کنعان و یوسف های گم گشته
دسامبر 7th, 2008
.jpg)
کنعان فیلم خوبی است و ارزش دیدن را دارد هر چند که در بیان روایت داستان کمی گنگ عمل می کند . این را باید به حساب تازه کار بودن کارگردانش گذاشت .احتمالا می دانید که کنعان براساس یک داستان کوتاه ساخته شده است در بیشتر داستان های کوتاه نویسنده همه چیز را می داند و چنین فرض می گیرد که خواننده نیز مثل اوست بنابراین بدون پرداختن به گذشته ی شخصیت ها تنها به روایت یک برش از زمان حال می پردازد این نوع بیان روایت در داستان به فیلم هم منتقل شده است و شاید اندک گنگی فیلم نیز برای همین باشد.
فیلم قصه ی یک سلسله چالش هاست چالش هایی که می توانیم آنرا با اندکی تعمیم چالش های یک خانواده ی به اصطلاح مدرن و متمکن ایرانی بدانیم. نگاه مانی حقیقی که اتفاقا خود نیز در فرنگ فلسفه غرب خوانده است به این قشر نگاه تاریکی است که ملموس و طبیعی به نظر می رسد.
مرتضی در آلمان درس خوانده و استاد دانشگاه بوده است ، مینا ماکسیما سوار می شود واز دانشگاه تورنتو پذیرش گرفته است، آذر خواهر مینا هم پس از سالها دوری از ایران به آپارتمان بزرگ مرتضی و مینا آمده است. اینها مقدمه ی کوتاهی است تا یکباره وارد چاه زندگی این چند نفر شویم:
مینا عصبی است حامله است. می خواهد بچه اش را سقط کند تا بتواند از مرتضی جدا شود هیچ دلیل روشنی برای اصرار او به طلاق وجود ندارد تنها اشاره شاید جلسه های همیشگی مرتضی در شرکت باشد، مرتضی هم وضع خوبی ندارد زندگی او هم دارد از هم می پاشد، او نمی خواهد مینا از از دست بدهد .آذر خواهر مینا میهمان ناخوانده ی قصه است که داستان را پیچیده تر می کند. او فرزندش را از دست داده، پناهندگی اش باطل شده و حالا به فکر خودکشی است. حتی سهامداران کراوات زده ی شرکت هم از چنین چالش هایی مستثنی نیستند آنها هم درگیرشاکی هایی هستند که سرشان کلاه گذاشته اند و حالا باید قائله را یکجور جمع کنند. در این میان اگر استثتایی باشد علی است که (احتمالا به خاطر یک عشق) معماری را رها کرده و حالا یک راننده وانت ساده است. تنها اوست که می تواند در کمال آسودگی با بچه های کوچه قاطی شود و گل کوچیک بازی می کند.
در نیمه دوم فیلم همینطور که ما شاهد درگیری و دست و پا زدن آدم ها در مشکلاتشان هستیم بخش های تازه ای از پس زمینه های سنتی این آدمها برایمان هویدا می شود مرتضی یک روستا زاده است و هنوز مادر پیرش را دوست دارد، آذر در جستجوی خانه ی خود (یا آشنایانش) به محلات فقیر نشین شهر می رود و در یکی از نقاط اوج فیلم ، از مشاجره مینا و آذر می فهمیم که آنها تجربه ی سختی از تنهایی بی کسی و فقر داشته اند. اینها تصویر نمایشی و مدرن شخصیت های فیلم را می شکند و آبی بر آتش داستان می ریزد مرتضی بعد از رفتن به روستا و حمل جنازه مادرش است که به مینا می گوید حاضر است او را طلاق دهد و آذر تحت تاثیر علی و با دیدن خانه ی قدیمی شان (؟) به زندگی باز می گردد و مینا …
کنعان داستان آدم هاست. آدمهایی که بد نیستند ولی در کار و زندگی دنیای مدرن گم شده اند یا بهتر بگوییم حل شده اند …درست مثل کریم آن کارگر ساده دل مزرعه شترمرغ وهمه ی آن آدمهایی که موبایل به دست روی ترک موتورش می نشستند … شوهر طاهره هم می تواند یکی از همان ها باشد … طاهره ، من گفتم طاهره؟ عجب اسم نوستالوژیکی. طاهره هم لابد یعقوب این قصه است. دلم به حال طاهره ها می سوزد….

نظر دهید