اساس کارها…

دسامبر 27th, 2009

عاشورا یعنی...

گفته بودم که جواب  سوالاتم را در مورد این کشور و این انقلاب پیدا کرده ام… همان سوالاتی که سالها به دنبال جوابشان بودم…

اسب ها و الاغ ها

دسامبر 15th, 2009

پیش نوشت: نوشتن این مطلب از مدت ها قبل  آغاز شده بود با این حال مدام انتشارش به تاخیر می  افتاد.  بارها ویرایش شد و بارها تا آستانه انتشار پیش رفت اما صبر کرد و صبر کرد و صبر کرد تا به امروز که مواضع روشن شود و دیگر غرض و مرض و سو تفاهمی در کار نباشد. حالا دیگر جلو رفته ها برگشته اند و عقب مانده ها رسیده اند… اسب ها و الاغ ها تنها” استعاره ای” از دو نوع تفکر و دو نوع دین داری موجود در جامعه ماست. ضمن اینکه نویسنده هم خود را خیلی خارج از چنین تقسیم بندی هایی نمی بیند. باز هم می گویم غرض و مرضی در کار نیست جز تلاش برای فهم  معنای درست دین داری… همین!

اسب ها و الاغ هاالاغ ها را همه می شناسند، به خاطر گوش های دراز و پشت مخملی شان! الاغ ها را همه می شناسند به خاطر صداهای ناهنجاری که  تا مغز استخوان هر جنبنده ای فرو می  روند… الاغ ها را همه می شناسند به لگدهایشان، لگدهایی که پارتی بازی نمی کنند و دوست و دشمن را به یک اندازه مورد لطف قرار می دهند.  الاغ ها را همه می شناسند بگذارید برایتان از اسب ها بگویم…

اسب حیوان نجیبی است. اسب ها همیشه آرام و مهربانند، همیشه لبخند بر لب دارند و حتی موقع خندیدن لپ هایشان گود می اندازد!…

اسب ها اهل صلح و دوستی اند آنها اگر چه در جنگ ها حضور دارند اما همواره حتی در آن کشاکش نبرد، آرام و نجیب و بی طرف اند.  هیچ کس نشنیده که اسبی، اسب دیگر را بزند یا آگاهانه به سرباز مقابل لطمه ای برساند با این حال همه دیده ایم صحنه های دلخراش هزاران هزار لاشه ی اسبی که در پایان جنگ ها روی زمین افتاده اند… اسب ها نادانسته می جنگند، نادانسته کشته می شوند اما هیچ وقت در پیروزی ها شریک نیستند… آنها به غنمیت می روند و به همان خوبی گذشته به صاحبان جدیدشان خدمت می کنند…

اسب ها حیوانات نجیبی هستند و در اثبات نجابتشان همین بس که به همه سواری می دهند و خب طبیعی است که همه هم دوستشان داشته باشند!

اسب ها حیوانات صبوری هستند‌ آنها حتی در آن زمان که به شدت درد می کشند هم آرام و صبور و ساکت اند. همان ها بودند که زمانی با “ان شا الله درست می شود” همه چیز را درست کردند و زمانی دیگر با “تساهل و تسامح” همه را به آغوش اسلام و انقلاب آوردند و امروز با “نکنید و نگویید” می خواهند وحدت بسازند…

آری! اسب ها اهل سکوتند اما آنها در فتنه ها سکوت نمی کنند! اسب ها در فتنه ها رم می کنند (و جانب کوه و بیابان می گیرند). اسب ها درست در آن زمان که باید اعتراض کنند روی همه چیز سرپوش می گذارند و درست در آن زمان که باید به دفاع از هویت و ناموسشان برخیزند روی صندلی اعتراف می نشینند! …آنها سالهاست که متهم بودنشان را باور کرده اند…  سالهاست که شک دارند و شک هایشان را با توجیه و مدارا سرکوب کرده اند و حالا داوطلبانه آمده اند تا زیر هر نامه ای را که به دستشان می دهند امضا کنند.

