دوباره سلام!

جولای 4th, 2008

بسم الله.

سلام!
چند ساليست كه از آخرين مطلب وبلاگ قبلي ام مي گذارد ممكن است فكر كنيد كه در اين مدت گرفتار بوده ام يا وقت نداشته ام يا شور و شوق جواني و نياز به ديده شدن و نوشتن را فراموش كرده ام اما اين طور نيست در واقع من در تمام اين چند سال در فكر كامنتي بودم كه معاندي ناشناس در آخرين پست هايم گذاشته بود: “خيلي به خودت مطمئني؟”

يادتان هست مدام مي گفتم حرف هاي زيادي براي گفتن دارم اما واقعيت اين طور نبود من فقط نياز زيادي به گفتن داشتم و نه حرف هاي زيادي.درست شبيه مردي كه عكسش گوشه سمت چپ بلاگم بود رئيس جمهوري كه همه جا همان حرف هاي هميشگي اش را مي زند بي هيچ سخن تازه اي (حرف هايي كه شايد درست باشند و جذاب ولي…)

خدا را شكر! حالا مي دانم چه مي خواهم بگويم و براي چه مي خواهم بگويم و تو ! تو كه هستي مخاطب تصادفي من!
قرار بود اسمش را عوض كنم دوستي ايراد مي گرفت كه: رستگاري را چه طور مي توان در ميان مزخرفات شرك آلود مشتي ملحد وطن فروش جستجو كرد چگونه مي توان در فضائي كه هر لحظه نيمه ي عريان بدني در مقابل چشمانت به حركت در مي آيد به دنبال رستگاري بود؟ شايد كمي حق داشت اما…
اما حالا هر جور كه فكر مي كنم مي بينم رستگاري در آسمانها نيست رستگاران جايشان در بهشت است اما رستگاري را در بهشت نمي فروشند رستگاري را بايد روي زمين يافت. رستگاري همين جاست همين نزديكي ها در ميان همان خاطرات مشمئز كننده زير رختخواب كه فمينيست ها با افتخار يكديگر را به نوشتنشان دعوت مي كنند. و ما اينجائيم روي همين زمين و در ميان همان آدمها(؟) هر چند كه قرار نيست در اين زمين و ميان اهل زمين گم بشويم و سوداي آسمان و عهدي كه با خالق آسمان بسته ايم را فراموش كنيم…

پانوشت:

عيد فطر چند سال پيش اولين مطلبم را نوشتم و امروز اول رجب است ميلاد امام محمد باقر(ع) و روز قلم. راستي دقت كرده ايد كه خداوند به كيبورد هم قسم خورده است؟!

…و ما يسطرون و قسم به آنچه كه با آن مي نويسند.