این روزها…

ژوئن 11th, 2009

این روزها که می گذرد روزهای خوبی نیست، نه حال فکر کردن هست و نه حوصله ی نوشتن.

هر روز صبح تیتر روزنامه ها را مرور می کنم بی آنکه تیتری  برایم جلب نظر کند. عصرها، وبلاگها را می خوانم بی آنکه در انتظار مطلب جالبی باشم. و شب ها، برنامه های انتخاباتی را می بینم  در حالی که می خواهم سر به تن هیچ کدامشان نباشد

این روزها که می گذرد روزهای خوبی نیست تلویزیون مدام عکس امام را نشان می دهد و تصاویر انقلاب را… و من به این می اندیشم که آیا اینجا همان ایران است؟ … آیا هنوز می شود برای چنین انقلابی جان داد؟

و چه روزهایی باید باشد؟ وقتی که برای دفع فتنه ی این یکی باید به آن دیگری رای داد و برای رفع فتنه آن دیگری به این یکی!

چندسال پیش وقتی اعتراض مجید عزیزی رابه طرح امنیت اجتماعی خواندم به نظرم مطلبی احساساتی و بی جا  آمد، من گرم بودم آن روز. امروز بعضی از شدت گرما دارند  خودسوزی می کنند.

روزهای عجیبی است و من مشغول آموختنم. مشغول پیدا کردن جواب سوالاتی که مدتها دغدغه ام بوده اند، سوالاتی که ای کاش بی جواب می ماندند

بعدنوشت1: سعی می کنم از نتیجه خوشحال باشم. منظورم از فتنه ها هم همین اتفاقاتی است که دارد می افتد. در این انتخابات اصولی زیر پا گذاشته شد که حالا حالاها هم مردم و هم دو طرف باید تاوانشان را بپردازند.

بعدنوشت2 : این مطلب بسیار مفید و روشن کننده ی آقای اسفندیاری را هم بخوانید: استدلال های آقای موسوی در مورد تقلب در انتخابات:

بعدنوشت3: موسوی پیش از اینها شانی داشت برای من. اما با این اتفاقات نشان داد که پشت آن چهره ی آرام که عده ای به سبک خاتمی در مدح پوست و استخوانش دل ضعفه می روند نفسی پر از منیت، تکبر و نفاق نشسته است. همان منیت و تکبری که باعث شد در اوج بحرانهای گذشته، ناگهان استعفا دهد وهزینه های فراوانی را به کشور تحمیل کند. همان منیتی که امروز اخلاق، فرهنگ، متانت، و قانونگرایی را به روشنی تاویل کرد