اسب ها اهل دین و ایمانند. آنها روزه می گیرند، نماز می خوانند و با حجاب کامل به کنسرت نامجو می روند!…اما بعد از نماز شعار نمی دهند چون نمی خواهند به ملت دیگران توهین شود یا استحباب تسبیحات به تاخیر بیافتد…  آنها آنقدر مراقب ایمانشان هستند که موقع بیعت با علی هم احتیاط شرعی می کنند…

اسب ها دین دارند  اما دین اسب ها فاقد رسالت اجتماعی ایست، دین اسب ها دین بدون عدالت است دین اسب ها قاضی ندارد، قصاص ندارد، حاکم و محکوم ندارد،غیرت ندارد، امامت ندارد، جهاد ندارد، شهادت ندارد …دین اسب ها دین بدون خشونت است …دین اسب ها دین همه ی زیبایی هاست!

اسب ها  نخبه اند و شان آنها بری از آن است که از پرستیژ نخبگی شان مایه بگذارند و با طرفداری از بعضی، بعضی دیگر را برنجانند و خدایی نکرده مسبب بدبینی شان به اسلام و مسلمین شوند! …در منطق اسب ها از آنجا که فطرت همه انسان ها پاک است پس خیر، مطلوب همگان است پس خیرِ مطلوب قطعا مورد توافق است و اگر نبود پس مشکل از خیر است. پس خیر، دیگر خیر نیست و اصولا خیر الامور اوسطها!!

اسب ها می خواهند تا با تایید دین همگان، دیگران هم دینشان را تایید کنند، اسب ها همیشه حاضرند تا انگشتر از دست بیرون بیاورند و در عوض، شاهد بیرون آورده شدن انگشتر دیگران باشند.  هر چند که معمولا این اتفاق نمی افتد و انگشتری که آنها از دست درآورده اند، دیگران به دست می کنند! اسب ها خیرخواهانه می خواهند با جدا کردن دین از سیاست،  آن را از آسیب های سیاست در امان نگه دارند غافل از آنکه این را به هیچ می فروشند و آن را به کل به باد می دهند…

اسب ها موجودات بدی نیستند آنها تنها می خواهند تا چهره ای که الاغ ها برای دین ساخته اند را ترمیم کنند با این حال خوب که نگاه کنی می فهمی آنها هم تیره ای از الاغ ها هستند که وظیفه  خطیر سواری دادن را بهتر از هر موجود دیگری به انجام می رسانند… خوب که نگاه کنی می فهمی اسب ها بر خلاف ظاهر ساکت و معصومشان نقش مهمی در زندگی ما دارند خوب که نگاه کنی می فهمی آنانی که امروز خود را سران جنبش سبز می خوانند در واقع همان اسب های نخبه و بی طرف دیروزند که گوشه کتابخانه ها و فرهنگستان ها به مکاشفه در باب فرهنگ و اخلاق و دین می پرداخته اند و امروز، سر از خیابان در آورده اند! خوب که نگاه کنی می فهمی اسب ها هرگز راضی به خون آمدن دماغ هیچ کس نبوده اند…  اسب ها آشوب طلب نیستند، منافق نیستند، اغتشاشگر نیستند… اسب ها فقط اسبند! و سواری دادن طبیعت اسب هاست (و مگر می شود کسی را به خاطر طبیعتش محاکمه کرد؟)

خوب که نگاه کنی می فهمی همین اسب ها بودند که در صفین به روی علی شمشتیر کشیدند تا او را مجبور به صلح با “هموطنان مسلمانشان” کنند! خوب که نگاه کنی می فهمی علی را نه عمرعاص و نه معاویه که سرانجام همین اسب ها کشتند: اسب هایی که در کنار کعبه سوگند یاد کردند که برای نجات جامعه از فتنه و از بین بردن این سیاست کثیف و پلشت، علی، معاویه و عمرعاص را در یک شب به قتل برسانند…  و از قضا تنها علی را کشتند! و این یک تصادف نیست که سنتی دیرینه است که سرانجام این علی ها هستند که باید کشته  شوند این علی ها هستند که آخر کار ناصحان و عاقلان برایشان نامه پند و اندرز می نویسند که ول کن این قدرت و مال دنیا را! خوب که نگاه کنی می فهمی حسن را همین اسب ها  تنها گذاشتند و جام زهر را به دستش دادند …خوب که نگاه کنی می فهمی پیکر مطهر حسین زیر سم همین اسب ها بود که… زیر سم همین اسب ها…

