خط آخر …

می 15th, 2011

و کسی گفت، چنین گفت: سفر سنگین است
باد با قافله دیریست که سر سنگین است

سایه ها گزمه ی مرگند، زبان بر بندید
بار -دزدان به کمینند- سبک تر بندید

مقصد آهسته بپرسید، کسان می شنوند
پر مگویید که صاحب قفسان می شنوند

گردباد است که پیچیده به خود می خیزد
از پس گردنه ی کوه احد می خیزد

زنده ها از لب تف سوز عطش، دود شده
مرده ها در نفس باد، نمک سود شده

دشت سر تا قدم از خون کسان رنگی است
و کسی گفت، چنین گفت: سفر سنگین است

….

و کسی گفت: بخسپید، فرج در پیش است
کربلا را بگذارید که حج در پیش است

گفت: ایام برات است، مبادا بروید
وقت ذکر و صلوات است، مبادا بروید

گفت ما از حضراتیم، به ما تکیه کنید
مستجاب الدعواتیم، به ما تکیه کنید

گفت: جنگ و جدل از مرد دعا مپسندید
ریگ در نعل فرو هشته ی ما مپسندید

بنشینید که آبی ز فراتی برسد
شاید از اهل کرم خمس و زکاتی برسد

سفره باید کرد … اما علم رفتن را
روضه باید خواند تا آب برد دشمن را

*
الغرض در همه ی قافله یک مرد نبود
یا اگر بود شایسته ی ناورد نبود

همه یخ های جهان را، همه را سنجیدیم
مثل دل های فرو مرده ی ما سرد نبود

رنج اگر هست نه از جاده، که از ماندن هاست
ورنه سر باخته را زحمت سر درد نبود

آه از آن شب -شب عصیان- که در این تنگ آباد
غیر آواز گره خورده ی شبگرد نبود

آه از آن پیکار کز هیبت دشمن ما را
طبل و سرنا و رجز بود و هماورد نبود

یادگار -آن علم سوخته- را گم کردیم
آخرین آتش افروخته را گم کردیم

در هفتاد رقم بتکده وا شد از نو
چارده کنگره ی طاق بنا شد از نو

آن چه آن پیر فرو هشت، جوانان خوردند
گله را گرگ ندزدید، شبانان خوردند

بس که خمیازه گران گشت، وضو باطل شد
جاده هم از نفس خسته ی ما منزل شد
باز ماییم و قدم سای به سر گشتن ها
مثل پژواک، خجالت کش برگشتن ها

از خم محو ترین کوچه پدیدار شده
«و به خال لبت ای دوست گرفتار شده»

و کسی گفت، چنین گفت: کسی می آید
«مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید»

محمدکاظم کاظمی

پانوشت:

هر کدام از وبلاگ هایی که تا به امروز در آنها نوشته ام نمایانگر دورانی از زندگی و دغدغه هایم بوده اند و همه را البته دوست داشته ام و (سایبریا را بیشتر) با این حال لابد حدس زده اید که دوران سایبریا هم به آخرش نزدیک شده است.   در این اواخر اکثر امید هایم به آینده ی این انقلاب ذره ذره به یاس بدل شده اند نمی خواهم چیزهایی که در این مدت دریافته ام را توضیح دهم یا کسی را نا امید کنم همین قدر بگویم که اینجا مشکلات واقعا جدیی هست که به این راحتی ها نمی توان حلشان کرد و اساسا اراده ی خاصی هم برای حل کردنشان وجود ندارد  با این حال هنوز امید وارم و منتظر … در انتظار چهره هایی تازه و جوان که ققنوس وار از میان این خاکستر های یاس آور ظهور کنند شاید اندکی از آنچه وعده داده شده است را محقق سازند…

همانطور که گفتم دوران سایبریا تمام شده با این حال این به معنای پایان وبلاگ نویسی نخواهد بود احتمالا اینجا لباس جدیدی خواهد داشت اسم جدیدی و البته دوران جدیدی…

بیانیه…

می 6th, 2011

قبلا اینجا غیرمستقیم به ایشون توضیح داده بودم منتها بچه پرویی است دیگر حتما باید یکی گوشش رو بپیچونم تا بگیره مطلب رو..

بسم الله الرحمن الرحیم

ولایت‌پذیری و تبعیت از امام عصر از وظائف هر مسلمان است و در عصر غیبت، ولی فقیه عهده دار زمام امور مسلمین است. بر هر مسلمانی واجب است تا تبعیت خود را از ولی فقیه خود ، هم به صورت زبانی و هم به صورت عملی اثبات کند.

ما وبلاگ‌نویسان و فعالان فضای مجازی وظیفه خود می‌دانیم تجدید بیعت خود با ولی‌فقیه را اعلام کرده و اعلام کنیم که حمایت‌ها و همراهی‌های ما با گروه‌ها و مسئولین تا زمانی است که در مسیر ارزش‌های الهی و اسلامی گام بردارند. ما با کسی عقد اخوت نبسته‌ایم و مرزهای اعتقادی‌مان را با تمام وجود حراست می‌کنیم.

