زن و پیامبری
فوریه 22nd, 2009
شاید زنان هیچ وقت پیامبر نبوده اند! این را هزار بار شنیده ایم اما آیا دقت کرده اید که در پشت صحنه ی هر پیامبری بانویی ایستاده است. موسی را آسیه بزرگ کرد. عیسی مادری به نام مریم مقدس داشت محمد(ص) لقب مادری را به دخترش فاطمه داد (=ام ابیها) . فاطمه است که علی را معنی می کند و حسین را به کربلا می فرستد.
زنان اگرچه پیامبر نبوده اند اما هیچ مردی بدون نوشیدن از سرچشمه روح و احساس یک زن به مقام پیامبری نخواهد رسید. پیامبران معلم بشریتند و زنانی مثل آسیه، مریم و فاطمه معلم پیامبران.
پانوشت: به بهانه ی این لینک
یادداشتی بر فیلم دل شکسته
فوریه 20th, 2009
فیلم با تصاویری از آتش، رود و دریا آغاز می شود که قرار است استعاره ای از فیلم باشد. فیلم داستان امیرعلی پسر مذهبی و حزب اللهی است که در تقابل با دختر هم کلاسی اش “نفس” ، (دختری مرفه و مخالف نظام) قرار می گیرد.
صحنه های ابتدایی فیلم و بازی بسیار خوب شهاب حسینی ممکن است شما را به یاد مدار صفر درجه حسن فتحی بیاندازد اما بر خلاف مدار صفر درجه دل شکسته یک فیلم فلسفی یا سیاسی نیست دل شکسته بیش از هر چیز دیگر یه کار دلی است و عدم توجه به این نکته ما را در نقد و فهم فیلم به مسیری اشتباه خواهد برد.
سوژه جذاب، بازی های خوب، طنز مناسب و داستان سر راست باعث می شوند مخاطب با فیلم همراه شود و از این همراهی لذت ببرد و احیانا تاثیر پذیرد.
دل شکسته البته نکته هایی هم دارد که توی چشم می زنند. نکته هایی که تنها با دلی خواندن کار است که می شود آنها را زیرچشمی رد کرد! مثلا استادِ امیرعلی هم مجتهد است هم جامع شناس و هم همرزم پدر شهیدش! یا مثلا آن سردار بزرگ جنگ که در پارک باغبانی می کند و تازه دکترا هم دارد! در واقع فیلم ساز برای دوری از کلیشه های رایج خود به خلق کلیشه های جدید (بخوانید من درآوردی!) روی آورده است که اگرچه به تاثیرگزاری انجامیده اما معلوم نیست رواج نوآوری هایی! از این دست چه شلم شورباهایی در آینده
درست کنند!
علی رویین تن جایی گقته که عاشق اهل بیت است. راست گفته است! اسم حسین(علیه السلام) که می آید همه چیز به هم می ریزد فضای فیلم عوض می شود و قصه سرانجام می گیرد. اگر اشتباه نکنم تصاویر کلیپ گونه ی قسمت دوم که با هنرمندی ساخته شده اند برای اولین بار است که در سینمای ما دیده می شوند.
دلشکسته اگر چه از نظر سینمایی بی عیب نیست اما به عنوان اولین کار جدی کارگردانش قابل قبول و امیدوارکننده است. مشخص است که او زحمت زیادی برای فیلم کشیده است و طبیعی است که انتظارهای بیشتری از موفقیت آن داشته باشد. امیدوارم برآورده نشدن این انتظارات او را از کارهای بعدی اش سرخورده نکند.
فیلم به مهمترین چالش های اجتماعی- فرهنگی سی سال اخیر ایران می پردازد حرف هایِ درستی می زند و در نهایت تلاش می کند تا آدمهایی که فرسنگ ها از هم دور شده اند را به هم نزدیک کند… آدمهایی که مدت ها پشت سرهم حرف زده اند و از یکدیگر تصاویری خیالی دارند.