آری برادر! این تقدیر شگفت تاریخ است که آنانی که از صلح بدون عدالت می نویسند عملا از جنگ حمایت می کنند آنانی که از بی طرفی می گویند عملا در کنار باطل می ایستند. آنانی که پرچم اخلاق و دوستی به دست می گیرند خود مسبب بزرگترین آشوب ها و خشونت ها می شوند …و در نهایت آنانی که از سیاست برائت می جویند کثیف ترین سیاست مداران را به ستایش و تعظیم خود وا می دارند…

تاریخ شهادت می دهد که کسانی که جهاد را (به طور خاص فکری، فرهنگی) کوچک شمردند خوار و ذلیل شدند. تاریخ شهادت می دهد که کسانی که با دشمن در شهرهایشان جنگیدند شکست خوردند و تاریخ می نویسد آنانی که موقع بیعت با علی احتیاط شرعی پیشه کردند دیری نپایید که برای بیعت به بارگاه حجاج بن یوسف آمدند …و با “پای” او در حالی بیعت کردند که او و معشوقه اش را می دیدند که یکدیگر را در آغوش گرفته اند، با هم ور می روند، و به حالشان قاه قاه می خندند…

——————————————————–

پانوشت:

اول) وقتی خوارج گقتند که لا حکم الا للله:

گفتار حقی است که به آن باطلی ارائه شده! آری! حکمی نیست مگر برای خدا اما اینان می گویند زمامداری مخصوص خداست در حالی که برای مردم حاکمی لازم است چه نیکوکار و چه بدکار، که مومن در عرصه ی حکومت او به راه حقش ادامه دهد، و کافر بهره مند از زندگی گردد،  …و نیز به وسیله ی حاکم غنائم جمع گردد و توسط او جنگ با دشمن سامان گیرد و راهها به سبب او امن گردد و در عمارت وی حق ناتوان از قوی گرفته شود تا مومن نیکوکار راحت شود و مردم از شر بدکاران در امان مانند.
خطبه 40 نهج البلاغه

دوم) لازم به توضیح نیست که سیاست با سیاست زدگی  فرق می کند. ضمن آنکه مواضع نویسنده در مورد کاندیداهای ریاست جمهوری در آرشیو وبلاگ موجود است.

سوم) متن اصلی و ترجمه عین به عین خطبه ای که دوستان کل ایدئولوژی سیاسی یشان را روی “کلماتی بریده” از آن بنا کرده اند. به راستی این جملات خطاب به کیست؟

جهاد درى از درهاى بهشت است كه خداوند آن را به روى دوستان خود گشوده است، و آن لباس تقوى، زره محكم خداوند و سپر مطمئن او است. هر كس آن را از روى بى اعتنايى  ترك كند خدا لباس ذلّت و خوارى در اندام او مى پوشاند، بلا از هر سو او را احاطه مى كند و گرفتار حقارت و پستى مى شود، عقل و فهم او تباه مى گردد و حق از او گرفته مى شود، در راه نابودى پيش مى رود و از عدالت محروم مى گردد!

آگاه باشيد! من، شب و روز، پنهان و آشكار، شما را به مبارزه با اين قوم (معاويه و حاكمان شام) فرا خواندم و گفتم پيش از آن كه آنها با شما نبرد كنند، با آنان بجنگيد به خدا سوگند! هر زمان، قوم و ملّتى در درون خانه اش، مورد هجوم دشمن قرار گرفته، ذليل و خوار شده است، امّا شما، هر كدام، مسؤوليت را به گردن ديگرى انداختيد و دست از يارى هم برداشتيد تا آن كه مورد هجوم پى درپى دشمن واقع شديد و سرزمين هايتان از دست رفت. اکنون این مرد غامدی (سفيان بن عوف ـ از قبيله بنى غامد ـ) به شهر انبار، حمله كرده و لشكر او، وارد آن شهر شده اند و حسّان بن حسّان بكرى (فرماندار و نماينده امام) را كشته و مرزبانان شما را از آن سرزمين بيرون رانده است. به من خبر رسيده است كه يكى از آنها، به خانه زن مسلمان و زن غير مسلمان ديگرى كه در پناه اسلام جان و مالش محفوظ بوده، وارد شده و خلخال و دستبند و گردن بندها و گوشواره هاى آنان را بيرون آورده است، در حالى كه هيچ وسيله اى براى دفاع از خود، جز گريه و زارى و التماس نداشته اند! آنها، با غنائم فراوان، به شهر و ديار خود بازگشته اند بى آن كه حتى يك نفر از آنان آسيب ببيند يا خونى از آنها ريخته شود. اگر به خاطر اين حادثه، مسلمانى از شدّت تأسّف و اندوه بميرد، ملامتى بر او نيست، كه به نظر من، سزاوار است.

