنم.