از اوایل بهمن است که می خواهم در مورد 30 سالگی انقلاب بنویسم اما آن قدر معطل کردم تا کار به دعوت محمدعلی خان طائبی برای نوستالژی های انقلابی کشید. این تاخیر البته از تنبلی نبود. این چهارمین مطلبی است که می نویسم و معلوم نیست این را هم مثل سه تای قبلی سر به نیست نکنم.  من وقتی می خواهم در مورد موضوعی بنویسم چند روزی صبر می کنم تا از جو زدگی و حس و حال سوژه بیایم بیرون اما در مورد انقلاب اسلامی همچنان مبهوتم و هر چه بیشتر صبر می کنم مبهوت تر و گیچ تر می شوم
مثل یک ماهی می مانم که می خواهد دریا را توصیف کند همه ی هستی اش را مدام دست و پا می زند و از این گوشه به آن گوشه می رود تا بلکه تصویر کامل تری از دریا داشته باشد اما  هر چه بیشتر تکاپو می کند دریا را بزرگتر می بینید… یاد ارمیای امیرخانی می افتم:

امام دريا بود. ماهي حتي اگر نهنگ هم باشد، درکي از خارج آب ندارد. امام مثل آب بود. ماهي‌‌ها به‌‌‌جز آب چه ‌مي‌دانند؟ آب تمام زندگيشان است …

ما بچه های این انقلابیم بچه هایی که در این انقلاب متولد شده اند و زبان باز کرده اند، راه افتاده اند و به مدرسه رفته اند. بچه هایی که  تعدادی سرود و نمایش دانش آموزی (که با لذت پریدن زنگ دوم و سوم مدرسه همراه می شدند) یا به قول محمدعلی شرکت حماسی پای صنوق های رای، می شود همه نوستالژی های انقلابی شان!

به راستی ما که هستیم؟ و نقش ما در این انقلاب چیست؟  برای پاسخ به این سوال باید به شناختی کامل تر از انقلاب و آرمانهایش برسیم تا بتوانیم متعاقب آن هویت خود (به عنوان فرزندان انقلاب) و وظایفمان را درک کنیم. ما باید بدانی که  آنها که بودند، چه می خواستند و چه کردند که  تاریخ را آنگونه به هم ریختند؟

ما اگرچه انقلاب و جنگ را  ندیدیم اما اگر امروز سی سالگی این انقلاب را جشن می گیریم و اگر این انقلاب هنوز زنده و جاری است پس ما نیز چیزهایی برای دیدن خواهیم داشت چیزهایی هایی که شاید خیلی ها حسرت دیدنشان را داشته باشند. چیزی مثل زوال و سقوط یک تمدن و همزمان سربرآوردن و تولد یک تمدن جدید. و این چیز کمی نیست و شور هیچان اش کمتر از فرار کردن از دست ماموران ساواک نخواهد بود!

نسل پیش از ما در حالی مردند که خود را عقب مانده و محکوم به عقب ماندگی می دانستند. هنوز یادم نرفته است در همین سالهای نزدیک وقتی که معلم عربی مان و هزاران معلم ومتکلم دیگر، ایران را بدبخت و جهان سومی و در نهایت در ردیف کشورهایی چون افغانستان و سومالی به حساب می آوردند کسانی که حتی خواب پرتاب ماهواره به فضا را هم نمی دیدند، اما ما خودش را دیدیم روی صفحه ی مانیتورهایمان، وقتی که آرام آرام از روی خانه غربی ها عبور می کرد…

پدران ما در عصری که جهان با اعتماد به نقسی عجیب و سرعتی باور نکردنی به سوی تاریکی و نیستی پیش می رفت از نور گفتند و از خورشید، جهان را لرزاندند و تاریخ را عوض کردند می خواهم بگویم ما فرزندان همان پدرانیم و وارث همان خون ها، همان خون هایی که در راه خدا ریخته شدند همان استخوانهایی که برای سربلندی اسلام شکستند و همان تن هایی که برای رشد بشریت سوختند… ما وارث دین ابراهیمم …وارث عصای موسی، وارث دم مسیح و کتاب محمد،  …ما وارث همه ی گنج های جهانیم.
سینه های مان را پر کنیم از غرور و افتخار،  پرنده های خیال را رها کنیم برای کارهای بزرگ… چرا که نوستالژی ها ما تازه دارند شروع می شوند.

پانوشت: ممنون از گل دختر به خاطر راه انداختن این بازی. راستش من دوست داشتم حسین درخشان را به این بازی دعوت کنم (کسی که معنی آب را بیرون از دریا فهمید) اما در نبود او اینها کسانی هستند که من دعوتشان می کنم و البته می توانند کمی موضوع بازی را آزادتر درنظر بگیرند: محمد ولوی ، دکترحسین ، آقا مهدی ،مجتبی ، پیچک سر به هوا و مجدد ایلیا

بعدنوشت: شاید الیاس حق مطلب را بهتر ادا کرد:
انقلاب اسلامی فقط یک خاطره با عکس های سیاه و سفید نیست بلکه پدیده ای است که نحوه زیست یک جامعه و نحوه مواجهه اش با هستی را از اساس دگرگون کرد. انقلاب ایران نه تنها در خود تمام نمی شود بلکه امواجش هنوز در جای جای جهان تاثیر می گذارد و اصلآ این خاصیت انقلاب است که منقلب کند و جریان دهد و انقلابی که خاموش و بی صدا و نارنجی و مخملی باشد اصلآ انقلاب نیست. انقلاب ایران را نمی توان تنها خاطره ای مربوط به دهه پنجاه دانست که مربوط به آدم های آن دوران است. حتی منی که سه سال و سه روز پس از پیروزی انقلاب به دنیا آمدم احساس می کنم که پا به پای همه آن مردمانی که تصمیم گرفته بودند سرنوشت شان را تغییر دهند در انقلاب شرکت داشته ام… من نیز خودم را در کنار آن مردمانی می دانم که در برابر تفنگ های ژسه قد علم می کردند و شعار می دادند یا مرگ یا خمینی



5 نظر برای مطلب “ما وارث همه ی گنج های جهانیم…”

  1. نوستالژی دهه فجر » بایگانی بلاگ » سایبریا: ما وارث همه‌ی گنج‌های جهانیم می گوید:

    [...] وبلاگ سایبریا [...]

  2. علی می گوید:

    واقعا من را شرمنده میکینی … راستش دو مطلب درباره انقلاب نوشته ام که نگذاشتم. درباره این بازی وبلاگی هم توضیحاتی به علی عزیز هم دادم که به شما هم میل خواهم کرد!
    اما احتمالش کم است به این بازی بپیوندم.
    اما این باعث نمی شود از دعوت شدنم توسط دوستان عزیزی چون شما احساس غرور و خوشی نکنم

  3. نوستالژی دهه فجر » بایگانی بلاگ » پیچک سر به هوا: ندارم! می گوید:

    [...] خودم فکر کردم مگه دهۀ فجر هم نوستالژی داره؟! بعدشم که سایبرپرشیا دعوت‌مون کرد. البته این دهه برای هم‌سن و [...]

  4. تاربلاگ ایلیا » بایگانی » انقلاب خاطره نیست! می گوید:

    [...] دعوت کرد. در ایمیلی به او گفتم که نخواهم نوشت. اما بعد حسن عزیز نیز مرا دعوت کرد. دیگر نمی‌شد چیزی ننوشت. دوستان منت [...]

  5. علی می گوید:

    اجابت شد برادرم … ارادتمندیم

نظر دهید