شگفتا، شگفتا! به خدا سوگند قلب را مى ميراند و غم و اندوه را (به روح انسان) سرازير مى كند كه آنها در مسير باطل خود، چنين متّحدند و شما، در طريق حقّتان، اين گونه پراكنده و متفرّق! روى شما زشت باد! و همواره غم و اندوه قرينتان باد! چرا كه (آنچنان سستى و پراكندگى به دشمن نشان داديد كه) هدف تيرها قرار گرفتيد، پى درپى به شما حمله مى كنند و شما به حمله متقابل دست نمى زنيد! با شما مى جنگند و شما با آنها پيكار نمى كنيد! آشكارا، معصيت خدا مى شود و شما،  به آن رضايت مى دهيد! هر گاه، در ايّام تابستان فرمان حركت به سوى دشمن را دادم، گفتيد: «اكنون، شدّت گرما است; اندكى ما را مهلت ده تا سوز گرما فرو نشيند!» و اگر در زمستان، اين دستور را به شما دادم، گفتيد: «اكنون، هوا فوق العاده سرد است; بگذاريد سوز سرما آرام گيرد.» ولى همه اينها بهانه هايى است براى فرار از گرما و سرما. جايى كه شما از سرما و گرما (اين همه وحشت داريد و) فرار مى كنيد، به خدا سوگند! از شمشير  بيشتر فرار خواهيد كرد.

اى مرد نمايان نامرد! آرزوهاى شما مانند آرزوهاى كودكان است! و عقل و خرد شما مانند عروسان حجله نشين!  ای کاش كه هرگز شما را نمى ديدم و نمى شناختم، همان شناختى كه سرانجام،  پشيمانى بار آورد و خشم آور و غم انگيز بود. خداوند شما را بكشد! كه اين همه، خون به دل من كرديد، سينه مرا پر از خشم ساختيد و كاسه هاى غم و اندوه را جرعه جرعه به من نوشانديد! با نافرمانى و ترك يارى، نقشه هاى مرا  تباه كرديد تا آنجا كه قريش گفتند: «پسر ابوطالب، مرد شجاعى است، ولى دانش جنگ نمی داند»!
خدا پدرشان را بیامرزد! آيا هيچ يك از آنها، از من با سابقه تر و پيشگام تر در ميدان هاى نبرد بوده است؟ هنوز بيست سال از عمرم نگذشته بود كه آماده جنگ شدم  و الآن، از شصت گذشته ام، ولى چه كنم؟ آن كس كه فرمانش را نبرند طرح و تدبيرى ندارد…
خطبه 27

سلام جهان!

نوامبر 20th, 2009

بسم الله
شب عید غدیر سایبریا به حلقه روح الله پیوست.

پانوشت:
لازم نیست گودرتان را دست بزنید لینک مطالب هم برقرار است فقط لطف کنید و لینک صفحه اصلی را به حسن دات روح الله دات اورگ تغییر دهید. عیدتان مبارک!

خیلی وقت بود اینجا شعری نگذاشته بودیم. حالا گیرم شما قبلا خوانده باشیدش، اصلا هفت هشت باری هم لایک داده باشید باز دلیل نمی شود ما شعر شاعر محبوبمان را (آن هم در این روزگار شتری) یادگاری اینجا سیو نکنیم!