ما معتقدیم که مشروعیت مسئولین نظام وابسته به اجرای احکام اسلامی و تبعیت از نایب عام امام زمان (عج) است و اگر کسی در غیر این مسیر گام بردارد، قرار گرفتنش در آن مسئولیت خلاف شرع و قانون اساسی است. ما از مسئولین می‌خواهیم تا «ولایت پذیری عملی» خود را اثبات کنند و راه را بر هرگونه شایعه و حرف‌های حاشیه‌ای ببندند چرا که ما معتقدیم که تبعیت از ولی فقیه در قالب سخنان زیبا نیست و باید این سخنان در عمل ظهور یابند.

تعز من تشاء و تذل من تشاء
بیدک الخیر انک على کل شىء قدیر
جمعی از وبلاگ نویسان و فعالان فضای مجازی

digg-hmadinejad3

این را برای ویژه نامه ی سوم تیر نشریه آرمانشهر آماده کرده بودم که البته به خاطر مشکلاتی به انتشار نرسید. بعد از آن هم چند بار سعی کردم تمامش کنم از جمله در همین انتخابات پارسال، که بازهم به دلایل دیگری که احتمالا می توانید حدسشان بزنید دلم رضا نداد و نشد!

این مطلب مجموعه ای از نظرات امریکایی ها ذیل مصاحبه ها و سخنرانی های متعدد احمدی نژاد است. اولین نامه احمدی نژاد به جرج بوش به رغم سر و صدایی که قبل از آن به راه افتاده بود تنها در لوموند، گاردین و یک روزنامه ی ایتالیایی (که هر سه اروپایی بودند) منتشر شد با این حال سایت های غیررسمی امریکا در سطح نسبتا وسیعی اقدام به انتشارش کردند. Information Clearing House یکی از اولین این سایت ها بود که در این مطلب نظرات برخی از خوانندگانش را بازگو می کنیم. از نامه دوم به بعد، رسانه های اصلی استراتژی سکوت خود را تغییر دادند و فعالانه تر وارد شدند. مثلا CNN متن نامه را منتشر کرد یا فاکس از خوانندگانش خواست پاسخ احمدی نژاد را بدهند. چنین اقداماتی اگرچه حساسیت ها را نسبت به احمدی نژاد بیش از پیش بالا برد اما هیچکدام  نتوانست مانع نفوذ و تاثیر گذاری ادبیات او باشد.

دومین سایتی که نظرات کاربرانش را خواهید خواند Youtube است.  ICH به عنوان یکی از سایتهای مشهور  ضدجنگ که  مخاطبانش را عموما روشنفکران تشکیل می دهند و یوتیوب به عنوان سایتی کاملا عمومی با مخاطبانی از سطوح مختلف، در کنار هم می توانند تصویری غیر رسمی از جامعه امریکا به ما نشان دهند.  ذکر واژه غیررسمی از آن منظر است که چنین کامنت هایی را نمی توان در خبرگزاری های اصلی مثل CBS، ABC یا CNN یافت. واضح است که این امر “لزوما” به معنای اقلیت بودن  چنین جریانی نیست چه آنکه می توان آنرا جریانی  مردمی و به شدت در حال رشد (اما پراکنده) دانست ساده ترین گواه این امر هم می تواند انتخاب اوباما یا حتی صرف کاندیداتوری او باشد.

در مورد جامعه امریکا و سیر و سلوکش بعد از سپتامبر 2001 حرف و حدیث بسیار است با این حال بگذارید تنها به همین نکته بسنده کنیم که “جهان در حال تغییر است” و نفس پذیرش این امر کافیست تا معتقدان پایان تاریخ را دچار چالشی بزرگ کند و سینه چاکان داخلی شان را در امر وامانده ی خود، سرگشته تر سازد و منظری وسیع از افق های بلند پیش روی این انقلاب را، در برابر دیدگان مشتاق بگشاید…

چند نکته:

1-      شما ممکن است مطالبی با صد، دویست یا حتی سیصد نظر متفاوت دیده باشید اما بعید می دانم مطلبی با ده هزار کامنت به چشمتان خرده باشد. مطمئنا انتخاب از بین این تعداد کامنت، کار بسیار سختی خواهد بود. خصوصا آنکه بخواهی کامنت هایی که صرفا به موافقت یا مخالفت می پردازند را کنار بگذاری و در مقابل کامنت هایی را انتخاب کنی که به نوعی بیانگر افکار و روحیات اشخاص باشند. این موضوع در مورد کامنت های مخالف سخت تر هم می شود چون آنها هم از نظر تعداد و هم از نظر کیفیتِ دیدگاه هایشان در سطح پایین تری قرار دارند و معمولا تکرار کننده ی حرف های رسانه های اصلی اند.

