چشمهایش…

سپتامبر 26th, 2008

برادر بزرگ تر است و مذهبی تر از همه برادرانش. چند سالی بیش تر از ازدواجش نمی گذرد با این وجود همه ی فامیل برایش احترام قائلند.فارغ التحصیل دانشگاه امام صادق است و نیز یکی از مدیران بالا رتبه شهری هر چند که این آخری خیلی نمی تواند توصیف گر رفتارش باشد . شاید نزدیکترین توصیف برای او همان “داداشی”ی سریال رمضان باشد صمیمی اما تودار، محافظه کار اما مهربان و جدی در عین شوخ طبع

چند شب پیش به همراه جمعی دیگر مهمانشان بودیم بحث از احمدی نژاد شد هر کسی از چیزی گفت از برق و آب و گرانی و بنزین و خانه …و او ساکت ساکت بود.

دیدم بهترین فرصت است آخر از مدتها پیش کنجکاو مواضع سیاسی اش بود شاید به خاطر خوب بودنش شاید بخاطر تودار بودنش یا نمی دانم هر چه بود می خواستم راز درونش را کشف کنم فرصت را از دست ندادم زوم کردم توی چشمهایش 10 برابر زوم اپتیکال:

چشمهایش اول سرخ شدند…آرام آرام و بی آنکه هیچ کس بفهمد (جز زوم چشمهای من) لایه نازکی از اشک روی چشمهایش را پوشاند… بحث که عوض شد لایه نازک اشک به همان آرامی و خفا که آمده بود ناپدید شد…

پانوشت: چرا؟ جوابش آنقدرها هم سخت نیست…