از حلقه هایمان به  در افتاد رازها
با قیل وقال بی ثمر عشقبازها

دوشید فتنه ای شتران دو ساله را
بر دوششان نهاد به بازی جهازها

شوخی شده ست و عشوه نماز شیوخ شهر
رحمت به بی نمازی ما بی نمازها

خیل پیاده ایم، کجا بازگو کنیم؟
رنجی که برده ایم ز شطرنج بازها

ماییم و زخم خنجر و دست برادران
ماییم و میزبانی این ترکتازها

در پیش چشم کوخ نشینان غریب نیست
از کاه، کوه ساختنِ کاخ سازها

قرآن به نیزه رفت…خدایا مخواه باز
بر نیزه ها طلوع سر سرفرازها

در گنبد کبود زمان ما کبوتران
بستیم چشم و بسته نشد چشمِ بازها

ما را چه غم ز هرزه گیاهی که سبز شد
بر خاکمان مباد هجوم گرازها

محمد مهدی سیار

همچنین:

جرزن ها به بهشت نمی روند / محمدعلی مهران فر

!

پاییز*

اکتبر 9th, 2009

پاییز را دوست نداشته ام، به خاطر هوای سرد و سنگینش، به خاطر درخت های عریان و آسمانِ گرفته اش. پاییز را دوست نداشته ام به خاطر روزهایی که زود شب می شوند و نماز هایی که زود قضا می روند…

پاییزپاییز را دوست نداشته ام، اما این به این معنا نیست که در برابر زیبایی هایش خشوع نمی کنم. پاییز فصل مرگ است اما چه کسی گفته است که مرگ زیبا نیست؟ چه کسی گفته است که رقص برگ های مرده، صدای دهشتناک رعد یا سوزهای سردی که شقیقه هایت را به جنون می کشانند زیبا نیستند؟

می گویند آدم ها به تعداد بهارهای عمرشان زنده بوده اند اما چرا بهار؟! من می گویم که آدم ها به تعداد پاییز های زندگی شان، زندگی کرده اند.

پاییز را نزول و هبوط ** خوانده اند، اما برای آنان که هرگز دل به بهارها نبسته اند کدام هبوط؟ اصلا ما را چه به بهار؟!  ما را چه به علف های بی ریشه ای که در نیمه های فروردین هر جا و بی جا می رویند و لابد، به کثرت و سبزیشان هم می نازند اما اولین بادهای پاییزی چنانشان می کنند که گویا هرگز نبوده اند و هرگز فخر نفروخته اند؟ ما را چه به جوجه های شهریِ رنگارنگ، که عمرشان حتی کفاف دیدن پاییز را هم نمی دهد… ما را چه به کلاغ های سیاه و فربه و شوم، که طبیعتشان  خوردن و غار غار کردن است…  به برگ های سبز دیروز و زرد امروز که از بلندترین درختان جدا می شوند و آرام و سرافکنده به زیر پای رهگذران می افتند …

بگذار پاییزها بیایند، بگذار همه ی فصل‌ها پاییز باشد، ما را چه باک از پاییز؟ ما را چه باک از سوز‌های سرد و بادهای سرگردان، وقتی که ریشه در خاک داریم و دل به خورشید سپرده ایم؛

* به آن بلندترین و سبزترین سروی که بشکسته تر از خویش ندیده است به همه عمر.

**  سقوط، نزول، هبوط= Fall

Fitr Theme Options
Fitr Theme Options

اول. من اولین قالب وبلاگم را توی ماه رمضان طراحی کردم (یکی از بهترین کارهایم). یادم نمی رود که کلاه می کردم و کاپشن می پوشیدم و می رفتم توی “اتاق سرد” خانه ی قبلی مان، جایی که مادر خانوم کامیپوتر را آنجا گذاشته بود تا بلکه ما را به راه بیاورد!

دم افطار، در حالی که دیگران مشغول تماشای برنامه های افطاری و بعد افطاری بودند من بی حال، شال و کلاه کرده جلوی کامپوتر نشسته بودم و توی کدهای عجیب و غریب CSS   بالا و پایین می رفتم.

هنوز صدای نشید Our World توی آن شبهای ناز رمضان توی گوشم هست،  آن روزها گذشت و من هم هیچ وقت به راه نیامدم! اما به یاد آن شب ها، نیت کرده بودم که برای وبلاگ نویسان مبتدی یک قالب ساز بنویسم و اسمش را رمضان بگذارم. توی این روزها که  رمضان هم نزدیک شده ، نشستم و نوشتمش! البته رمضان  به فطر تغییر نام داد و ساختارش هم کمی عوض شد.