2-      از کامنت های اعراب، مسلمانان، کشورهای جهان سوم و امثالهم صرف نظر شده است تا آنجا که امکان پذیر بوده تلاش شده است با روش های مختلف ولو چک کردن تک تک پروفایل اشخاص، امریکایی بودن افراد محرز گردد. ( دو یا سه مورد استثنا با # مشخص شده اند)

3-    متاسفانه جمع آوری همه ی نظرات خواندنی در چنین جایی امکان پذیر نبود. مهمترین علت این امر هم حجم بالای کامنت ها است. ضمن اینکه این نظرات صرفا محدود به دو یا سه رویداد مختلف شده است و آوردن همه نظرات مربوط به احمدی نژاد چه بسا ما را به آن عدد مطلوب(!) جناب جمشیدی نزدیک کند!… به هر حال اگر علاقه مند به خواندن نظرات بیشتری هستید یا به نویسنده اعتماد کافی ندارید بهتر است به منابع مراجعه کنید.

نظرات مربوط به نامه به بوش و نامه به مردم امریکا

: Cadavre

آه -

چند سال از سالهایی می گذرد که امریکا یا اسرائیل چنین رئیس جمهور هایی داشته اند؟!

ترسی  که صیهونیست ها هر روز، بلکه ساعت به ساعت از ایران برای ما ساخته اند به خاطر این نیست که آنها از ایران هسته ای می ترسند یا قدرت نظامی ایران باعث حذف کسی از روی زمین می شود بلکه  به خاطر آنست که…

آنها از شفقت  ایران می ترسند -  از انسانیت ایران می ترسند –  از جذابیت ایران می ترسند  و از کاریزما و سیاست اخلاقی…

آنها می ترسند چون نمی توانند ایران را (به اعمال خشونت آمیز) تحریک کنند

آنها از این می ترسند که در جنگی بدون توپ و تانک شکست بخورند. آنها از ایده ها می ترسند…

آه-

به عقب برگردیم – یک نفس عمیق بکشیم – و درباره ی پیشنهاد احمدی نژاد دوباره فکر کنیم حداقلش اینست که ایرانی ها سیاستی براساس تلمود ندارند.

سیاگونِ* اسرائیلی ها همین لبنان بود. کدام اسرائیل؟ اسرائیلی وجود ندارد…”اسرائیل”  تنها یک کلمه است که به عده ای از یهودیان با سلاح های پیشرفته ی امریکایی که همه -حتی یهودیان دیگر- را می کشند اطلاق می شود!

صبر کن – صبر کن این کابوس تمام می شود …

______________

*سیاگون شهری است در جنوب ویتنام که امریکایی ها مجبور به ترک آن شدند …


Dante:

(احمدی نژاد می گوید:) “دولت ها به وجود آمده اند تا به مردمشان خدمت کنند”

کی در این دولت* دارد خدمت می کند؟ …کرم های حریص و طماعی که دارند این جامعه را می بلعند؟!

محمود احمدی نژاد نامه ی فوق العاده ای نوشته است که جز تمسخر و تحقیرآن هم توسط کسانی که باید آن را بخوانند، از آن بیاموزند و حتی تعلیمش دهند پاسخی نخواهد داشت…

تنها برای یاد آوری: یادتان هست وقتی بن لادن علیه امریکا اعلام جهاد کرد، رادیوها و برنامه های  تلویزیونی چه قدر منزجر کننده بودند؟ آنها با کنایه و نیش خند،  گمان می کردند این که اعراب ناشناس و بیابانگرد علیه “ابرقدرت” اعلام جنگ کرده اند خیلی خنده دار و مضحک است …

احمدی نژاد اما نه آمریکا را تهدید کرد و نه علیه آن اعلام جنگ داد با این حال به او تهمت زدند و تخریبش کردند و البته بوش این نامه را نخواهد خواند…

—-

* منظور دولت بوش

ادامه ی مطلب را بخوانید!

ادامه ی مطلب …

راز آن چشم ها

ژوئن 9th, 2010

shiapic_com-emamkhomeini5بچه که بودم امام را دوست نداشتم، امام  پیر بود و تند و خشن سخن می گفت… چشمهایش حالت عجیبی داشت گویا به هیچ چیز نگاه نمی کنند، هیچ وقت نخندیده اند، می ترسند یا نمی دانم! …  آمیزه ای از نگرانی، جدیت و آرامش.

بزرگتر که شدم نظرم نسبت به امام تغییر کرد اما همچنان چشمهایش برایم یک راز بود خصوصا آنکه رد آن نگاه را در چشمهای دیگرانی هم پیدا کرده بودم و این  کنجکاوی ام را بیشتر می کرد.

