آخرین باری که با کسی جدی چت کردم نوروز دو سال پیش بود اگه گفتید با کی؟ با حسام الدین مطهری! مدیر خانه کتاب اشاسایتی که فعالیتش را به تازگی از سر گرفته است.
من آنقدرها اهل کتاب نیستم اما چیزی که در مورد وضع کتاب در جامعه ما به ذهنم می رسد و از دیگران هم شنیده ام اینست که مشکل اصلی توزیع است موضوعی که به سایر محصولات فرهنگی مثل سینما و حتی مسائل علوم انسانی نیز قابل تعمیم است.واقعا معتقدم که توزیع خوب تولید خوب را به دنبال خواهد داشت.
برخلاف نظر بسیاری من فکر می کنم علاقه کلی به مطالعه وجود دارد اما آنچه مشکل زاست تکثر بیش از حد چنین بازاری است:
کتاب فروشی های اندک، هزاران ناشر کوچک و هزاران عنوان کتابی که با تیراژهای هزارتایی! منتشر می شوند!
جایی نیست که این همه کتاب را برای اقشار مختلف ارزیابی و معرفی کند. من چه طور بفهمم از میان این همه ی این عنوان ها کدام را دوست خواهم داشت؟ من که نمی توانم همه ی کتاب ها را توی کتاب فروشی بخوانم ضمن اینکه سیستم بسیاری از کتاب فروشی های ما هم بسته است به این معنی که یا باید نام کتاب مورد نظرتان را بدانید یا از روی جلدها تصمیم به خرید بگیرد! که البته چنین خریدی پول هدر دادن است.
من کسی را می خواهم که کتاب شناس باشد، روحیات مرا بشناسد و کتاب های دلخواهم را (و نه مثل تلویزیون دلخواهش را! ) به من معرفی کند.
وقتی که مثلا مجله ی محبوبم یک کتاب خاص را معرفی کند و اخبار و نقدهایش را پوشش دهد مسلم است که بخریدنش ترغیب خواهم شد در نبود چنین ساختار هایی تنها تبلیغات دهان به دهان است که معدود کتب پرفروش ما را به چاپ دهم و بیستم رسانده است
خانه کتاب اشا می تواند جایی باشد برای پر کردن این خلا ها.
یک پیشنهاد هم دارم و آن اضافه کردن یک بخش فروش پستی کتاب است اینطوری هم دسترسی به کتاب ها آسان تر می شود وهم اندک درآمدش پشتوانه ای برای فعالیت های آتی سایت خواهد بود.
با آرزوی موفقیت

پانوشت:
خواندنی هایی از این دست: فیروزه، هابیل، شماها، چارقد و حالا خانه ی کتاب اشا
فکر کنم توی این جمع چیزی کم است، می خواهم اضافه اش کنم، اگر خدا بخواهد

ای صبح طلوع مکن

ژانویه 8th, 2009

Sarah Erfaniاین مطلب را قرار بود شب عاشورا اینجا بگذارم ولی مخابرات خط تلفنمان را به خاطر نصب تجهیزات جدید/سرمای هوا/ خشکسالی/حمله اسرائیل به غزه/ کم فشار بودن گاز و احتمالا چندین دلیل دیگر قطع کرد. البته وصل شدنش هم خود ماجرایی داشت شنیدنی.
بگذریم، نوشته های سارا عرفانی معمولا آنقدر تازه و بکر هستند که بعد از چند سال هم می شود با خواندنشان لذت برد و کمی تامل کرد  .