در واقع فیلم از این جهت کمک شایانی به جمهوری اسلامی می کند تا شکاف های عمیق فرهنگی جامعه ی خود را پر کند و به جای تکیه بر مسائل کم مایه و مشکل زایی مثل “وطن دوستی” و “ایران کهن” و… به مواجه با اصل مسئله بپردازد.
یکی از دیالوگهای مهم فیلم جایی است که استاد به دختر و پسر قصه می گوید: “اگر من، من باشم و تو، تو پس جامعه هیچ وقت شکل نخواهد گرفت”.
این که نجف زاده می گوید: “چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد” قرار نیست فقط مخصوص روزهای راهپیمایی و انتخابات باشد این جمله می تواند و باید جزو اولویت های فرهنگی نظام قرار گیرد… ولی اینجا ایران است جایی که تهیه کننده توی سر فیلم می زند، تلویزیون از پخش تیزر های تبلیغاتی آن خودداری می کند ، کارگردان فیلم را کتک می زنند!! و رسانه ها و مجلات اصلاح طلب آن را بایکوت خبری می کنند .
می گویند خدا در ازای هر گام بندگانش ده قدم به سوی آنها می رود اینجا جمهوری اسلامی است جایی که همه منتظرند تا بقیه را متحول کنند اما خودشان یه ذره هم از جایشان تکان نخورند! …
پانوشت: فیلم خوراک دانشجوهاست! خصوصا آنهایی که تا دیروز دست راست و چپشان را تشخیص نمی دادند و حالا ترم دوم تمام نشده خود را فعال سیاسی و اپوزسیون نظام می دانند.
ظاهرا بعد از اکران محدود و سرد فیلم، یکی از موسسه های تصویری امتیاز آن را خریداری کرده و با تبلیغات گسترده در صدد پخش آن است.
بعدنوشت: حالا و بعد از این آشوب های خیابانی این نوشته کمی شعاری و دور از واقعیت به نظر می رسد. به هر حال همیشه عده ای هستند که در بطن جانشان نفرتی از خدا و خداباوران هست که تنها با نفرت می توان به آنان پاسخ داد. این جمله آخر را هم به عنوان حاشیه داشته باشید.
نظر تعدادی از دوستان:
فیلم واقعا افتضاحه، من نمی دونم شما ها اصلا فیلم نگاه می کنید که به این می گید فیلم اصلا بیتا بادران کجا با اون سر و وضعش به یه بچه مایه دار می آد؟ چه جوره که یه شبه بابی نفس دست از همه چی می کشه می شه عاشق امام حسین؟ …
آقا دست بردارید برید یه کم فیلم بیشتر ببینید این فیلم اصلا فضای دانشگاه ایرانو به مسخره گرفته نمی دونم این لباسای نفس رو به عنوان بچه مایه دار کی انتخاب کرده گدای سر کوچه ما هم هم چین چیزی نمی پوشه چشمتون رو باز کنید ببینید مایه دار ها اصلا به بسیجی ها نگاه هم نمی کنن که بخوان باهاشون را بطه برقرار کنن
نظر بعدی:
… فقط خنده ام می گیره اول از نظرای شما و بعد این فیلم مزخرف واقعا نظرای شما درمورد این فیلم دور از واقعیته
به نظر من شما باید برید در مورد آشپزی نظر بدید البته اگر حزب اللهی باشی خوب حق داری ولی… به نظر من هیج نکته قابل توجهی بجز صحبت های شکیبایی در جلسه خواستگاری جالب نبود و واقعا پشیمون شدم از دیدن این فیلم.
به قول یکی دوستان برید یکم فیلم نگاه کنید!