***

قبل تر ها رادیو جوان برنامه ای داشت به نام “عصر گفتمان” اشخاصی را می آوردند و در حضور یک کارشناس حرف می زدند و بحث می کردند. از مدرسه که می آمدم رادیو را روشن کردم و ولو می شدم شدم روی تخت…

موضوع برنامه ی آن روز را یادم نیست اما سوال کنندگان یک دختر و پسر دانشجو بودند. تقریبا وسط برنامه ، آن هم پخش زنده، دخترک رندی می کند و رو به آقای کارشناس می پرسد: “حاج آقا! واقعا اینا که شما می گید بهش اعتقاد هم دارید؟ …شما هم از همونایید که اینجا از قیامت و دین و این چیزها حرف می زنند و وقتی می رند خلوت آن کار دیگر می کنند!… توی جامعه ای که پرشده از ریاکاری این حرف ها چه اثری داره ،…نه واقعا خودتون به قیامت اعتقاد دارید؟”

شاید برنامه به هم ریخته بود اما آقای کارشناس بی آنکه عصبانی شده باشد خیلی آرام و مسلط اینگونه جواب داد: “خب، من معمولا چنین چیزهایی را نمی گویم اما  چون شما مستقیما از  خود من سوال کردید ، بله  به لطف خدا و به سبب انس با قرآن کریم، به قیامت با همه ی تار و پود بدنم ایمان دارم، و از آن واقعا می ترسم ان شا الله رحمت خدا همان طور که در دنیا نصیبم شده آن روز هم  نجاتم دهد. بله، هر جای دیگر هم باشم همین حرف ها را می زنم…” انتظار چنین جوابی را نداشتم… این باعث شد حرفهایش را با دقت بیشتری گوش کنم، می گفت “اینکه می گویند ممکن است قیامت صدها سال طول بکشد به معنای دور بودن آن نیست، فاصله مرگ تا قیامت برای خود شخص تنها در حد یک خواب معمولی است  یعنی اگر همین الان  با یک حادثه مرگ شما فرا برسد خیلی زود باید در انتظار قیامت باشید…” برای چند لحظه تحت تاثیر قرار گرفتم  شاید ایمان او به من  منتقل شده بود. باور کرده بودم که مساله جدی است…انگار  قیامت  شده بود، وقایع را مجسم می کردم و می لرزیدم، خدا خدا می کردم که فقط یک ساعت دیگر، یک امشب را، فقط…

گناهکار هم که نباشی عظمت و هیبت ماجرا خردت می کند تنها همان امید به رحمت و بزرگی اوست که باعث می شود  قالب از ترس تهی نکنی و سر به بیابان نگذاری! وقتی دیدی زیر پایت بندی است به باریکی یک مو و کیلومتر ها پایین تر آتش و عذاب، دیگر نمی توانی مثل بقیه به خاطر هر حرف چرندی ساعت ها قه قه بزنی، دیگر از دیدن یک مرسدس CLK نقره ای کیف نمی کنی، دیگر نمی توانی سر حکم خدا با مردم تعارف کنی حالا می خواهد همسابه کناری تان باشد، یا اعلی حضرت آریامهر یا ایالات متحده امریکا… وقتی گوشه ای از صحنه را دیدی دیگر نمی توانی مثل بقیه باشی تنها همان امید است که زنده ات نگه می دارد و کمک می کند  توی این دنیا دوام بیاوری و حداقل “شبیه” دیگران به نظر برسی…

***

بزرگ ترها چیزی دارند به نام خوف و رجا احساس دوگانه ای از ترس و امید، و این راز چشم های خمینی بود. ترس و امید از جنس احساسی است که باعث می شود ساعت ها به قهرمان فیلمهای اکشن خیره شوی، در حالی که می دانی آخرش اوست که همه ی بدمن ها را می کشد و جهان را و مهمتر از آن، دوست دخترش را! نجات می دهد… یا زمانی که در آن خواستنی ترین سرعت ها، بعد از دهها بار تلاش ناموفق، وقتی از همه جلوی تر افتاده ای و چیزی تا آخر خط نمانده، نفس هایت حبس می شوند و همه ی وجودت چشم !  مبادا سنگی پیچی مانعی همه چیز را خراب کند.

ترس و امید وجه اشتراک همه ی هیجان های دنیاست حالا فکر کن هیجان انگیزترین شان چگونه می تواند باشد؟ جایی که نه از کلید ری استارت خبری هست و نه کسی از آخر ماجرا خبر دارد. وقتی که قرار باشد روی زندگی ابدی ات قمار کنی…   یک دیوانگی بزرگ! حماقتی که حتی کوه ها و دریاها از پذیرفتنش سر باز زده اند…

پا نوشت:

1- این مطلب به دعوت محمدمسیح و سجاد عزیز برای بازی وبلاگی 14 خرداد نگاشته شد دیرکردش هم علاوه بر اینکه به چند هفته عقب بودن نویسنده از دنیا مربوط می شود به یک نوشته درست و حسابی دیگر که قرار بود جای این مطلب بیاید و البته نرسید مربوط می شود همچنین اینجا باید از آسید مجتبی، ایلیا و همه کسانی که در این مدتی که اینجا بروز نمی شد خبری از آن گرفتند تشکر کنم.

2- همشهری جوانی ها هم خوش سلقگی به خرج داده اند و عین همین تیتر را برای جلدشان کار کرده اند. ما که بخیل نیستیم دستشان هم درد نکند.