ای صبح طلوع مکن!
ساعت يک نيمه شب است.
و امام خواسته است يک روز، اين نبرد را عقب بيندازد تا بتواند يک شب بيشتر عبادت کند.
پس ای صبح! طلوع مکن.
و دسته ها می آيند و می روند. در حاليکه جوان ها، بر طبل ها می کوبند. هر چه قدرت دارند در دست ها جمع می کنند تا هر چه محکم تر بکوبند. دست هايشان در اين چند روز زخم شده و پينه بسته است. اما باز هم می کوبند.
صدای مناجات از هر خيمه ای به گوش می رسد. در اين آخرين شب، انگار هر کسی می خواهد در ناله و تضرع، بر ديگری پيشی بگيرد. در خيمه ها اما، همه منتظر طلوع خورشيدند. همه الا زينب.
پس ای صبح! به خاطر دل زينب هم که شده، طلوع مکن.
دخترها در پياده رو نشسته اند. کسی را از ميان دسته به هم نشان می دهند و پچ پچ می کنند. حتی به خودشان زحمت نداده اند روسری هایشان را گره بزنند. حرمت شهادت امام، البته ربطی به روسری و اين چيزها ندارد. می گويند دل بايد پاک باشد. دلی که در گرو همان جوانی است که طبل می زند، و می سوزد به حال دست پينه بسته اش.
غسل شهادت می کنند. قرآن می خوانند. شمشيرها را تيز می کنند. امام، بيعت را از گردن آنها برداشته است. اما آنها مانده اند. جز در رکاب امام، کجا را دارند که بروند! عجب شبی است امشب. امام خواسته است يک شب بيشتر عبادت کند. اين چه عبادتی است که حتی شوق ديدار پيامبر نيز باعث نشده است برای رفتن شتاب کند؟
يک دسته که می رود دسته ای ديگر می آيد. کسی زير علم است و چهار پنج نفر جلوی او، رو به او راه می روند تا مراقبش باشند. تا تعادلش به هم نخورد. ماشين ها تا انتهای خيابان پشت سر هم ايستاده اند و آرام آرام اگر دسته جلو برود، حرکت می کنند. از کوچه پس کوچه ها هم نمی توانند بروند چون فرقی نمی کند. کسی سرش را بيرون می آورد و می گويد: «لااقل يه راه از کنار خيابون باز کنيد بذاريد ماشينا برن. من مريض دارم. الان يه ساعته پشت اين ترافيک موندم.» و می شنود: «زينب اون همه گل از دست داد!»
امام يک شب فرصت خواست. و امشب همه در خيابان ها ريخته اند. به دنبال هيجانی. به دنبال تنوعی در ميان اين همه هياهو، که اگر از دست برود بايد تا سال ديگر منتظر بمانند. پسرهايی که موهايشان را سيخ سيخ رو به بالا داده اند و دخترهايی که در اين سرما، شلوار کوتاه پوشيده اند. فقط حيف که ارگ زدن را ممنوع کرده اند. البته دل پاک ربطی به قيافه و مدل مو ندارد. امام بايد بپذيرد. امامی که بيعت را برداشت و رفتند آنهايی که سال های سال، از عشق مولا دم می زدند.
ای صبح! آن روز که نبايد طلوع می کردی، طلوع کردی و تا ابد، داغدار چنين غمی شدی. پس امشب چرا اينقدر طولانی شود. طلوع کن! طلوع کن که شب، بيش از اين تاب چنين بدعت هايی را ندارد.
فقط مانده ام امامی که سال ها عبادت کرد و هر شب را غنيمت شمرد، در اين يک شب به جستجوی چه چيز، تا صبح بيدار ماند و اشک ريخت.

پانوشت:
اینترنت هم چیز عجیبی است! تصور کنید که نویسندگان وبلاگ ناشناسی که تا مدتها محبوبترین وبلاگتان بوده است را اتفاقی پیدا کرده اید! و آنها کسی نبوده اند جز سارا عرفانی و همسر محترمشان محمدرضا موذن زاده. از جنس خدا هم وبلاگ جدید آنهاست.

عکس: علمدار

ژانویه 3rd, 2009

علمدار

سردرد

ژانویه 2nd, 2009

سردرد چند سالی است که رفیق من شده است. هر از چندگاهی به صورت دوره ای عود می کند و تقریبا هر صبح باید در انتظارش باشم.
سردرد، درد خاصی است. کسی نمی داند توی سرت چه می گذارد و تو تنها کسی هستی که باید با آن کنار بیایی. جالب اینکه حتی بعد از چند  سال  هم باز نمی توانی مطمئن باشی که این درد واقعیت است یا تلقین. زمانی فکر می کردم به خاطر شدت روشنایی صبح های تابستان است اما سردرد ها زمستان هم آمدند زمانی فکر می کردنم به خاطر نمره عینکی است که مدام بالا می رود اما عینک را عوض کردم و نتیجه تغییری نکرد. زمانی فکر می کردم با گرما نسکین پیدا می کند اما اشتباه می کردم.   تنها چیزی که حالا در مورد آن مطمئنم تاثیر منفی شدید کامپوتر اینترنت تلویزیون و موبایل است و  متاسفانه تمام زندگی من روی به این وسایل وابسته شده است
می روم زیر رخت خواب کمی به خود می پیچم و منتظر پایانش می مانم این تنها کاریست که از عهده ام بر می آید.
سردرد، درد عجیبی است اصلا با همه ی دردها فرق می کند حس درد داشتن، دردی که هیچ کس جز تو نمی تواند درکش کند یا حتی تشخیصش دهد. دردی که گاهی اشک را به چشمانت می آورد اما باز هم نمی توانی در موردش توضیح دهی اگر در حین کار باشی یا صحبت کردن با دیگران باز هم ترجیج می دهی تحملش کنی و کاملا طبیعی به نظر برسی مبادا کسی از راز دردآلود توی سرت باخبر شود.