شعر: قصه ی قطره ها
آوریل 4th, 2009

محمدمهدی سیار
پس در آغاز -روز خلقتمان- اهل دريا شديم، آب شديم
دل سپرده به رقص ماهي ها، غرق بازي و پيچ و تاب شديم
موج هايي حقير و سرگردان، ساده و سر به زير و بي طوفان
گاه آسوده گرم خوابي خوش، گاه بيهوده در شتاب شديم
كم كمك چشم و گوشمان وا شد، از زمين رو به آسمان كرديم
چشممان تا به آفتاب افتاد، موج در موج التهاب شديم
بر و رويش قشنگ بود، قشنگ، زلف آشفته اش طلايي رنگ
ديدنش مست مستمان مي كرد، آب بوديم… پس شراب شديم
جوششي در ميانمان افتاد، هيجاني به جانمان افتاد
سرمان از هواي او پر شد، بر سر موج ها حباب شديم
موج ها! ماهيان! خداحافظ، آبي بي كران خداحافظ
دل به دريا زديم و رقص كنان راهي شهر آفتاب شديم
… راهمان سخت شد ولي ناگاه، پايمان سست شد ميانه راه
آسمان سرد بود لرزيديم، گرم ترديد و اضطراب شديم
سرد شد، يخ زديم… ابر شديم، تيره و ساكن و ستبر شديم
پي خورشيد آمديم اما، روي خورشيد را حجاب شديم
ابرها ابر نيستند فقط، صد هزار آرزوي يخ زده اند
اين كه باريده نيز باران نيست، عاقبت از خجالت… آب شدیم
پانوشت: من باب تکمیل مطلب:
سودای ما «سير من الحق الي الخلق» است / برگشتنِ فوارهها را ننگ نشماريد…
بی وتن تحقیر یک تمدن است
آوریل 2nd, 2009
من شاید بتوانم در مورد فیلم ها مطلب سر هم کنم اما مطمئنا در مورد کتاب ها نخواهم توانست! تنها جمله ای که می توانم در مورد این کتاب بگویم اینست که: “بی وتن تحقیر یک تمدن است”.
برای این تحقیر لازم نیست امیرخانی دیالوگی در دهان ارمیا بگذارد یا او را با خشی وارد مباحثه کند. نفس کنار هم گذاشتن این دو فرهنگ خود به نتیجه ای تحقیر آمیز می انجامد. همین که مدونا را کنار مولانا بگذاریم (نمادهای شاخص فرهنگی این دو جامعه)، عشق را کنار آرمیتا و علم و اندیشه و تحقیق را کنار خشی مثل آنست که مقایسه ای خنده دار انجام داده ایم.
تمدنی که امیرخانی توصیف می کند ناقص است و منگل، منگل از فهم هر آنچه که رنگ آسمانی و الهی دارد. زیباترین نمایش این منگلیسم صحنه ی شکوهمند ارمیا و پارکومترهاست و رانندگانی که هر چه بیشتر در فهم رفتار ارمیا تلاش می کنند گیج تر و منگ تر می شوند. درپایان قصه وقتی سیستم از درک این موجود عجیب و ناشناخته (لحظه ورود او به گیت فرودگاه را به یاد بیاورید) عاجز می ماند برای پوشاندن تناقض های ذاتی خود به حذف آن همت می گمارد…
پانوشت: اگر کتاب را خوانده اید احتمالا احساس کرده اید که چیزی کم دارد. احساس شما درست بوده است. اگر مصاحبه های امیرخانی را دنبال کرده باشید متوجه نیم گم شده ی کتاب خواهید شد. نیمه ای که امیرخانی آن را به دلیل مصلحت اندیشی های سیاسی حذف کرده است. نیمه ای که اسم کتاب را با زیبایی بیشتری معنی خواهد کرد: بی وطن…