فطر  این کارها رو انجام می ده:

  • نصب اتوماتیک Custom Header Image  برای قالب (امکان تغییر تصویر سربرگ)
  • فارسی سازی اتوماتیک قالب  (تبدیل راست به چپ)
  • تغییر رنگ های اصلی فونت ها بوردر ها اندازه ها و غیره
  • امکان تعریف تعداد نامحدودی استایل (scheme)  توسط طراح
  • امکان اضافه کردن تنظیمات اضافه به قالب توسط طراح. اضافه کردن جعبه متن، منو، چک باکس، کلیدهای رادیویی، منوی دسته ها(یه امکان ویژه برای قالب های پرمیوم)، لیست صفحات و ..
  • قابلیت پلاگین نویسی، یعنی دیگران می توانند بدون تغییر در کدهای اصلی افزونه، امکانات جدیدی به آن بیافزایند.
  • پشتیبانی از قالب های پیش فرض وردپرس و قابلیت ترجمه .

فطر تم آپشنز در ابتدا باید بین طراحان و فارسی سازان رواج پیدا کند اما در نهایت این وبلاگ نویسان هستند که ازش استفاده می کنند .

اینجا می تونید هم افزونه رو دانلود کنید  و هم بهش رای بدید. برای تست پلاگین از قالب پیش فرض وردپرس استفاده کنید.  طراحان قالب و فارسی سازان برای مطالعه راهنمای فارسی از این فایل استفاده کنند: دریافت راهنمای نصب پلاگین روی قالب ها .

دوم. برای دانلود نسخه جدید و نهایی پلاگین فوتوبلاگ که فارسی شده از این آدرس استفاده کنید.

از نهج البلاغه…

آگوست 7th, 2009

مردم چهار دسته اند:

گروهی از مردم مانعی از فساد روی زمین ندارند مگر پستی نفس و کندی اسلحه و کمی مالشان.

گروهی دیگر اسلحه برکشیده، شر خود را آشکار کرده، سواره و پیاده دنبال خود راه انداخته، خود را برای فساد آماده نموده، دین خود را تباه کرده برای اندکی از مال دنیا…

گروه دیگر که با عمل آخرت دنیا خواهد و آخرت را وسیله عمل دنیوی نجوید. اظهار فروتنی کند گامهای کوچک بردارد و خود ر ا امین مردم جا زند و پرده پوشی حق را وسیله .معصیت قرار دهد گروه دیگر را پستی نفس و نداشتن قوم و قبیله از طلب حکومت برجا نشانده، این تهیدستی آنان را محدود کرده، خود را به اسم قناعت آراسته و خویش را به لباس زهد زینت داده در حالی که شب و روز اهل عنوان زهد و قناعت نیست.

باقی ماندند، آنان که یاد قیامت چشمشان را از حرام بسته و ترس از محشر اشکشان را جاری ساخته. گروهی از اینان مطرود مردمند، و بعضی در وحشت مقهوریت، و دسته ای ساکت و خاموش، وعده ی دیگر با خداوند مناجات مخلصانه دارند  و بعضی از آنان هم ماتم زده و زجر کشیده اند. تقیه آنان را به گم نامی کشیده، در خواری غرق شده، در دریایی از تلخی غوطه ورند، دهانشان از سخن بسته، و قلبشان مجروح است. ملت را موعظه کردند تا ملول و خسته شدند، مقهور مردم شده و خوار گشتند، و شهید شدند تا کم شدند.

دنیا باید در چشم شما ناچیزتر از برگ هایی باشد که جز در دباغی به کار نیاید. و بی ارزش تر از پشم بز باشد که موقع چیدن از دم قیچی می ریزد. ازگذشتگان پند گیرید پیش از آنکه آیندگان از شما پند گیرند، و دنیای نکوهیده را رها کنید، زیرا این دنیا کسانی را رها کرده که عاشق تر از شما به آن بوده اند.

پانوشت: عیدی بود! عیدتان مبارک :)

او یک فرشته بود…

جولای 24th, 2009

میرحسین موسویمیرحسین موسوی را اولین بار روی جلد شهروند دیدم. با آن ریش های سفید و چهره تکیده. کنارش تیتر زده بودند “مرد تنها” که البته مطلبی علیه احمدی نژاد بود ولی بیشتر به او می نشست، به نخست وزیری که بعد از 20 سال سکوت و دوری از دنیای سیاست امروز آمده است تا گالری آثار هنری اش را افتتاح کند.