این حسین درخشان…
فوریه 15th, 2009
شاید آن روزها که از خواندن یادداشتهای هودر خشمگین و برافروخته توی خانه راه می رفتم هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی چنین مطلبی درباره ی او بنویسم. حالا دیگر بازداشت درخشان وارد چهارمین ماه خودش شده است، چهارماه ننوشتن برای کسی که سالها به طور منظم می نوشته است مدت زیادی است و شاید به همان اندازه برای ما… مایی که در تمام این مدت خاطرات و لینک های روزانه یا تحلیل های گاها عجیبش را دنبال می کردیم.
برای ما حسین درخشان چیزی شبیه تورومن در فیلم Truman Show است او بخش زیادی از زندگی اش را با ما شیر کرده است و ما در فراز و فرودهای زندگی اش با او شریک بوده ایم.
داستان درخشان داستان جالبی است او تحت تاثیر دوران اصلاحات از یک جوان حزب اللهی که خطبه ی عقدش را آیت الله خامنه ای خوانده، تبدیل به یک روزنامه نگار و فعال سیاسی علیه نظام می شود، به خارج از کشور می گریزد و در آنجا با پدیده ای به نام وبلاگ آشنا می شود، پدیده ای که تا بحال مهمترین تاثیر را بر زندگی اش داشته است شخصیت درخشان به نوعی در وبلاگ حل شده است. سالهای اولیه ی حضور او در غرب که همزمان با آغاز فعالیت سردبیرخودم است به نوعی داغ ترین دوران زندگی اش است. او که حالا از فضای بسته ی سیاسی اجتماعی ایران دور شده و به “جهان آزاد” رسیده است در نهایت غرور و خودشیفتگی می نویسید، تحلیل می کند، ناسزا می گوید ، دیده می شود و مورد تحسین قرار می گیرد. عرق می خورد و با زنان گوناگون هم خوابه می شود.
این دوران دیری نمی پاید و آرام آرام دنیای آزاد و متمدن غرب روی خشن، ناقص و بی رحمش را به حسین قصه ی ما نشان می دهد. و مگر یک اصلاح طلب به جز “غرب” چه دارد؟ “غرب ” همه ی باورها و اعتقادات یک اصلاح طلب است و آنگاه که فرو می ریزد همه ی داشته ها و نداشته های (مریدش) را به زیر می کشاند، غرب درخشان نیز فرو ریخت، وبلاگش فیلتر شد، بازدیدها کاهش یافت و فحاشی های بی انتها جایگزین کامنت های تحسین کننده ی گذشته شد و بعد بی پولی، سرگردانی، غربت و الکل… این پایان نسخه دوم درخشان است.
نسخه سوم درخشان به نوعی روایت بازگشت است، نگاه انتقادی به غرب و غربزدگان تلاش برای فهم مجدد جمهوری اسلامی تاثیرپذیری از آثار روشنفکران منتقد غربی، گاردین حمایت از احمدی نژاد و …
می گویند تاریخ نه مسیری خطی که مسیری مارپیچ شکل دارد به این معنا که آدمها ممکن است به گذشته خود بازگردند اما این بازگشت نه بازگشت به نقطه قبلی که بازگشت به شعاعی بزرگتر از موقعیت گذشته است و درخشان به شعاعی بزرگتر از موقعیت گذشته ی خود بازگشت.
آنچه در مورد درخشان برای من جذاب است نه تحلیل های مسخره یا شخصیت خودشیفته ی او، که ذهن جستجوگر و تعهدش بر واقعیت هاست او تلاش می کند تا دنیای اطرافش را نه آن طور که دوست دارد که آن طور که هست بشناسد او در جستجوی درکی تازه از دنیاست و در این راه بیم آن ندارد که حرف های گذشته خود را زیر پا نهد یا مورد توهین و افترا قرار گیرد.
پانوشت: هیچ احتمالی در مورد او از نظر من دور نیست با این حال وقتی موضوعی ارزش نوشتن را دارد تا آنجا که می توانم سعی می کنم حدس ها، احتمالات و موضوعات فرعی مربوط به آن را نادیده بگیرم و روی اصل مطلب تمرکز کنم .