3- رجب  دارد می آید بعدش هم تا چشم به هم بزنی عید فطر است… بیشتر قرآن بخوانید.  برای روح این نویسنده ی عقب افتاده هم دعا بفرمایید بیشتر دعایتان روی این باشد که خدا تا نوشتن یک مطلب درست و حسابی در مورد بعضی از این آخوندها و  مراجع و دار و دسته یشان زنده اش بگذارد …

اساس کارها…

دسامبر 27th, 2009

عاشورا یعنی...

گفته بودم که جواب  سوالاتم را در مورد این کشور و این انقلاب پیدا کرده ام… همان سوالاتی که سالها به دنبال جوابشان بودم…

اسب ها و الاغ ها

دسامبر 15th, 2009

پیش نوشت: نوشتن این مطلب از مدت ها قبل  آغاز شده بود با این حال مدام انتشارش به تاخیر می  افتاد.  بارها ویرایش شد و بارها تا آستانه انتشار پیش رفت اما صبر کرد و صبر کرد و صبر کرد تا به امروز که مواضع روشن شود و دیگر غرض و مرض و سو تفاهمی در کار نباشد. حالا دیگر جلو رفته ها برگشته اند و عقب مانده ها رسیده اند… اسب ها و الاغ ها تنها” استعاره ای” از دو نوع تفکر و دو نوع دین داری موجود در جامعه ماست. ضمن اینکه نویسنده هم خود را خیلی خارج از چنین تقسیم بندی هایی نمی بیند. باز هم می گویم غرض و مرضی در کار نیست جز تلاش برای فهم  معنای درست دین داری… همین!

اسب ها و الاغ هاالاغ ها را همه می شناسند، به خاطر گوش های دراز و پشت مخملی شان! الاغ ها را همه می شناسند به خاطر صداهای ناهنجاری که  تا مغز استخوان هر جنبنده ای فرو می  روند… الاغ ها را همه می شناسند به لگدهایشان، لگدهایی که پارتی بازی نمی کنند و دوست و دشمن را به یک اندازه مورد لطف قرار می دهند.  الاغ ها را همه می شناسند بگذارید برایتان از اسب ها بگویم…

اسب حیوان نجیبی است. اسب ها همیشه آرام و مهربانند، همیشه لبخند بر لب دارند و حتی موقع خندیدن لپ هایشان گود می اندازد!…

اسب ها اهل صلح و دوستی اند آنها اگر چه در جنگ ها حضور دارند اما همواره حتی در آن کشاکش نبرد، آرام و نجیب و بی طرف اند.  هیچ کس نشنیده که اسبی، اسب دیگر را بزند یا آگاهانه به سرباز مقابل لطمه ای برساند با این حال همه دیده ایم صحنه های دلخراش هزاران هزار لاشه ی اسبی که در پایان جنگ ها روی زمین افتاده اند… اسب ها نادانسته می جنگند، نادانسته کشته می شوند اما هیچ وقت در پیروزی ها شریک نیستند… آنها به غنمیت می روند و به همان خوبی گذشته به صاحبان جدیدشان خدمت می کنند…

اسب ها حیوانات نجیبی هستند و در اثبات نجابتشان همین بس که به همه سواری می دهند و خب طبیعی است که همه هم دوستشان داشته باشند!

اسب ها حیوانات صبوری هستند‌ آنها حتی در آن زمان که به شدت درد می کشند هم آرام و صبور و ساکت اند. همان ها بودند که زمانی با “ان شا الله درست می شود” همه چیز را درست کردند و زمانی دیگر با “تساهل و تسامح” همه را به آغوش اسلام و انقلاب آوردند و امروز با “نکنید و نگویید” می خواهند وحدت بسازند…

آری! اسب ها اهل سکوتند اما آنها در فتنه ها سکوت نمی کنند! اسب ها در فتنه ها رم می کنند (و جانب کوه و بیابان می گیرند). اسب ها درست در آن زمان که باید اعتراض کنند روی همه چیز سرپوش می گذارند و درست در آن زمان که باید به دفاع از هویت و ناموسشان برخیزند روی صندلی اعتراف می نشینند! …آنها سالهاست که متهم بودنشان را باور کرده اند…  سالهاست که شک دارند و شک هایشان را با توجیه و مدارا سرکوب کرده اند و حالا داوطلبانه آمده اند تا زیر هر نامه ای را که به دستشان می دهند امضا کنند.

اسب ها اهل دین و ایمانند. آنها روزه می گیرند، نماز می خوانند و با حجاب کامل به کنسرت نامجو می روند!…اما بعد از نماز شعار نمی دهند چون نمی خواهند به ملت دیگران توهین شود یا استحباب تسبیحات به تاخیر بیافتد…  آنها آنقدر مراقب ایمانشان هستند که موقع بیعت با علی هم احتیاط شرعی می کنند…

اسب ها دین دارند  اما دین اسب ها فاقد رسالت اجتماعی ایست، دین اسب ها دین بدون عدالت است دین اسب ها قاضی ندارد، قصاص ندارد، حاکم و محکوم ندارد،غیرت ندارد، امامت ندارد، جهاد ندارد، شهادت ندارد …دین اسب ها دین بدون خشونت است …دین اسب ها دین همه ی زیبایی هاست!