***

موج سبز شروع شده بود … جوانانی که تا به حال در مورد چیزی به جز فوتبال و اخراجی ها بحث نکرده بودند حالا با شور و شوقی عجیب از موسوی می گفتند. وانت گرفته بودند و پشت مغازه ها عکس موسوی را می چسباندند. بچه های کوچک دسبندهای سبز بسته بودند و وقتی  به شوخی می پرسیدی به چه کسی رای می دهی بی هیچ تردیدی می گفتند “آقا موسوی”. دست بند های سبز، روسری های سبز، مانتو های سبز، و اصلا مهم نبود چادری بودی یا مانتویی، ریش داشتی یا موهای فشن کمی که دستت را تکان می دادی نوار سبز سیادت توی چشم می زد و همه می دانستند تو هم یک “موج سبزی” هستی. موسوی جوانانی را که اهل دین و انقلاب نبودند به آغوش دین برگردانده بود.

***

روزها چه زود می گذرد و آدمها چه ساده دل می بندند. موسوی یک دروغ بود دروغی که خیلی ها باورش کرده بودند خیلی ها حتی گوینده اش. موسوی اما کار بزرگی کرد. او کشوری را که سلطنت طلب ها، صدام و رژیم بعث، ، کمونیست های کرد و ترک و عرب و بلوچ، میلیونرهای یهودی و برزگترین سازمانهای جاسوسی جهان نتوانسته بودند خللی در آن ایجاد کنند ظرف چند شب به آشوب کشاند.

***

موسوی به آنچه می گفت اعتقاد داشت اما وقتی که شیطان خودخواهی و خودشیفتگی در روح انسان ها حلول می کند، چنان کر و کورشان می سازد که از دیدن آن همه تناقض در رقتار و گفتارشان ناتوان می مانند. موسوی حالا همه چیز را توطئه ای علیه خود می بیند و چه کسی می تواند برای چنین فردی دلیل و مدرک و استدلال بیاورد؟ او هرچند امروز در نظر خود و طرفدارانِ تازه رسیده اش، قهرمانی بزرگ می نماید اما در نهایت همان شکست خورده ایست که هر چه بیشتر دست و پا می زند بیشتر در گرداب خود ساخته،  فرو می رود.

به عقیده من موسوی با وجود برخی نکات تاریک گذشته اش هرگز منافق نبوده است. او اگر بیشتر از من و شما به حرف هایش اعتقاد نداشته باشد کمتر هم ندارد. نفاق او از جنس نفاق دیگری است. نفاقی که در آن مومن خود را معیار حق و برتر از قانون و وحی می داند. نفاقی که  آرام آرام رخنه می کند و به  خودخواهی ها و کوردلی ها نام حق خواهی و حق طلبی می دهد. و بدین تریتیب خیری بزرگ را به شری بزرگ تر تبدیل می کند.

قصه ی موسوی دیگر دارد به انتهای خود می رسد اما این قصه درس های بزرگی برای ما داشت. موسوی به مردم آموخت که چگونه احساسات پاک مذهبی شان ملعبه دستان ناپاک می شود. موسوی به نظام نشان داد که چگونه در اقناع و توجیه افکار عمومی اش (حتی در آن زمان که حق به جانب اوست)  معلول و ناتوان است.
اما بزرگترین درس موسوی به ما “ترس” است . “ترس از خود” و از عاقبتی که نمی دانیم چه خواهد بود. ترس از روزی که با “نفس مطمئنه” و “ایمان راسخ” خود در برابر انبوه جمعیت هوادارانمان، “فاسدان” و “گنه کاران” را رسوا کنیم و خود را برئ از خطا و اشتباه بدانیم. ترس از زمانی خود را خیر پنداریم و بی توجه به همه ی ناصحان و واعظان دلسوز بر مسیر اشتباه خود اصرار بورزیم …و اگر چنین کردیم پایانی جز موسوی نخواهیم داشت.

پانوشت.