سلمان نوشته خواب دیده درخشان پیش آیت الله سبحانی داشته حمد و سوره اش را درست می کرده!! خیر است ان شا الله!
ما وارث همه ی گنج های جهانیم…
فوریه 9th, 2009
از اوایل بهمن است که می خواهم در مورد 30 سالگی انقلاب بنویسم اما آن قدر معطل کردم تا کار به دعوت محمدعلی خان طائبی برای نوستالژی های انقلابی کشید. این تاخیر البته از تنبلی نبود. این چهارمین مطلبی است که می نویسم و معلوم نیست این را هم مثل سه تای قبلی سر به نیست نکنم. من وقتی می خواهم در مورد موضوعی بنویسم چند روزی صبر می کنم تا از جو زدگی و حس و حال سوژه بیایم بیرون اما در مورد انقلاب اسلامی همچنان مبهوتم و هر چه بیشتر صبر می کنم مبهوت تر و گیچ تر می شوم
مثل یک ماهی می مانم که می خواهد دریا را توصیف کند همه ی هستی اش را مدام دست و پا می زند و از این گوشه به آن گوشه می رود تا بلکه تصویر کامل تری از دریا داشته باشد اما هر چه بیشتر تکاپو می کند دریا را بزرگتر می بینید… یاد ارمیای امیرخانی می افتم:
امام دريا بود. ماهي حتي اگر نهنگ هم باشد، درکي از خارج آب ندارد. امام مثل آب بود. ماهيها بهجز آب چه ميدانند؟ آب تمام زندگيشان است …
ما بچه های این انقلابیم بچه هایی که در این انقلاب متولد شده اند و زبان باز کرده اند، راه افتاده اند و به مدرسه رفته اند. بچه هایی که تعدادی سرود و نمایش دانش آموزی (که با لذت پریدن زنگ دوم و سوم مدرسه همراه می شدند) یا به قول محمدعلی شرکت حماسی پای صنوق های رای، می شود همه نوستالژی های انقلابی شان!
به راستی ما که هستیم؟ و نقش ما در این انقلاب چیست؟ برای پاسخ به این سوال باید به شناختی کامل تر از انقلاب و آرمانهایش برسیم تا بتوانیم متعاقب آن هویت خود (به عنوان فرزندان انقلاب) و وظایفمان را درک کنیم. ما باید بدانی که آنها که بودند، چه می خواستند و چه کردند که تاریخ را آنگونه به هم ریختند؟
ما اگرچه انقلاب و جنگ را ندیدیم اما اگر امروز سی سالگی این انقلاب را جشن می گیریم و اگر این انقلاب هنوز زنده و جاری است پس ما نیز چیزهایی برای دیدن خواهیم داشت چیزهایی هایی که شاید خیلی ها حسرت دیدنشان را داشته باشند. چیزی مثل زوال و سقوط یک تمدن و همزمان سربرآوردن و تولد یک تمدن جدید. و این چیز کمی نیست و شور هیچان اش کمتر از فرار کردن از دست ماموران ساواک نخواهد بود!
نسل پیش از ما در حالی مردند که خود را عقب مانده و محکوم به عقب ماندگی می دانستند. هنوز یادم نرفته است در همین سالهای نزدیک وقتی که معلم عربی مان و هزاران معلم ومتکلم دیگر، ایران را بدبخت و جهان سومی و در نهایت در ردیف کشورهایی چون افغانستان و سومالی به حساب می آوردند کسانی که حتی خواب پرتاب ماهواره به فضا را هم نمی دیدند، اما ما خودش را دیدیم روی صفحه ی مانیتورهایمان، وقتی که آرام آرام از روی خانه غربی ها عبور می کرد…
پدران ما در عصری که جهان با اعتماد به نقسی عجیب و سرعتی باور نکردنی به سوی تاریکی و نیستی پیش می رفت از نور گفتند و از خورشید، جهان را لرزاندند و تاریخ را عوض کردند می خواهم بگویم ما فرزندان همان پدرانیم و وارث همان خون ها، همان خون هایی که در راه خدا ریخته شدند همان استخوانهایی که برای سربلندی اسلام شکستند و همان تن هایی که برای رشد بشریت سوختند… ما وارث دین ابراهیمم …وارث عصای موسی، وارث دم مسیح و کتاب محمد، …ما وارث همه ی گنج های جهانیم.