اسب ها  نخبه اند و شان آنها بری از آن است که از پرستیژ نخبگی شان مایه بگذارند و با طرفداری از بعضی، بعضی دیگر را برنجانند و خدایی نکرده مسبب بدبینی شان به اسلام و مسلمین شوند! …در منطق اسب ها از آنجا که فطرت همه انسان ها پاک است پس خیر، مطلوب همگان است پس خیرِ مطلوب قطعا مورد توافق است و اگر نبود پس مشکل از خیر است. پس خیر، دیگر خیر نیست و اصولا خیر الامور اوسطها!!

اسب ها می خواهند تا با تایید دین همگان، دیگران هم دینشان را تایید کنند، اسب ها همیشه حاضرند تا انگشتر از دست بیرون بیاورند و در عوض، شاهد بیرون آورده شدن انگشتر دیگران باشند.  هر چند که معمولا این اتفاق نمی افتد و انگشتری که آنها از دست درآورده اند، دیگران به دست می کنند! اسب ها خیرخواهانه می خواهند با جدا کردن دین از سیاست،  آن را از آسیب های سیاست در امان نگه دارند غافل از آنکه این را به هیچ می فروشند و آن را به کل به باد می دهند…

اسب ها موجودات بدی نیستند آنها تنها می خواهند تا چهره ای که الاغ ها برای دین ساخته اند را ترمیم کنند با این حال خوب که نگاه کنی می فهمی آنها هم تیره ای از الاغ ها هستند که وظیفه  خطیر سواری دادن را بهتر از هر موجود دیگری به انجام می رسانند… خوب که نگاه کنی می فهمی اسب ها بر خلاف ظاهر ساکت و معصومشان نقش مهمی در زندگی ما دارند خوب که نگاه کنی می فهمی آنانی که امروز خود را سران جنبش سبز می خوانند در واقع همان اسب های نخبه و بی طرف دیروزند که گوشه کتابخانه ها و فرهنگستان ها به مکاشفه در باب فرهنگ و اخلاق و دین می پرداخته اند و امروز، سر از خیابان در آورده اند! خوب که نگاه کنی می فهمی اسب ها هرگز راضی به خون آمدن دماغ هیچ کس نبوده اند…  اسب ها آشوب طلب نیستند، منافق نیستند، اغتشاشگر نیستند… اسب ها فقط اسبند! و سواری دادن طبیعت اسب هاست (و مگر می شود کسی را به خاطر طبیعتش محاکمه کرد؟)

خوب که نگاه کنی می فهمی همین اسب ها بودند که در صفین به روی علی شمشتیر کشیدند تا او را مجبور به صلح با “هموطنان مسلمانشان” کنند! خوب که نگاه کنی می فهمی علی را نه عمرعاص و نه معاویه که سرانجام همین اسب ها کشتند: اسب هایی که در کنار کعبه سوگند یاد کردند که برای نجات جامعه از فتنه و از بین بردن این سیاست کثیف و پلشت، علی، معاویه و عمرعاص را در یک شب به قتل برسانند…  و از قضا تنها علی را کشتند! و این یک تصادف نیست که سنتی دیرینه است که سرانجام این علی ها هستند که باید کشته  شوند این علی ها هستند که آخر کار ناصحان و عاقلان برایشان نامه پند و اندرز می نویسند که ول کن این قدرت و مال دنیا را! خوب که نگاه کنی می فهمی حسن را همین اسب ها  تنها گذاشتند و جام زهر را به دستش دادند …خوب که نگاه کنی می فهمی پیکر مطهر حسین زیر سم همین اسب ها بود که… زیر سم همین اسب ها…

آری برادر! این تقدیر شگفت تاریخ است که آنانی که از صلح بدون عدالت می نویسند عملا از جنگ حمایت می کنند آنانی که از بی طرفی می گویند عملا در کنار باطل می ایستند. آنانی که پرچم اخلاق و دوستی به دست می گیرند خود مسبب بزرگترین آشوب ها و خشونت ها می شوند …و در نهایت آنانی که از سیاست برائت می جویند کثیف ترین سیاست مداران را به ستایش و تعظیم خود وا می دارند…

تاریخ شهادت می دهد که کسانی که جهاد را (به طور خاص فکری، فرهنگی) کوچک شمردند خوار و ذلیل شدند. تاریخ شهادت می دهد که کسانی که با دشمن در شهرهایشان جنگیدند شکست خوردند و تاریخ می نویسد آنانی که موقع بیعت با علی احتیاط شرعی پیشه کردند دیری نپایید که برای بیعت به بارگاه حجاج بن یوسف آمدند …و با “پای” او در حالی بیعت کردند که او و معشوقه اش را می دیدند که یکدیگر را در آغوش گرفته اند، با هم ور می روند، و به حالشان قاه قاه می خندند…

——————————————————–

پانوشت:

اول) وقتی خوارج گقتند که لا حکم الا للله:

گفتار حقی است که به آن باطلی ارائه شده! آری! حکمی نیست مگر برای خدا اما اینان می گویند زمامداری مخصوص خداست در حالی که برای مردم حاکمی لازم است چه نیکوکار و چه بدکار، که مومن در عرصه ی حکومت او به راه حقش ادامه دهد، و کافر بهره مند از زندگی گردد،  …و نیز به وسیله ی حاکم غنائم جمع گردد و توسط او جنگ با دشمن سامان گیرد و راهها به سبب او امن گردد و در عمارت وی حق ناتوان از قوی گرفته شود تا مومن نیکوکار راحت شود و مردم از شر بدکاران در امان مانند.
خطبه 40 نهج البلاغه

دوم) لازم به توضیح نیست که سیاست با سیاست زدگی  فرق می کند. ضمن آنکه مواضع نویسنده در مورد کاندیداهای ریاست جمهوری در آرشیو وبلاگ موجود است.

سوم) متن اصلی و ترجمه عین به عین خطبه ای که دوستان کل ایدئولوژی سیاسی یشان را روی “کلماتی بریده” از آن بنا کرده اند. به راستی این جملات خطاب به کیست؟

جهاد درى از درهاى بهشت است كه خداوند آن را به روى دوستان خود گشوده است، و آن لباس تقوى، زره محكم خداوند و سپر مطمئن او است. هر كس آن را از روى بى اعتنايى  ترك كند خدا لباس ذلّت و خوارى در اندام او مى پوشاند، بلا از هر سو او را احاطه مى كند و گرفتار حقارت و پستى مى شود، عقل و فهم او تباه مى گردد و حق از او گرفته مى شود، در راه نابودى پيش مى رود و از عدالت محروم مى گردد!

آگاه باشيد! من، شب و روز، پنهان و آشكار، شما را به مبارزه با اين قوم (معاويه و حاكمان شام) فرا خواندم و گفتم پيش از آن كه آنها با شما نبرد كنند، با آنان بجنگيد به خدا سوگند! هر زمان، قوم و ملّتى در درون خانه اش، مورد هجوم دشمن قرار گرفته، ذليل و خوار شده است، امّا شما، هر كدام، مسؤوليت را به گردن ديگرى انداختيد و دست از يارى هم برداشتيد تا آن كه مورد هجوم پى درپى دشمن واقع شديد و سرزمين هايتان از دست رفت. اکنون این مرد غامدی (سفيان بن عوف ـ از قبيله بنى غامد ـ) به شهر انبار، حمله كرده و لشكر او، وارد آن شهر شده اند و حسّان بن حسّان بكرى (فرماندار و نماينده امام) را كشته و مرزبانان شما را از آن سرزمين بيرون رانده است. به من خبر رسيده است كه يكى از آنها، به خانه زن مسلمان و زن غير مسلمان ديگرى كه در پناه اسلام جان و مالش محفوظ بوده، وارد شده و خلخال و دستبند و گردن بندها و گوشواره هاى آنان را بيرون آورده است، در حالى كه هيچ وسيله اى براى دفاع از خود، جز گريه و زارى و التماس نداشته اند! آنها، با غنائم فراوان، به شهر و ديار خود بازگشته اند بى آن كه حتى يك نفر از آنان آسيب ببيند يا خونى از آنها ريخته شود. اگر به خاطر اين حادثه، مسلمانى از شدّت تأسّف و اندوه بميرد، ملامتى بر او نيست، كه به نظر من، سزاوار است.

شگفتا، شگفتا! به خدا سوگند قلب را مى ميراند و غم و اندوه را (به روح انسان) سرازير مى كند كه آنها در مسير باطل خود، چنين متّحدند و شما، در طريق حقّتان، اين گونه پراكنده و متفرّق! روى شما زشت باد! و همواره غم و اندوه قرينتان باد! چرا كه (آنچنان سستى و پراكندگى به دشمن نشان داديد كه) هدف تيرها قرار گرفتيد، پى درپى به شما حمله مى كنند و شما به حمله متقابل دست نمى زنيد! با شما مى جنگند و شما با آنها پيكار نمى كنيد! آشكارا، معصيت خدا مى شود و شما،  به آن رضايت مى دهيد! هر گاه، در ايّام تابستان فرمان حركت به سوى دشمن را دادم، گفتيد: «اكنون، شدّت گرما است; اندكى ما را مهلت ده تا سوز گرما فرو نشيند!» و اگر در زمستان، اين دستور را به شما دادم، گفتيد: «اكنون، هوا فوق العاده سرد است; بگذاريد سوز سرما آرام گيرد.» ولى همه اينها بهانه هايى است براى فرار از گرما و سرما. جايى كه شما از سرما و گرما (اين همه وحشت داريد و) فرار مى كنيد، به خدا سوگند! از شمشير  بيشتر فرار خواهيد كرد.