1-   و این آغاز دهه چهارم انقلاب است. دهه ترس از خود و خودی ها.  دهه ی پراکنده شدن یاران قدیمی، دهه ی الله اکبرهای شبانه و نمازهای جمعه ای که چهارشنبه خوانده می شوند. امروز دیگر نه می توان هر مخالف خیابانی را ضدانقلاب و آشوب طلب خواند و نه می توان هر ضد انقلابِ محاربی را رسوا و مجازات کرد. امروز پایان جهاد اصغر و آغاز دوران جهاد اکبر است.

2-   دوستان زیادی از موسوی حمایت کردند. عیبی بر آنان نیست که آنها به فرهنگ و ادب و اخلاق رای داده اند و ناگزیر از چاله ی احمدی نژاد به چاه اصلاح طلبان افتادند. اما آنانی که بعد از آشوب ها و بعد از انتشار پاسخ های صریح به شبهات، همچنان بر تبل تقلب کوبیدند و هنوز غیرت و انصافی دارند باید بر تاثیرپذیریشان از پدیده ای به نام “جو” تاملی جدی کنند.

3-  نامه جمعی از دانشجویان رای دهنده به موسوی:

هيچ يک از ما فکر نمي‌کرديم که نخست وزير محبوب جمهوري اسلامي کارهايي خواهد کرد که عرق شرم از حسن نيتمان بر پيشانيمان نقش بندد. اگر بپرسيد چرا به شما راي داديم خواهيم گفت چون فکر مي کرديم دولت روي کار قانون گريز است و موسوي قانون گرا؛ چون تخيلاتمان را در مشکلات اقتصادي کشور محدود کرده بودند و مي‌گفتند موسوي برنامه‌هاي خوبي دارد؛ چون دولت به دروغ‌گويي معروف شده بود و شما به صداقت؛ چون قرار بود خط امام را احيا کنيد نه اينکه با اساس نظام گلاويز شويد؛ اما اکنون تعلق خاطر به جريان شما، ننگ حمايت غرب و رسانه‌هاي سياهش را بر ما تحميل مي‌کند؛ از قانون گرايي هم چون از فرهنگتان چيزي نمانده؛ اکنون سراب چه چيزي را در سر بپرورانيم؟

L00910030237

بشارت منجی - نادر طالب زاده

از همان زمان که آقای “رضوی” (معلم پرورشی کلاس اول) برایمان قصه آدم و حوا را می گفت قصه های پیامبران برایم شگفت انگیز بوده اند و الهام بخش. حالا وقتی تبدیل به فیلم می شوند بازهم همان حس و حال را منتقل می کنند و این بار دیگر مهم نیست که کارگردانش که باشد یا چه قدر هزینه صرفش شده باشد یا…

بشارت منجی با وجود سادگی و بی ادعایی اش، متفاوت تر از همه ی آثار تاریخی- مذهبی تلویزیون از کار در آمده است.  متفاوت از این نظر که نه قصه دارد و نه به روش های ناشیانه دراماتیزه شده است. بشارت منجی روایت خالص است و البته مخاطب خاص هم دارد.

چه قدر دیدن اولین قسمت بشارت منجی در این روز و احوال لذت بخش بود. چه قدر دوست دارم این بازی خورشید و دوربین را… چه قدر دوست دارم این جوانانی را که  در جستجوی حقیقت، فرسنگ ها سفر می کنند تا حرف های پیامبری نوظهور را بشنوند. چه قدر دوست دارم برناواها و سلمان ها را… و طالب زاده خود یکی از همین ها بوده است که در نوجوانی به امریکا می رود و در فقدان معنویت آن سالها به فکر دینی برای زندگی می افتد. مدتی مسیحیت مشغولش می کند و بعد بودیسم. در همین جستجوهاست که ناگهان اتفاق تازه ای می افتد، اتفاقی که چشم ها را به ایران خیره می کند و سرنوشت او را تغییر می دهد.  پیامبری تازه ظهور کرده بود…

پانوشت:
1)  همچنین بخوانید: از یانگوم تا یوزارسیف…

2) از درباره ی الی خوشم نیامد.  گلشیفته فرهانی هم با آن بازی اغراق آمیز همش رو اعصاب بود. نمی دانم چرا هیچ وقت نتوانستم ارزش های این طبقه ی متوسط را درک کنم.