سینه های مان را پر کنیم از غرور و افتخار، پرنده های خیال را رها کنیم برای کارهای بزرگ… چرا که نوستالژی ها ما تازه دارند شروع می شوند.
پانوشت: ممنون از گل دختر به خاطر راه انداختن این بازی. راستش من دوست داشتم حسین درخشان را به این بازی دعوت کنم (کسی که معنی آب را بیرون از دریا فهمید) اما در نبود او اینها کسانی هستند که من دعوتشان می کنم و البته می توانند کمی موضوع بازی را آزادتر درنظر بگیرند: محمد ولوی ، دکترحسین ، آقا مهدی ،مجتبی ، پیچک سر به هوا و مجدد ایلیا
بعدنوشت: شاید الیاس حق مطلب را بهتر ادا کرد:
انقلاب اسلامی فقط یک خاطره با عکس های سیاه و سفید نیست بلکه پدیده ای است که نحوه زیست یک جامعه و نحوه مواجهه اش با هستی را از اساس دگرگون کرد. انقلاب ایران نه تنها در خود تمام نمی شود بلکه امواجش هنوز در جای جای جهان تاثیر می گذارد و اصلآ این خاصیت انقلاب است که منقلب کند و جریان دهد و انقلابی که خاموش و بی صدا و نارنجی و مخملی باشد اصلآ انقلاب نیست. انقلاب ایران را نمی توان تنها خاطره ای مربوط به دهه پنجاه دانست که مربوط به آدم های آن دوران است. حتی منی که سه سال و سه روز پس از پیروزی انقلاب به دنیا آمدم احساس می کنم که پا به پای همه آن مردمانی که تصمیم گرفته بودند سرنوشت شان را تغییر دهند در انقلاب شرکت داشته ام… من نیز خودم را در کنار آن مردمانی می دانم که در برابر تفنگ های ژسه قد علم می کردند و شعار می دادند یا مرگ یا خمینی
دانلود آهنگ مایکل هارث برای غزه
فوریه 3rd, 2009
[youtube=http://www.youtube.com/watch?v=dlfhoU66s4Y]
Michael Hearts خواننده نه چندان مشهور امریکایی بود که در شب های اوج حملات اسرائیل به غزه در استودیوی خانگی اش این آهنگ را ساخت و در یوتیوب منتشر کرد….و او این گونه از هم وطنان غیوری که برای کمک به چند بچه ی بی پناه هم باج می خواهند پیشی گرفت.
می گویند آنانی که در راه آزادی به مبارزه با استبداد و دیکتاتوری نظام های حاکم برخاسته اند انسان های شریف و آزاده ای هستند این آهنگ را به همه ی کسانی تقدیم می کنم که در راه مخالفت با این نظام، شرافت و انسانیت و همه چیز خود را فروختند…
لینک دانلود mp3 لایریک و ترجمه در ادامه مطلب ، (به همراه آهنگ سامی یوسف)
از یانگوم تا یوزارسیف…
فوریه 1st, 2009

هنوز چند قسمتی از پخش سریال یوسف پیامبر نگذشته بود که انتقادها از آن شروع شد از دیالوگ محوری شعار زدگی و دکور و لباس بگیرید تا تکیه بیش از حد بر خواب و رویا و ناسازگاری با برخی آیات و روایات…اما با وجود همه ی این نقص ها و نقدها یوزارسیف خیلی زود جای خود را بین عامه مردم باز کرد و حالا به جرات می توان آنرا پر بیننده ترین سریال در حال پخش تلویزیون دانست . من اینجا قصد نقد ندارم فقط چیزهایی که به ذهنم می رسد را می گویم
این روزها بازار برداشت های سیاسی از یوزارسیف داغ داغ است …من فکر می کنم این مهم نیست که فیلمنامه یوسف پیامبر چند سال پیش نوشته شده است یا یانگوم را کیلومتر ها دورتر از ایران ساخته اند به نظر من آنچه حامد طالبی ، ابوذر منتظرقائم ، یانگوم و یوزارسیف را به هم پیوند می زند تنها یک چیز است و آن نگاه عامیانه به خیر و شر است.