اى مرد نمايان نامرد! آرزوهاى شما مانند آرزوهاى كودكان است! و عقل و خرد شما مانند عروسان حجله نشين!  ای کاش كه هرگز شما را نمى ديدم و نمى شناختم، همان شناختى كه سرانجام،  پشيمانى بار آورد و خشم آور و غم انگيز بود. خداوند شما را بكشد! كه اين همه، خون به دل من كرديد، سينه مرا پر از خشم ساختيد و كاسه هاى غم و اندوه را جرعه جرعه به من نوشانديد! با نافرمانى و ترك يارى، نقشه هاى مرا  تباه كرديد تا آنجا كه قريش گفتند: «پسر ابوطالب، مرد شجاعى است، ولى دانش جنگ نمی داند»!
خدا پدرشان را بیامرزد! آيا هيچ يك از آنها، از من با سابقه تر و پيشگام تر در ميدان هاى نبرد بوده است؟ هنوز بيست سال از عمرم نگذشته بود كه آماده جنگ شدم  و الآن، از شصت گذشته ام، ولى چه كنم؟ آن كس كه فرمانش را نبرند طرح و تدبيرى ندارد…
خطبه 27

سلام جهان!

نوامبر 20th, 2009

بسم الله
شب عید غدیر سایبریا به حلقه روح الله پیوست.

پانوشت:
لازم نیست گودرتان را دست بزنید لینک مطالب هم برقرار است فقط لطف کنید و لینک صفحه اصلی را به حسن دات روح الله دات اورگ تغییر دهید. عیدتان مبارک!

خیلی وقت بود اینجا شعری نگذاشته بودیم. حالا گیرم شما قبلا خوانده باشیدش، اصلا هفت هشت باری هم لایک داده باشید باز دلیل نمی شود ما شعر شاعر محبوبمان را (آن هم در این روزگار شتری) یادگاری اینجا سیو نکنیم!

از حلقه هایمان به  در افتاد رازها
با قیل وقال بی ثمر عشقبازها

دوشید فتنه ای شتران دو ساله را
بر دوششان نهاد به بازی جهازها

شوخی شده ست و عشوه نماز شیوخ شهر
رحمت به بی نمازی ما بی نمازها

خیل پیاده ایم، کجا بازگو کنیم؟
رنجی که برده ایم ز شطرنج بازها

ماییم و زخم خنجر و دست برادران
ماییم و میزبانی این ترکتازها

در پیش چشم کوخ نشینان غریب نیست
از کاه، کوه ساختنِ کاخ سازها

قرآن به نیزه رفت…خدایا مخواه باز
بر نیزه ها طلوع سر سرفرازها

در گنبد کبود زمان ما کبوتران
بستیم چشم و بسته نشد چشمِ بازها

ما را چه غم ز هرزه گیاهی که سبز شد
بر خاکمان مباد هجوم گرازها

محمد مهدی سیار

همچنین:

جرزن ها به بهشت نمی روند / محمدعلی مهران فر

!

پاییز*

اکتبر 9th, 2009

پاییز را دوست نداشته ام، به خاطر هوای سرد و سنگینش، به خاطر درخت های عریان و آسمانِ گرفته اش. پاییز را دوست نداشته ام به خاطر روزهایی که زود شب می شوند و نماز هایی که زود قضا می روند…

پاییزپاییز را دوست نداشته ام، اما این به این معنا نیست که در برابر زیبایی هایش خشوع نمی کنم. پاییز فصل مرگ است اما چه کسی گفته است که مرگ زیبا نیست؟ چه کسی گفته است که رقص برگ های مرده، صدای دهشتناک رعد یا سوزهای سردی که شقیقه هایت را به جنون می کشانند زیبا نیستند؟

می گویند آدم ها به تعداد بهارهای عمرشان زنده بوده اند اما چرا بهار؟! من می گویم که آدم ها به تعداد پاییز های زندگی شان، زندگی کرده اند.

پاییز را نزول و هبوط ** خوانده اند، اما برای آنان که هرگز دل به بهارها نبسته اند کدام هبوط؟ اصلا ما را چه به بهار؟!  ما را چه به علف های بی ریشه ای که در نیمه های فروردین هر جا و بی جا می رویند و لابد، به کثرت و سبزیشان هم می نازند اما اولین بادهای پاییزی چنانشان می کنند که گویا هرگز نبوده اند و هرگز فخر نفروخته اند؟ ما را چه به جوجه های شهریِ رنگارنگ، که عمرشان حتی کفاف دیدن پاییز را هم نمی دهد… ما را چه به کلاغ های سیاه و فربه و شوم، که طبیعتشان  خوردن و غار غار کردن است…  به برگ های سبز دیروز و زرد امروز که از بلندترین درختان جدا می شوند و آرام و سرافکنده به زیر پای رهگذران می افتند …

بگذار پاییزها بیایند، بگذار همه ی فصل‌ها پاییز باشد، ما را چه باک از پاییز؟ ما را چه باک از سوز‌های سرد و بادهای سرگردان، وقتی که ریشه در خاک داریم و دل به خورشید سپرده ایم؛

* به آن بلندترین و سبزترین سروی که بشکسته تر از خویش ندیده است به همه عمر.

**  سقوط، نزول، هبوط= Fall