در چنین نگاهی انسان های خوب خود مصداق مطلق خیر اند.(و بنابراین انتقاد از آنان به منزله انتقاد از خیر تصور می شود). قهرمانان چنین قصه هایی همیشه حرف های خوب می زنند به مردم فقیر کمک می کنند همیشه در کارهایشان موفق اند و هر کجا که میروند همه آنها را دوست دارند.
آنچه در چنین نگاه هایی مورد غفلت قرار می گیرد اینست که حتی اهالی خیر نیز با وجود بر حق بودن خود درگیر تردیدها، وسوسه ها، خودخواهی ها و نقص هایند و اتفاقا نوع مواجهه با این تردیدها وسوسه ها و نقص هاست که خیر را از شر متمایز می کند و به آن معنایی متعالی می بخشد.
حال آیا باید ما نیز با اداهای روشنفکری چنین آثاری را تحقیر کنیم و آنها را سطحی و بی ارزش بدانیم؟
این درست است که گسترش چنین سریال هایی در طولانی مدت سطحی نگری نسبت به دین را در جامعه رواج می دهند و به دنبال آن مشکلات جدیدی به وجود می آورند. اما چنین آثاری در کنار آثار هنری مکمل های رسانه ای فوق العاده ای هستند و کارکرد بسیار مهمی دارند.
این سریال ها را می توان بتمن ها و اسپایدرمن های شرقی دانست که هرچند از نظر سینمایی ضعیف باشند ولی نقش غیر قابل انکاری در قهرمان سازی، ارزش گذاری و تثبیت ارزش های یک جامعه دارند.
یانگوم نماد ارزش های زن شرقی است. ارزش هایی مثل صبوری و نجابت ، همان ارزش هایی که با ظهور فمینیست به گند کشیده شدند. یانگوم هم مثل هر زن شرقی دیگر در خانه آشپزی می کند. پزشک و پرستار بیماران است و هم زمان در رابطه ای عاشقانه و پاک حضور دارد.
همچنان که زن شرقی هویت گمشده ی خود را “در جواهری در قصر” جستجو می کند. مرد شرقی نیز عدالت خواهی (که وجه اشتراک تمام ایدئولوژی های مشرق زمین است) پاک طینتی، توحید(با تساهل بسیار)، مهربانی و کمک به بیچارگان را در “یوسف پیامبر” می بیند…
حتی اگر این سریال را در انتقال این ارزش ها ناکام بدانیم باز حداقل پیام چنین آثاری در عصری که می رود تا خیر و شر را در هم حل کند آنست که هنوز خیری هست و شری هست…
پانوشت:
یکی از دستاویزهای منتقدان شخصیت خود فرج الله سلحشور است. من حرفی در مورد او ندارم اما همین که چنین پروژه ای را یک تنه و در سه نقش نویسنده، کارگردان و تهیه کننده به سرانجام رسانده است کاری بزرگ انجام داده . ضمن اینکه این سوال هم پیش می آید که مگر در این کشور قحط الرجال است که سه وظیفه مهم را در چنین پروژه ای به یک نفر بسپارند؟
